تاریخچه زبان

 

در اواخر سده ۱۸ شناسائى دو شعبه زبان آسيائى يعنى سانسکریت و اوستائی آغاز شد، دانشمندان بشباهت تام زبان سانسكريت با زبانهاى یونانی و لاتینی و کلتی و آلمانی پى بردند و اين شباهت معلوم كرد كه تمام این زبان ها دارای یک نیای مشترك هستند.

 

در سده نوزدهم، پس از آنکه زبان‌ شناسان زبان‌های هندوایرانی و اروپایی را هم‌ریشه یافتند، برخی از اروپاییان واژه آریایی را به معنای کسی که به زبانی هندواروپایی سخن می‌گوید به کار بردند. در سال‌های پایانی سده نوزدهم و آغاز سده بیستم، در آلمان و انگلیس، برخی این واژه را برای توصیف مردم شمال اروپا و اقوام ژرمن به کار می‌بردند. این کاربرد نو از این واژه، پس از جنگ جهانی اول، دست‌مایه گروه‌های نژادپرست آلمانی و به ‌ویژه حزب نازی شد.

 

بطور خلاصه زبان هند و اروپائی ریشه زبان هند وایرانی یا آریائی میباشد که خود به دو زبان هندی و ایرانی تقسیم میشود.

 

زبانهای ایرانی شامل: زبانهای کردی کرمانجی، کردی سورانی، کردی زازاگورانی، دری ، پشتو، آذری، گیلکی، مازندرانی، پهلوی، تالشی، سمنانی، بلوچ، لری بختیاری، لارستانی، سغدی، خوارزمی، فارسی و چندین زبان دیگر میشود.

 

 

 

 

 

 

سانسکریت زبان باستانی مردم هندوستان وزبان دینی ، هندوییزم، بودیسم و جاینیزم می‌باشد .و از لحاظ زبانشناسی با پارسی باستان هم ریشه‌است .زبان سانسکریت ؛ از خانواده زبانهای هندواروپایی به حساب می‌آید. نسک ارجمند وداها به این زبان است. در دوره نوین دانش سانسکریت کمک بسیاری به خوانش نوشته‌های این دو زبان باستانی نموده‌است .

واژه سانسکریت از واژه سامس‌کَرْتَه (خودساخته) مشتق شده و به معنی خودسازه است. این واژه بعدها معنی "فرهنگی" به‌خود گرفت و زبان سانکریت (سانسکریت واک) به معنی زبان فرهنگ بالا استفاده شد. به این زبان اصطلاحاً دِوا باگا نیز گفته می‌شود که به معنی "زبان خدایان" است.

زبان ارمنی  یکی از زبانهای هندواروپایی است که در منطقه قفقاز و به ویژه در کشور ارمنستان رایج است. این زبان با خط ویژه خود یعنی الفبای ارمنی که توسط مسروب ماشتوتس ابداع گردیده نوشته می‌شود. ارمنی خود شاخه‌ای مستقل از خانواده زبانهای هندواروپایی است. زبان ارمنی دو گویش بزرگ اصلی دارد یکی ارمنی شرقی و دیگری ارمنی غربی. زبان رسمی کشور ارمنستان به گویش ارمنی شرقی است. مجموع گویشوران به زبان ارمنی در جهان ۹ میلیون است

 

خط میخی هخامنشی خطی‌است که آن دسته از کتیبه‌های هخامنشی را که به پارسی باستان است به آن نوشته‌اند. کتیبه‌های مذکور در تخت جمشید، دشت مرغاب، بیستون، الوند، شوش، و آسیای صغیر به فرمان شاهان هخامنشی، بالاخص داریوش اول و خشایارشا حک گردیده‌اند.

