همانطور که قبلآهم گفته شد: از زمانیکه بشر خط را اختراع کرد و نوشتن را آموخت، تاریخ مکتوب آغاز میگردد. دوران پیش از این، که عصر سنگ نامیده میشود دوره پیش از تاریخ است.
وقایع تاریخی از زمانیکه خط بوجود آمده بر اساس نوشته های نویسندگان ومورخان و مقایسه هوشمندانه این نوشته ها و اسناد تاریخی دیگر بعنوان تاریخ واقعی در دست ماست. وقایع پیش از تاریخ با بررسی و آزمایش آثار آن دوران و نتیجه گیری علمی و منطقی تعیین میگردد. آزمایشات بر روی فسیل ها، حفاریهای باستان شناسان و آزمایشات رادیو متریک دیتینگ و رادیو کاربن دیتینگ بطور دقیق تمام تاریخهای ذکر شده تا اینجای این نوشته را ثابت میکند.
قبل از وارد شدن به دورانی که آنرا تاریخ مینامیم یعنی دورانی که بشر حوادث و اتفاقات و حتی آمار را به نوشته درآورد و آنها را نه تنها بروی چرم و کاغذ نوشت بلکه تمام این حوادث و آمار را برروی سنگ حک کرد که بعد از هزاران سال بدست ما رسیده تا صحیح را از ناصحیح امروز تشخیص بدهیم.
در چند هزار سال گذشته نوابغی بوده اند که با قدرت تخیل خارق العاده و نبوغ و زیرکی بی نظیر نویسندگی، داستانها ای را که از گذشتگان شنیده اند چه حقیقی و چه ماوراء طبیعی همه را با هم مخلوط کرده و به رشته نظم و نثر در آورده و این نوشته های اسطوره ای آنچنان شیرین و جذاب بوده اند که درطی صد ها سال بعنوان حقایق تاریخی، نسل اندر نسل از کودکی تا پیری تکرار شده و مورد قبول واقع شده اند.
از طرفی ملتها از روی دیدگاه های سیاسی و ناسیونالیستی خودشان در هزاره ها و سده ها و حتی سالهای اخیر این اسطوره ها را که با هیچکدام از معیار های علمی و منطقی نمیتوان آنها را به اثبات رسانید تاریخ خودشان ساخته اند.
این اسطوره ها هرچند که خالی از حقیقت هم باشند ولی میتواند مایه افتخار ملتها باشد و به آنها شخصیت بدهد، در زمان سختیها برای ایشان دوای آرام بخش باشد، و وسیله ای بشود که با نیروی محرکه آن بتوان ظالمان اشالگر را شکست داد، و بالاخره به مردم رشادت بدهد که با قدرت از مرزهای خود دفاع کنند.
اگر این اسطوره ها باعث لذت و افتخار و گسترش خوبی در جامعه بشودند باید مردم را تشویق به دانستن و فراگیری آن کرد. ولی اگر تکراراین داستانهای دروغین فقط باعث گسترش خرافات و یا وضع قوانین ناهنجار در جامعه با الهام از این موهومات بشود، باید جامعه را بیدار کرد که فرق بگذارند بین تاریخ حقیقی و داستان پردازی و اسطوره نویسی.
در اینجا چند تائی از این اسطوره های ملی را در چند نقطه جهان بر خواهیم شمرد:
در چین، براساس روایتهای سنتی، در آغاز، چین تحت فرمان دوازده خاقان بوده است. این دوازده خاقان ۱۸ هزار سال بر این سرزمین حکومت کردهاند. بعد از این مدت در هزاره سوم قبل از میلاد سه خاقان به حکومت میرسند:
فوشی و جانشینان او مخترع بودند و اختراعاتی در دوران خودشان انجام دادند به طوری که میگویند، فوشی با ملکه خودش (زن خودش) راه و رسم ازدواج، خط نویسی، نقاشی، ماهیگیری، پرورش کرم ابیشم را به مردم میآموخت.
شن نونگ از جمله کسانی بود که برای اولین بار به زراعت پرداخت و به مردم کشاورزی آموخت
هوانگ تی را بهترین و شجاع ترین فرمانرواها می دانند.
معالوصف گزارشات مربوط به چینیان از یائو آغاز میشود. یائو، فردی فرزانه، مودب و صادق بود مردم در زمان فرمانروائی یائو در آرامش کاملی بودند. یائو باعث شد که ادب و فرزانگی در میان مردمان رونق پیدا کند. یائو چون در میان فرزندان و اطرافیان خود فرد لایق و با کفایتی پیدا نکرد، لذا فروانروائی را به شون داد. شون فرد با تقوا و پرهیزکاری بود. شون قبل از مرگش جانشین و فرمانروائی را به یو داد، و خود به آسمان صعود کرد. امّا یو زمانی که به پادشاهی رسید کارهای مهمی انجام داد. در زمان او سیلابهای بزرگی در چین جاری بود لذا او دستور داد که ۹ کوه عظیم را بشکافند و با این ۹ کوه جلوی ۹ رودخانه را بگیرند و آنگاه ۹ دریاچه پدید میآمد. به همین دلیل است که چینیان باستان معتقد بودند که اگر یو نبود آنان امروزه باید همچون ماهی بر روی آب شناور بودند. و البته چین باستان حکمای زیادی را به خود دیده است.