خط پارسی باستان که از چپ به راست نوشته ‌می‌شده، ۳۶ نویسه ملفوظ، ۷ یا ۸ ایده ‌نگار، تعدادی نویسه عددی، و یک جداکننده کلمات دارد. از ۳۶ نویسه ملفوظ، سه نویسه واکه، سیزده نویسه همخوان مستقل، و بیست نویسه همخوانهایی هستند که شکل آنها بسته به واکه‌ای که پس از آنها می‌آید تغییر می‌کند. ایده ‌نگارهای این خط برای مفاهیم شاه (‎XSHAYATHIYA‎)، کشور (‎DAHYAAUSH‎ و ‎DAHYAAUSH-2‎)، خدا ‎BAGA‎ زمین (‎BUUMISH‎)، و اهورامزدا (;‎AURAMAZDAA‎ و ‎AURAMAZDAA-2‎ ; برای حالت عادی و‎AURAMAZDAAHA‎; برای حالت اضافی) به کار می‌روند. به نظر می‌رسد که این ایده ‌نگارها در دوران داریوش اول استفاده نمی‌شده‌اند، بلکه تنها در کتیبه‌های خشایارشا و جانشینانش وجود دارند. اعداد با استفاده از پنج شکل اصلی برای یک، دو، ده، بیست، و صد تشکیل می‌شوند. به دلیل شباهت حروف این خط به میخ، به این خط و چند خط دیگر که به این خط شباهت ظاهری دارند خط میخی گفته می‌‌شود.

بعضی این خط را اولین خطی می‌دانند که با توجه به خطهای دیگر اختراع شده است و نتیجه تحول خطهای دیگر نبوده است. بیشتر اختراع این خط را به دوران داریوش اول نسبت می‌دهند ولی بعضی اعتقاد دارند که این خط در دوران کورش دوم ساخته شده است.

شایان ذکر است که کتیبه‌هایی از کوروش و نیز اجداد داریوش به دست آمده‌است لیکن عده‌ای تاریخ نوشتن آنها را زمانی متأخرتر می‌دانند.

 

زبان پارسی باستان نیای زبان فارسی امروزی‌است و در تقسیم ‌بندی زبان‌شناختی یکی از زبان‌های شاخه غربی زبان‌های ایرانی باستان محسوب می‌شود. پارسی باستان چنان که از نامش بر می‌آید زبان قدیم پارسیان بودی و بسیاری از کتیبه‌های شاهان هخامنشی به این زبان نوشته شده‌است. پارسی باستان با زبان اوستایی و به تبع آن زبان سنسکریت خویشاوندی نزدیکی می‌دارد.

آثار بجا مانده از این زبان به خط میخی هخامنشی‌است که از قرن ششم تا قرن چهارم پیش از میلاد تحریر شده‌اند. البته یک نمونه کتیبه هم در نقش رستم یافت شده‌است که به نظر می‌آید به زبان پارسی باستان است ولیکن به خط آرامی نوشته شده‌است و احتمال می‌رود که بعد از دوره هخامنشی تحریر شده باشد. تنها چند واژه از آن تا کنون خوانده شده‌است.

خط پهلوی نام یک دسته کلی از دبیره‌هایی است که برای نوشتن زبان(های) فارسی میانه (شامل پهلوی اشکانی) به کار می‌رفته‌اند. تمام این خطها ریشه در خط آرامی دارند و مانند آرامی از راست به چپ نوشته می‌شده‌اند.

دبیره‌های پهلوی را معمولاً به زیرشاخه‌های زیر تقسیم می‌کنند:

پهلوی اشکانی (کتیبه‌ای و گسسته‌است)

پهلوی ساسانی (یا پهلوی زرتشتی)

پهلوی گسسته (یا پهلوی کتیبه‌ای)

پهلوی پیوسته (یا پهلوی کتابی)

نمونه‌ای از خط پهلوی کتیبه‌ای در تاق بستان 

نمونه ای از خط پهلوی، کتیبه ای در طاق بستان

 

پهلوی زبوری یا مسیحی

این دبیره‌ها گرچه اصل و ریشه‌ای یکسان و شباهت‌هایی با هم دارند، تفاوتشان به حدی‌است که جداگانه از آنها یاد شود. خود واژه  پهلوی برگفته از پهلو است که خود صورتی از واژه  پرثوه (که صورت باستانی واژه  پارت است) می‌باشد.