در ایران، حکیم فرزانه ابوالقاسم فردوسی، با نگاشتن شاهنامه زبان و ملت ایران را دوباره زنده کرد.
شاهنامه فردوسی شرح احوال، پیروزیها، شکستها، ناكاميها و دلاوریهای ایرانیان از کهنترین دوران یعنی نخستین پادشاه جهان کیومرث، تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان است که شامل کشمکشهای خارجی ایرانیان با هندیان در شرق، تورانیان در شرق و شمال شرقی، رومیان در غرب و شمال غربی و تازیان در جنوب غربی است.
علاوه بر سیر خطی تاریخی ماجرا ها، در شاهنامه داستانهای مستقل پراکندهای نیز وجود دارند که مستقیماً به سیر تاریخی مربوط نمیشوند. از آن جمله: داستان زال و رودابه، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بیژن و گرازان، و جز اینها بعضی از این داستانها به طور خاص چون رستم و اسفنديار و يا رستم و سهراب از شاهکارهای مسلم ادبیات جهان به شمار میآیند.
گیومرث در شاهنامه نخستین پادشاه دانسته شدهاست که سی سال شهریاری جهان را بر عهده داشت. در شاهنامه نیز مانند متون پهلوی به کوه نشینی کیومرث اشاره شده است:
|
نخستین به کوهاندرون ساخت جای |
|
که چون نو شد او بر جهان کدخدای |
در شاهنامه کیومرث فرزندی دارد بنام سیامک که به دست فرزند اهریمن (در زمان حیات کیومرث) کشته میشود.
هوشنگ پسر سیامک انتقام قتل پدر را از اهریمن میگیرد و پس از کیومرث به پادشاهی جهان میرسد. همچنین، یافتن آتش و برپایی جشن سده را در شاهنامه و اسطورههای ایرانی به هوشنگ نسبت میدهند.
هوشنگ شاه، مردم زمان خود را با آبیاری و صنعت و جداکردن آهن و سنگ و ساختن ابزار و آلات آهنی آشنا ساخت و به ایشان کشت و زرع آموخت. در شاهنامه، طبخ غذا، پختن نان و گله داری از آموزههای او برای مردم به شمار میرود.
تهمورث پسر هوشنگ در ابتدای پادشاهی هدفش را شستن جهان از بدیها، کوته کردن دست دیوان از هر جا و آشکار کردن چیزهای سودمند در جهان اعلام داشت. چیدن پشمِ بُز و رشتن آن از آموزههای طهمورث برای مردمان بود وی همچنین مردم را به ستایش جهانآفرین تشویق کرد. با راهنماییهای شَهْرَسْپ، دستور خردمند تهمورث، شاه از بدیها پالوده گشت و از او فره ایزدی تابید.
به چیرگی تهمورث بر اهریمن در شاهنامه هم اشاره شدهاست. پس از تابیدن فره ایزدی از تهمورث، او رفت و اهریمن را به افسون ببست و بر وی زین نهاد و زمان تا زمان سوار بر وی گرد گیتی میتاخت. دیوان چون چنین دیدند به جنگ شاه برخاستند. تهمورث دو بهره از ایشان را به افسون ببست و باقی را با گرز گران تارومار کرد. چون ایشان را به بند کشید، دیوان به وی گفتند که اگر ما را رهایی بخشی تو را هنری یاد خواهیم داد که تا این زمان نشناخته باشی و آن هنر نبشتن بود :
|
بدان تا نهانی کنند آشکار |
|
کی نامور دادشان زینهار |
|
بجستند به ناچار پیوند او |
|
چو آزاد گشتند از بند او |
|
دلش را به دانش برافروختند |
|
نبشتن به خسرو بیاموختند |
|
چه رومی چه تازی و چه پارسی |
|
نبشتن یکی نه که نزدیکِ سی |
|
نگاریدن آن کجا بشنوی |
|
چه هندی چه چینی و چه پهلوی |
تهمورث سی سال پس از این واقعه بزیست. این یادآور سی سال چیرگی تهمورث بر اهریمن (در متون کهنتر) است. در شاهنامه به چگونگی مرگ تهمورث اشارهای نشدهاست. پس از وی جمشید، پسرش، به پادشاهی رسید.
در شاهنامه جمشید فرزند تهمورث و شاهی فرهمند است که سرانجام در پی خود بینی، فره ایزدی را از دست می دهد و به دست ضحاک کشته می شود.