به طور کلی خط پهلوی خطی پر ابهام به شمار می ‌رود و ابهام بعضی گونه‌های آن نظیر پهلوی کتابی بیشتر از آنِ بقیه‌است. در گونه‌های منفصل بیشترین جنبه ابهام به علت دلالت یک نویسه بر چندین واج است؛ مثلاً در پهلوی ساسانی کتیبه‌ای نویسه «r » می‌تواند دلالت بر صامت «ر» «و» یا مصوت «او» کند. در گونه متصل علاوه بر این گونه ابهامات مشکل دیگری نیز پدیدار می‌گردد: اتصال چند حرف به یکدیگر باعث شباهت مجموعه حروف به حرفی دیگر می‌شود.

خاصیت دیگری که در تمام گونه‌های خط پهلوی وجود دارد وجود هزوارش در نوشته‌هاست. هزوارش که به صورت هزوارشن و اوزوارشن و صورت‌های مشابه دیگر هم در زبان فارسی آمده‌است به این معنی است که در نوشتن متن‌های پهلوی گاه کلمه‌ای را به آرامی می‌نوشتند لیکن هنگام قرائت فارسی می‌خواندند. مثلاً ملک می‌نوشتند و هنگام قرائت شاه می‌خواندند. باید توجه داشت که هزوارش با وام‌واژه تفاوت دارد. وام‌ واژه یک عادت زبانی‌است در حالی که هزوارشن تنها یک عادت رسم‌الخطی‌است. برای علت یا دلیل وجود هزوارشن در نوشته‌های پهلوی حدسهای گوناگونی زده‌اند. یکی از این حدسها این است که از آنجا که سنت دبیری خاص آرامیان بوده‌است بسیاری این واژه‌ها در نوشتار وارد شده‌اند اما از آنجا که اربابان این دبیران آرامی نمی‌دانستند این واژه‌ها هنگام برخوانی از بهر ایشان به فارسی برگردانده می‌شدند.

خط پهلوی که خطی پر ابهام بود برای ثبت دقیق اصوات مفید نبود و حتی می‌توانست باعث اشتباه در قرائت شود. از این رو در زمان ساسانیان برای نوشتن اوستا خط اوستایی از روی خط پهلوی کتابی ابداع شد. خط اوستایی خطی فوق‌العاده دقیق و بدون ابهام بود و حرفهای آن منفصل بودند (جز چند مورد معدود لیگاتور که اصلی متأخرتر دارند). در بعضی متن‌های پهلوی واژه‌های دشوار و دور از ذهن گاه به خط اوستایی نوشته می‌شدند.

معمولاً ایران‌شناسان برای مطالعه و اندرنگرش متن‌های پهلوی آنها را به خط لاتینی بر می‌گردانند. این برگردانیدن به دو صورت حرف‌نویسی و آوانویسی صورت می‌پذیرد. در مرحله اول متن را به دبیره لاتینی حرف‌نویسی می‌کنند و در مرحله بعد آن را آوانویسی می‌کنند. به خاطر ابهام خط پهلوی حتی حرف‌نویسی متن‌ها هم کار چندان آسانی نیست. در برخی موارد خصوصاً آنِ مربوط به خط پهلوی کتابی گاه بر سر صورت حرف‌نویسی‌شده‌ واژه میان ایران‌شناسان اختلاف نظر وجود می‌دارد. آوانویسی خط پهلوی هم دشواری‌های زیادی می‌دارد. نخست اینکه در خط پهلوی مصوت‌های کوتاه نشانه جدا و ویژه‌ای نمی‌دارند. دوم اینکه مصوت‌های بلند را گاه به صورت صامت هم می‌توان در نظر گرفت. این دو خصیصه ذکر شده در خط امروزی فارسی هم وجود می‌دارد. (مثلاً شاپور را شاپوَر هم می‌توان خواند) سدیگر آنکه در خط پهلوی املای تاریخی و شبه ‌تاریخی فراوان یافت می‌شود از این رو صورت نوشته کلمات لزوماً صورت ملفوظ آنها در زمان کتابت متن نیست.