پادشاهی جمشید در شاهنامه هفت صد سال است. کارهایی که انجام آن در شاهنامه به جمشید نسبت داده شده است: ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدان ها نیرو بخشد و راه را بر بدی ببندد. آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت.
سپس به پوشش مردمان گرایید و از کتان و ابریشم و پشم جامه ساخت و رشتن و بافتن و دوختن و شستن را به مردمان آموخت.
بخش کردن مردمان به چهار گروه:
پس از آن پیشه های مردمان را سامان داد و پیشه وران را گرد هم آورد. آنان را به چهار گروه بزرگ بخش نمود : مردمان دین که کارشان پرستش بود و ایشان را در کوه ها جای داد. دو دیگر جنگاوران، سه دیگر برزگران و دیگر کارگران و دست ورزان.
ساختمان سازی و خشت زنی:
دیوان که در فرمانش بودند را گفت تا خاک و آب را به هم آمیختند و گل ساختند و آنرا در قالب ریختند و خشت زدند. پس سنگ و گچ را به کار برد و خانه و گرمابه و کاخ و ایوان بر پا کرد.
بر آوردن گوهر:
چون این کارها کرده شد و نیاز های نخستین مردمان برآمد، جمشید در فکر آراستن زندگی مردمان در آمد. سینه ی سنگ را شکافت و از آن گوهر های گوناگونی چون یاقوت و بیجاده و فلزات گران بها چون زر و سیم بیرون آورد تا زیور زندگی و مایه خوشدلی مردمان باشد.
بر آوردن بوهای خوش:
آن گاه در پی بوهای خوش بر آمد بر گلاب و عود و عنبر و مشک و کافور دست یافت.
ساختن کشتی و دریا نوردی:
پس در اندیشه ی گشت و سفر افتاد و دست به ساختن کشتی برد و بر آبها دست یافت و سرزمین های ناشناخته را یافت.
جشن نوروز:
بدینسان جمشید با خردمندی به همه ی هنر ها دست یافت و بر همه کاری توانا شد و خود را در جهان یگانه یافت. آن گاه انگیزه ی برتری و خود بینی در او بیدار شد و در اندیشه ی پرواز در آسمان افتاد:
فرمان داد تا تختی گران بها برایش ساختند و گوهر بسیار بر آن نشاند و دیوان که بنده ی او بودند تخت را از زمین برداشتند و بر آسمان برافراشتند. جمشید در آن چون خورشید تابان نشسته بود و این همه به فر ایزدی می کرد. جهانیان از شکوه و توانایی او خیره ماندند، گرد آمدند و بر بخت و شکوه او آفرین خواندند بر او گوهر افشاندند و آن روز را که نخستین روز از فروردین بود، نوروز خواندند.
رفتن فره ایزدی از جمشید و تاختن ضحاک بر ایران زمین:
از آن پس جمشید به خودکامه گی گرایید و فره ایزدی از او رخت بست و کار پادشاهی به نابسامانی رسید و ضحاکیان به ایران زمین تاختند :
داستان ضحاک با پدرش
ضحاک فرزند امیری نیک سرشت و دادگر به نام مرداس بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. پس خود را به شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت:«ای ضحاک، میخواهم رازی با تو درمیان بگذارم. اما باید سوگند بخوری که این راز را با کسی نگویی.» ضحاک سوگند خورد.
اهریمن چون بی بیم (مطمئن) شد گفت:«چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاهی کند؟ چرا سستی میکنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.» ضحاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه به در رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمیدانست چگونه پدر را نابود کند. اهریمن گفت:«اندوهگین مباش چاره این کار با من است.» مرداس باغی دلکش داشت. هر روز بامداد از خواب برمیخواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن به نیایش میپرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون بخت که برای نیایش میرفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت شاهی نشست.
فریب اهریمن:
چون ضحاک پادشاه شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانهاست.»
ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز غذای بهتری میساخت.
روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت:«شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمیخواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.
روییدن مار بر دوش ضحاک:
بر جای بوسه لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد.
وقتی همه پزشکان درماندند اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.»
اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، میخواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمه آدمیان را براندازد.
گرفتار شدن جمشید
در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه کردند.
گریختن جمشید از ضحاک:
پس جمشید از ایران گریخت و تا صد سال کسی از او با خبر نبود تا گماشتگان ضخاک او را در دریای چین یافتند و به پیش ضحاک بردند و او جمشید را با ارّه به دو نیم کرد:
|
به کژی گرایید و نا بخردی |
|
بر او تیره شد فره ایزدی |
|
یکی نامجویی ز هر پهلوی |
|
پدید آمد ازهر سویی خسروی |
|
دل از مهر جمشید پرداخته |
|
سپه کرده و جنگ را ساخته |
|
به ایران زمین تاج برسر نهاد |
|
کی اژدها فش بیامد چو باد |
|
|
|
|
|
پدید آمد آن شاه ناپاک دین |
|
صدم سال روزی به دریای چین |
|
یکایک ندادش زمانی درنگ |
|
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ |
|
جهان را ازاو پاک بی بیم کرد |
|
به ارش سراسر به دو نیم کرد |
دوران ضحاک هزارسال بود. رفته رفته خردمندی و راستی نهان گشت و خرافات و گزند آشکارا. شهرناز و ارنواز (دختران جمشید) را به نزد ضحاک بردند. در آن زمان هرشب دو مرد را میگرفتند و از مغز سرآنان خوارک برای ماران ضحاک فراهم میآوردند. روزی دو تن بنامهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند تا به آشپزخانه ضحاک راه یابند تا روزی یک نفر که خونشان را میریزند، رها سازند. چون دژخیمان دو مرد جوان را برای کشتن آورده وبرزمین افکندند، یکی را کشتند ومغزش را با مغزسرگوسفند آمیخته و به دیگری گفتند که در کوه و بیابان پنهان شود. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد میساختند و چندین بُــز و میش بدیشان دادند تا راه دشتها را پیش گیرند. به گزارش شاهنامه اکنون کـُـــردان از آن نژادند.
جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت.
دو دختر خوب روی جمشید یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر اسیر و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برده و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.
گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم میگرفتند و به آشپزخانه میآوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد میکردند و روانه کوه و دشت مینمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش میساختند. ارنواز و خواهرش شهرناز سرانجام به دست فریدون از بند زهاک رهایی یافتند.
خواب دیدن ضحاک:
ضحاک سالیان دراز به ستم و بی داد پادشاهی کرد و گروه بسیاری از مردم بی گناه را برای خوراک ماران به کشتن داد. کینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یک شب که ضحاک در کاخ شاهی خفته بود در خواب دید که ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی اوروی آوردند. از آن میان آنکه کوچکتر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آن گاه دست و پای او را با بند چرمی بست و کشان کشان بطرف کوه دماوند کشید، در حالی که گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند.
ضحاک به خود پیچید و ناگهان از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد که ستونهای کاخ به لرزه افتادند. ارنواز دختر جمشید که در کنار او بود حیرت کرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاک چنین خوابی دیدهاست گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشهای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب تو را بگزارند (تعبیر کنند).
ضحاک چنین کرد و خردمندان و خواب گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز یک تن که بی باک تر بود. وی گفت:«شاها، گزارش خواب تو این است که روزگارت به پایان رسیده و دیگری به جای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. فریدون نامی در جستجو ی تاج و تخت شاهی بر میآید و تورا با گرز گران از پای در میاورد و در بند میکشد.» از شنیدن این سخنان ضحاک مدهوش شد. چون به خود آمد در فکر چاره افتاد. اندیشید که دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجویند و فریدون را بیابند و به دست او بسپارند. دیگر خواب و آرام نداشت.
فریدون فرزند آزاده مردی بود بنام آبتین که نژادش به شاهان قدیم ایران و تهمورث دیو بند میرسید. زن آبتین فرانک نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شکوه جمشیدی داشت.
آبتین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سر انجام روزی گماشتگان ضحاک که برای مارهای شانههای وی در پی خوراک میگشتند به آبتین بر خوردند. او را به بند کشیدند و به دژخیمان سپردند.
فرانک، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک در خواب دیده که شکستش به دست فریدون است بیمناک شد. فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد که چراگاه گاوی نامور به نام بُر مایه بود. از نگهبان مرغزار بزاری در خواست کرد که فریدون را چون فرزندی خود بپذیرد و به شیر برمایه بپرورد تا از ستم ضحاک دور بماند.
خبر یافتن ضحاک:
نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و به شیر گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو بر نداشت و سر انجام دانست که فریدون را برمایه در مرغزار میپرورد. گماشتگان خود را به دستگیری فریدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاک رو به دشت گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد. در البرز کوه فرانک فریدون را به پارسائی که در آنجا خانه داشت و از کار دنیا دور بود سپرد و گفت«ای نیکمرد، پدر این کودک فدای ماران ضحاک شد. ولی فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهدشد و کین کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور.» مرد پارسا پذیرفت وبه پرورش فریدون کمر بست.
آگاه شدن فریدون ازپشت (نسب) خود:
سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد. جوانی بلند بالا و زورمند و دلاورشد. اما نمیدانست فرزند کیست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است.
آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت«ای فرند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیان بود. نژاد کیانی داشت و نسبتش به پشت تهمورث دیوبند پادشاه نامدار میرسید. مردی خردمند و نیک سرشت و بی آزار بود. ضحاک ستمگر او را به دژخیمان سپرد تا از مغزش برای ماران خورش ساختند. من بی شوهر شدم و تو بی پدر ماندی. آنگاه ضحاک خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران گفتند که فریدون نامی از ایرانیان به جنگ وی بر خواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوی تو افتاد. من از بیم تو را به نگهبان مرغزاری سپردم تا تورا پیش گاو گرانمایهای که داشت بپرورد. به ضحاک آگاهی رسید. ضحاک گاو را کشت و خانه ما را ویران کرد. ناچار از خانه بریدم و تو را از ترس مار دوش ستمگر به البرز کوه پناه دادم.»
خشم فریدون:
فریدون چون داستان را شنید خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درونش زبانه کشید. رو به مادر کرد و گفت:«مادر، اکنون که این ضحاک ستمگر روزگار ما را تباه کرده و این همه از ایرانیان را به خاک و خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشیر خواهم برد و کاخ وایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد.»
فرانک گفت:«فرزند دلاورم، این سخن از روی دانایی نیست. تو نمیتوانی با جهانی در افتی. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگی آماده کارزار به خدمتش میآیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیافتهای دست به شمشیرمبر.»
بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش
از آن سوی ضحاک از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه به گاه از وحشت نام فریدون را بر زبان میراند. میدانست که فریدون زندهاست و به خون او تشنه.
روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروز ه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را بخوانند. آنگاه روی به آنان کرد و گفت:«شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نام جوست و در پی بر انداختن تاج و تخت من است. جانم ازاندیشه این دشمن همیشه در بیم است. باید چارهای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشندهام و جز راستی و نیکی نورزیدهام تا دشمن بد خواه بهانه کین جوئی نداشته باشد. باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند.» ضحاک ستمگر و تند خو بود. از ترس خشمش همه بر دادگری ونیکی و بخشندگی ضحاک ستمگر گواهی نوشتند.
داستان کاوه:
ضحاک چنان از فریدون به ترس و بیم افتاده بود که روزی بزرگان و نامداران را انجمن کرد تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنویسند و آن را مُهر کنند – همه بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی کردند. در همین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید که فریاد میکرد - فرمان داد تا کسی را که فریاد میکند به نزدش ببرند - او کسی نبود جز کاوه آهنگر.
کاوه فریاد زد که فرزندان من همه برای ساختن خورش مارانت کشته شدند و هم اکنون آخرین فرزندم را نیز میخواهند بکشند - ضحاک فرمان میدهد تا فرزند او را آزاد کنند و از کاوه میخواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامه را پاره کرده و به زیر پا میاندازد و بیرون میرود. سران از این کار کاوه به خشم میآیند و از ضحاک میپرسند چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ میدهد که نمیدانم چرا پنداشتم میان من و او کوهی از آهن است و دست من بر ضحاک کوتاه.
درفش کاویانی و چرایی نام آن:
کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون میآید چرم آهنگریش را بر سر نیزهای میزند و مردم را گرد خود گروه میکند و به سوی فریدون میروند.
این در جهان نخستین بار بود که پرچم به دست گرفته شد تا دوستان از دشمنان شناخته شوند.
فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را به گوهرهای گوناگون بیاراست و نامش را درفش کاویانی نهاد.
فریدون پس از تاج گذاری پیش مادر میرود و رخست میگیرد تا به جنگ با ضحاک برود. فرانک برای او نیایش میکند و آرزوی کامیابی. فریدون به دو برادر بزرگتر از خودش به نامهای کیانوش و پرمایه میگوید تا به یاری آهنگران رفته و گرزی مانند سر گاومیش بسازند. آن گرز را گرز گاو سر مینامند.
پایان کار ضحاک
فریدون در روز ششم ماه (ایرانیان به روز ششم ماه خرداد روز میگفتند) با سپاهیان به جنگ ضحاک رفت. به نزدیکی اروند رود که تازیان آن را دجله میخوانند میرسد.
فریدون از نگهبان رود خواست تا همه سپاهیانش را با کشتی به آن سوی رود برساند. ولی نگهبان گفت فرمان پادشاه است که کسی بدون فرمان (مجوز) و مُهر شاه اجازه گذر از این رود را ندارد. فریدون از شنیدن این سخن خشمگین شد و بر اسب خویش (گلرنگ) نشست و بی باکانه به آب زد. سپاهیانش نیز به پیروی از او به آب زدند و تا آنجا داخل آب شدند که زین اسبان به درون آب رفته بود. چون به خشکی رسیدند به سوی دژ (قلعه) ضحاک در گنگ دژهوخت رفتند.
فریدون یک میل مانده دژ ضحاک را دید. دژ ضحاک چنان سربه آسمان میکشید که گویی میخواست ستاره از آسمان برباید. فریدون بی درنگ به یارانش میگوید که جنگ را آغاز کنند و خود با گرز گران در دست و سوار بر اسب تیزتک، چو زبانه آتش از برابر دژبانان ضحاک جهید و به درون دژ رفت. فریدون، نشان ضحاک را که جز به نام پرودگار بود، به زیرکشید. با گرزگران سردمداران ضحاک را نابود کرد و برتخت نشست.