 

شاهنامه ابومنصوری به دستور و سرمایه ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی فراهم شد. این شاهنامه به تاریخ گذشته ایران پیش از اسلام می‌پرداخت.اصل کتاب از بین رفته است؛ اما مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می‌شود، از طریق برخی نسخه‌های خطی قدیمی باقی مانده‌است. این شاهنامه برگرفته از شاهنامه ابوالموید بلخی و خدای‌نامه‌های ایران باستان بوده‌است. فردوسی نیز شاهنامه ابومنصوری را به نظم درآورد.

 

امروزه به طور رسمی زبان فارسی با الفبای عربی نوشته می‌شود و برای انطباق بیشتر خط با زبان فارسی حروفی را به خط عربی افزوده‌اند. حروف اضافه‌ای که در خط عربی- فارسی وجود می‌دارد و در خط عربی نیست (چرا که واجهای متناظر آنها در عربی استاندارد وجود نمی‌دارد) پ چ ژ گ است. علاوه بر این شکل بعضی از نویسه‌های خط فارسی با نویسه تازی متناظر آنها تفاوت می‌کند. مثلاً ک فارسی در حالت پایانی یا تنها با سرکش نوشته می‌شود در حالی که ك عربی در این دو حالت بدون سرکش است. تفاوت‌های جزئی دیگری هم وجود می‌دارد. به این الفبای عربی اصلاح‌ شده الفبای فارسی هم می‌گویند.

معلوم نیست که زبان فارسی از چه هنگام به خط عربی نوشته شد. وانگهی قدیمی‌ترین نوشته‌هایی که به زبان فارسی نو یا گویش‌های بسیار نزدیک به آن وجود می‌دارند به خطی غیر از خط عربی‌است.

در سده‌های نخستین پس از اسلام فارسی را با دبیره‌های پهلوی، عبری و مانوی هم نوشته‌اند.

کهن‌ترین نوشته به ‌دست‌امده از زبان فارسی نو به خط عبری کتابت شده‌است. نمونه‌های بسیار کهن دیگری هم از نوشته‌های متعلق به یهودیان فارسی زبان به دست آمده‌است که دارای مختصات گویشی خاص خود است. برای نمونه چند خط سندی که احتمالاً متعلق به قرن پنجم هجری‌است ذکر می‌شود. ابتدا صورت مکتوب آن با تغییر الفبا از عبری به فارسی و سپس صورت استاندارد فارسی امروزی آن ذکر می‌شود:

اگرت پُرسد کو از چی بی شناسی کو نبی‌ای بود

عالم را ونبی پَ چی کار ابایست تو

پسوه دِه کو نبی بود عالم را چی عالم

را از نبی نی بزیرد ...

به فارسی کلاسیک:

اگرت پرسد که از چه بشناسی که نبی‌ای بُوَد

عالم را و نبی به چه کار بایست [= برای چه کاری لازم است] تو

پاسخ ده که نبی بُود عالم را [= نبی برای عالم بود] چه [= به این دلیل که]

عالم را از نبی نه گزیرست. [عالم را زا نبی گزیری نیست]

 

 

 

زبان فارسی پیش از آنکه هندوستان مستعمره انگلستان شود، دومین زبان رسمی این کشور و زبان فرهنگی و علمی بشمار می‌رفت. اما پس از استعمار، انگلیسی‌ها د رسال ۱۸۳۲ با زور انگلیسی را جایگزین فارسی کردند.  زبان فارسی در دوره غزنویان به هند راه یافت در آن دوره پارسی، زبان ادبیات، شعر، فرهنگ و دانش بود. با تأسیس امپراتوری مغول هندوستان به اوج پیشرفت خود در هند رسید و زبان رسمی هندوستان شد.

زبان فارسی هندوستان شاعران بزرگی همچون بیدل دهلوی، و امیر خسرو دهلوی و دستگاه شعری سبک هندی را در خود پروراند. از دیگر شاعران نامدار فارسی زبان شبه قاره هندوستان، می‌توان از اقبال لاهوری نام برد.

همچنین پارسی‌گویان هندوستان، واژه‌ نامه‌های ارزشمندی برای زبان پارسی گردآوری کردند که از آنجمله می‌توان به فرهنگ ابراهیمی از ابراهیم قوام‌الدین فروغی، فرهنگ آنندراج از محمد پاشا، اشاره کرد.

ارتباط زبانی ایران و هندوستان

تاریخ پیوند ایران و هند به هزاران سال پیش برمی گردد. تاریخ ‌نگاران می‌نویسند که وقتی حدود ۱۱۰۰ تا ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد، تیره‌های آریایی از دره خیبر وارد سرزمین‌های ایران و هند شدند، روابط فرهنگی و زبانیِ این دو کشور از آن روزگار آغاز گردید.

همانندی‌های فراوان میان زبان اوستا و سانسکریت هم نشانه دیگری از پیوند دیرینه ایران و شبه قاره دارد. در دوران اشکانیان (۲۲۶ - ۲۴۹ ق.م) این روابط رو به گسترش نهاد تااینکه در ‌زمان ساسانیان (۲۲۶ ق.م - ۶۵۲ م) با وجود ترجمه کتاب‌های مهم هندی مانند «کلیله و دمنه» در عصر انوشیروان، پیوستگی‌های فرهنگی قوت گرفت.

پس از حمله سلطان محمود غزنوی به هندوستان دراوایل ‌سده پنجم هجری زبان فارسی با آمدن سپاهیان محمود در شبه قاره گسترش می‌یابد. البته نباید سهم صوفیان ‌را ‌که ‌مبلغان اصلی‌اسلام و زبان فارسی بودند، فراموش کرد. بزرگ صوفیانی چون هجویری، خواجه معین الدین چشتی، شیخ بهاء‌الدین ‌زکریا مولتانی، سیداشرف جهانگیر سمنانی، سیدعلی همدانی و ‌... ‌که با گفتار و کردارشان بر خیل مسلمانان و فارسی زبانان افزودند. حکومت پادشاهان مسلمان، به ویژه شاهان ایرانی نژاد در سراسر شبه قاره را هم نباید از یادبرد، زیرا آنان با حمایت و پشتیبانیِ فراوان خود از علما، دانشمندان، سرایندگان، ادیبان، هنرمندان و سایر فرهیختگان موجب شکوفایی و ارتقای زبان فارسی شدند و در این باره منابع و مآخذ فراوان است.

رسمیت یافتن زبان فارسی به عنوان زبان دین، سیاست، ادب و هنر در شبه قاره موجب شد که علاوه بر پدیدآمدن آثار فراوان فارسی در آن سرزمین توسط اهالی شبه قاره یا ایرانیان و دیگر مهاجران، به ویژه در زمینه‌های تاریخ، فرهنگ، دستور، یادنامه (تذکره) و انشاء آثار بزرگان چامه و ادب و عرفان ایران زمین مورد پروا و پذیرش دانشوران و متفکران قرار گیرد و درباره آنها پژوهش شود یا به زبان‌های گوناگون بومی سرزمین هند و پاکستان ترجمه گردد.