به بند کشیدن ضحاک را در کوه دماوند
فریدون هنگامی بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا میکند به ناگاه سروشی بر وی فرو آمده و او را از کشتن ضحاک اژدهافش باز میدارد و از فریدون میخواهد که او را در کوه به بند کشد. در کوه نیز، هنگامی که او قصد جان ضحاک میکند، سروش، دیگر بار، از وی میخواهد که ضحاک را به کوه دماوند برده و در آن جا به بند کشد. فرجام آنکه، ضحاک به دست فریدون کشته نمیشود، بلکه او را در شکافی بنناپدید، با میخهای گران بر سنگ فرو میبندند.
فریدون پادشاه پیشدادی بود که با یاری کاوه آهنگر بر ضحاک ستمگر چیره شد. او پادشاه جهان گشت و آنگاه جهان را میان سه پسرش سلم، تور و ایرج بخشید. در شاهنامه از شاهان ستوده و نیک ایران است. فردوسی او را نمادی از نیکویی و داد و دهش میداند:
|
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود |
|
فریدون فرخ فرشته نبود |
|
تو داد و دهش کن فریدون توئی |
|
بداد و دهش یافت آن نیکوئی |
ایرَج بر پایه استورههای ایرانی کوچک ترین فرزند فریدون بود که فریدون قلمروش را بین او برادرانش سلم و تور تقسیم کرد. سرزمین ایران در این تقسیم بندی به ایرج رسید. سلم و تور که به ایرج رشک میبردند، او را کشتند و بعدها منوچهر نوه ایرج آنها را به خونخواهی کشت.
پس از نابودی ایرج، یکی از کنیزکان او به نام ماه آفرید، دختری آورد که فریدون او را در نهان می پرورد و آنگاه به همسری برادرزاده ی خود - پشنگ - در می آورد. از ایشان پسری به دنیا می آید که منوچهر نام می گیرد. آنگاه نور چشم به فریدون باز می گردد و منوچهر به کین خواهی نیای خویش با پهلوانی چون کارن (پسر کاوه آهنگر)، سام، نریمان، و گرشاسب بر لشگریان سلم و تور می تازد و نخست تور را از پای در می آورد، سپس سلم را. فریدون سالخورده منوچهر را به سام می سپارد و خود جان به جان آفرین تسلیم می کند. منوچهر یکصد و بیست سال پادشاهی کرد و هنگام مرگ سلطنت را به پسر خود نوذر سپرد.
نوذر، پسر منوچهر، یکی از شاهان پیشدادی در شاهنامه است. به دلیل بیدادگری و بیتدبیری او ایران دچار وضعیت بحرانی شد.
پشنگ پادشاه توران از وضعیت بحرانی ایران با خبر شده و پسر خود افراسیاب را به جنگ با ایرانیان فرستاد. در جنگی که در گرفت نوذر به دست افراسیاب اسیر شد. مدتی بعد افراسیاب او را به کین پهلوانان تورانی که به دست زال و قارن کشته شدند به قتل رساند.
نوذر دو پسر به نامهای توس و گستهم داشت که به تشخیص بزرگان ایران هیچیک به شاهی نرسیدند.
زَو پسر طهماسب، از پادشاهان پیشدادی ایران است. در شاهنامه پس از کشته شدن نوزر، ایرانیان او را به شاهی برگزیدند. او پنج سال پادشاهی کرد و پس از مرگ وی، پسرش گرشاسب به جای او شاه ایران شد.
در اوستا فقط یک بار نام این پدر و پسر آمده است.
گَرشاسپ یا گَرشاسب، پسر زو، از پادشاهان پیشدادی است. او را نباید با گرشاسپ پهلوان و نیای بزرگ رستم اشتباه کرد.
نام گرشاسپ از اوستایی کِرِساسپَ گرفته شده و به معنی «دارنده اسب لاغر» است.
کیقباد اولین شاه از سلسله کیانیان است. پس از مردن گرشاسب آخرین شاه شاهان پیشدادی، با اینکه توس و گستهم، پسران نوذر، زنده بودند و خاندان فریدون هنوز از میان نرفته بود، اما چون فرّ ایزدی با آنان نبود، به شاهی نرسیدند. پس از مشورت زال با موبدان، بزرگان ایران کیقباد را که دارای فرّ ایزدی وبرازنده تاج و تخت بود به شاهی برگزیدند. رستم پسر زال به البرز کوه رفت و او را به استخر آورد. پس از رسیدن کیقباد به شاهی، تورانیان که به ایران هجوم آورده بودند شکست یافته و برگشتند.
کی کاووس دومین شاه از سلسله کیانیان و یکی از چهار پسر کیقباد است. او در شاهنامه دارای شخصیتی تندخو و کم خرد است. بسیاری از داستانهای مشهور شاهنامه در زمان پادشاهی او اتفاق افتاده است. کاووس به معنی پاک، اصیل و نجیب می باشد.
در اساطیر و حماسههای ایرانی و شاهنامه فردوسی، کیخسرو پسر سیاوش و فریگیس(فرنگیس) و نوه کیکاووس و افراسیاب و یکی از نامدارترین شهریاران و دلاوران است. واژه کیخسرو به معنی «شاه نیکنام» است.
کیخسرو در عدالت و شهامت سرآمد شاهان دیگر کیانی میباشد و به نسبت از کیکاووس خوشنامتر است. زیرا کیکاووس در شاهنامه اعمالی موذیانه (از قبیل ندادن نوشدارو به رستم برای بهبودی سهراب) انجام میدهد اما کیخسرو به عنوان پادشاهی عادل و شجاع باقی میماند. در شاهنامه و همچنین متون پهلوی کیخسرو نمادی از یک شاهنشاه آرمانی است. دستور مرگ سیاوش را افراسیاب صادر میکند و کیخسرو انتقام پدر را از افراسیاب میگیرد.
در اساطیر ایران، لُهْراسپ از پادشاهان کیانی است. کیخسرو پیش از عروج به آسمان او را به شهریاری ایران برگزید. این کار کیخسرو با اعتراض پهلوانان و بزرگان روبرو شد ولی بالاخره با دلایلی که کیخسرو آورد بر این انتخاب گردن نهادند. در شاهنامه فردوسی لهراسپ پدر گشتاسپ است.
گُشتاسْپ (به ایرانی باستان ویشتاسپَ) نام دو شخصیت معروف تاریخی در ایران قبل از اسلام است:
گشتاسپ هخامنشی پدر داریوش بزرگ است. معمولاً نامش به همان صورت باستانی ویشتاسپ ذکر میگردد.
گشتاسپشاه از پادشاهان کیانی فرزند لهراسپ است. زرتشت در زمان او ظهور کرد.
ویشتاسپ به معنی دارنده اسب آمده است.
رستم نام آورترین چهره اسطورهای در شاهنامه و به تبع آن برترین چهره اسطورهای ایران است. او فرزند زال و رودابه وتبار پدری رستم به گرشاسپ (پهلوان اسطورهای و چهره برتر اوستا) میرسیده. رستم به دست شغاد (برادرش) کشته شد.
رستم در شاهنامه هر کاری میکند ولی با این همه ما او را به عنوان انسان میشناسیم چه که او هم واله میشود، گناه میکند. برخی معتقدند رستم زاییده خامه توانای فردوسی آن رستم سکزی راستین نیست. ایرانی است در بردارنده قهرمانیهای نیایش گرشاسپ و تواناییهای چامهای فردوسی و نیاز مردم ایران به چنین اسطوره زنده و دیرپایی.
مهمترین حوادث و اقدامات رستم که در شاهنامه به نظم آمده عبارت است از:
کشتن پیل سپید ، نجات دادن کیکاووس و سایر پهلوانان در بند دیو سپید درمازندران با گذشتن از هفت خوان ، نجات کاووس از بند شاه هاماوران و بیرون راندن افراسیاب از ایران که در غیبت کاوس به ایران تاخته و آن را مسخر ساخته بود
جنگ با سهراب
پرورش سیاوش پسر کاووس
خونخواهی سیاوش و تاختن به توران
نجات بیژن پسر گیو از چاه افراسیاب.
کشتن اسفندیار
پرورش بهمن پسر اسفندیار
سهراب در شاهنامه فرزند رستم و از بطن تهمینه دختر شاه سمنگان است. وی در سمنگان که بخشی از توران محسوب میشود به دنیا میآید. پس از شناختن اصلیت خود و دریافتن اینکه فرزند رستم است تصمیم میگیرد که ابتدا ایران و سپس توران را فتح کرده و پدر خود را بر تخت شاهی هر دو کشور بنشاند. افراسیاب پادشاه توران پس از دریافتن تصمیم سهراب از فرصت استفاده کرده و سپاهی را به همراه او به سوی ایران روانه میکند. کیکاووس شاه ایران پس از باخبر شدن از لشکرکشی تورانیان رستم را برای مقابله با آنان میفرستد.
در ادامه همه چیز دست به دست هم می دهد تا اینکه پدر و پسر رودرروی یکدیگر قرار بگیرند و در آخر پس از سه روز مبارزه سهراب به دست پدر خود رستم کشته میشود.
در هند، ریگ ودا مجموعهای از اشعار و سرودهای مذهبی آریاییان و قدیمیترین قسمت کتاب وداها است. این کتاب در دوره ودایی که ایرانیان و هند یان با هم میزیستند، نگاشته شده است؛ و از نظر لفظ و معنا شباهت بسیاری با اوستا دارد. ریگ ودا شامل ۱۰۱۷ قطعه شعر و ۱۰۵۰۰ بیت است. وداها قدیمیترین کتاب آریاییان است که قدیمیترین قسمت آن تقریباً در سال ۵۰۰۰ پیش از میلاد، نوشته شده است. مفسرین هندو؛ وداها را نوشته بشر نمیدانند و معتقدند که خدا این کتاب را برای بشر نازل کردهاست. سرودهای کتاب ودا در نمازهای هندو خوانده میشود. کتاب ودا به ترتیب قدمت به چهار بخش ریگ ودا، یجورودا، ساماودا و اثروا ودا تقسیم میشود.
در یونان،
هومِر شاعر و داستانسرا که احتمالاً حدود سال ۸۰۰ پیش از میلاد
میزیسته، آثار به جای مانده از وی، دو گلچين شعر به نامهای ایلیاد و ادیسه است.
همه ی آنچه که ما درباره تاریخ و افسانههای یونان باستان میدانیم از موضوعهای
همین شعرها گرفته شدهاست. ایلیاد داستان جنگ تروا را تعریف میکند. اُدیسه، سرگذشت
ماجراهایی را که ادیسوس قهرمان یونان، هنگام بازگشت از جنگ به سوی منزل با آنها
روبرو گردید، بازگو میکند.
هومر در پایان زندگی با چشم نابينا در شهرها ميگشت و اشعار خود را برمردم ميخواند.
جنگ تروا بخاطر دزدیدن هلن دختر زئوس (ژوپیتر در رم)، خدای خدایان و زن زیبا روی پادشاه به دست پاریس پسر شاه تروا اتفاق افتاد. در این داستان در رابطه با خدایان بسیار توضیح داده شده است.
خواستگاران هلن با هم پیمان بسته بودند که چنانچه گزندی به هلن رسید شوی او را در مکافات مجرم یاری دهند. از این رو سپاهی بزرگ به فرماندهی آگاممنون و با حضور پهلوانانی چون آشیل اولیس آژاکس و... به سوی شهر تروا روانه گردید تا هلن را از پاریس بازپس گیرند. سپاهیان یونان مدتی مدید تروا را محاصره کردند ولیکن با رشادتهای نگهبانان تروا و هکتور برادر پاریس طرفی نبستند. از این رو به پیشنهاد اولیس به نیرنگ روی آوردند و با ساختن اسبی بزرگ ولی توخالی و هدیه نمودن آن به ترواییان اعلام صلح نمودند ترواییان اسب را به قلعه آوردند و به شکرانه پیروزی به بزم پرداختند غافل از اینکه پهلوانان یونانی در شکم اسب چوبین پنهان گردیده اند. یونانیان در نیمه های شب از مخفی گاه خود به در شدند و بر ترواییان شبیخون زدند که در نتیجه آن کودک و بزرگ از دم تیغ گذرانده شد و تروا به آتش کشیده شد.
أدیسه یکی دیگر از دو کتاب کهن اشعار حماسی یونان اثر هومر میباشد.
ادیسه سرگذشت بازگشت یکی از سران جنگ تراوا (ادیسه یا الیس) فرمانروای ایتیکا می باشد. در این سفر که بیش از بیست سال به درازا می انجامد ماجراهای مختلف و خطیری برای وی و همراهانش پیش آمده. در نهایت ادیسه به وطن خود باز گشته و دست متجاوزان سرزمین و زن و فرزند خود را کوتاه می کند.
در مصر، سرزمینی که تاریخ نوشته شده آن برروی سنگ و آثار ساخته شده سنگی از مجسمه و کتیبه گرفته تا اهرام به عصر حجر بر میگردد، اسطوره ای مربوط به این سرزمین نوشته نشده است. ولی داستانهائی مربوط به این سرزمین در محوطه ای به طول و عرض سیصد کیلو متر از نیل تا رود اردن نوشته شده که بعد ها خمیر مایه اعتقادی بیش از نیمی از انسانهای روی زمین میشود.
هدف از باز کو کردن این اسطوره ها قبل از بازگشت به دنیای واقعی و بررسی تاریخ این بود که خواننده با مقایسه اسطوره ها سوالی را مطرح کند که آیا میتوان از اسطوره تاریخ ساخت؟ و چگونه است که مردم از روی اسطوره هایشان، قهرمانان جدید میسازند! و چه رابطه ای میتوان بین اسطوره های دو ملت که هزاران سال قبل یکی بوده اند میتوان پیدا کرد؟
ولی آنچه مسلم است اینست که همین اسطوره ها واقعاً مسیر تاریخ را برای بعضی از ملتها تغییر داده اند. شاید اگر ایران شانس داشتن بزرگ مردی مثل فردوسی را نمیداشت امروز میبایست این کتاب را به عربی مینوشتیم.