نقشه زبان اقوام ایرانی

 

چگونه خط فارسی از عربی گرفته شد

 

گفته شده است: ملتی که تاریخ خود را نشناسد ناچار به تکرار آن است. مستدل ترین نمونه این گفتار نغز همانا سرنوشت ما ملت ایران می باشد که شوربختانه تاریخ سیاه کشورمان در دوران استیلای خلفای اسلامی را در دوران سی ساله اخیر دوباره تجربه می کنیم.

 

اما اگر چه بی گمان نسل های بسیاری تاوان اشتباهی را که پدرانشان در سال 1357 خورشیدی انجام داده اند، پرداخته و همچنان نیز خواهند پرداخت، اما سرانجام دوالپای اسلام و روحانیت از گردۀ ملت ایران به زیر کشیده شده و برای ابد به زباله دانی تاریخ انداخته خواهد شد و ایران و ایرانی پیروز و سربلند همچون ققنوس از میان خاکسترِ پیکرِ به آتش کشیده شده اش توسط نوادگان خُلفای بنی امیه در کسوت ایرایی، بار دیگر قد برافراشته و حیاتی نو باز خواهند یافت.

 

اگر ما ایرانیان فرصت این را می داشتم و یا این فرصت برای ما فراهم گردیده بود که نوشته های گرانبهای پیشینیان را در مورد آنچه که اسلام و روحانیتِ تحتِ لوای آن، بر سر ایران و ایرانی آورده است را مطالعه نموده و شناختی هر چند اندک نسبت به آن بدست بیاوریم ، هرگز در دام خمینی و حکومت استبداد مطلقه ولایت فقیه او گرفتار نمی شدیم.

 

علیرغم آنچه که پاره ای از مخالفین پادشاه فقید ایران از سرعناد سنتی و ایدئولوژیکی نسبت به او ابراز می دارند، همانگونه که دکتر تاج زاده در سخنرانی پیش از دستگیری خود به آن اشاره کرده است، در زمان حکومت او، ملت ابران کم و بیش دارای تمامی آزادی های اجتماعی و مدنی می بود و «برای مؤمنین درهای مساجد گشوده و برای می گساران دَرِ میخانه ها»، لذا آنچه که مردم ایران از برای به دست آوردن آن، با کمک و همکاری ناخواسته خودِ شاه و پیرامونیانش در دام مشترک ارتجاع سرخ و سیاه، کارتل های نفتی و شرکت های غول آسای چند ملیتی گرفتار شد، همانا دستیابی به آزادیهای سیاسی ای بود که آنهم با روی کار آورده شدن حکومت دکتر شاپور بختیار و تسلیم شدن شاه در برابر خواستۀ مشروع ملت که در جملۀ تاریخی او: «من صدای انقلاب شما را شنیدم» انعکاس یافت، رسیده بودیم.

 

اما اینک ما هر چه بیشتر در لابلای متونِ به عمد به فراموشی سپرده شدۀ تاریخ ایران به جستجو می پردازیم بیش از پیش به ناآگاهی خود نسبت به سرگذشت و تاریخ سپری شدۀ کشورمان به ویژه آنچه که به اسم اسلام و اسلام پناهی بر سر ما و مملکتِ ما آورد ه اند پی برده و بدین آگاهی دست می یابیم که نیاکان ما، درمبارزه از برای حفظ زبان، خط، فرهنگ وهویت ملی خود چه جنایات، رنجها ومصیبت هائی که از دست خلفا و حُکام اسلامی، روحانیت و اسلام پناهان متظاهر و سالوس تحمل ننموده اند که در پاره ای از موارد سرنوشت آنها آئینه تمام نمای شرایط کنونی مملکت مصادره شده ما می باشد. نادیده نمی توان گرفت که از میان ممالکی که در صدر اسلام به طور کامل تحتِ تصرف و قیمومیت خلافت اسلامی در آمدند، این تنها ایران یوده است که با اهداء خون هزاران هزار کُشته در جنگها و مبارزات رهایی بخش فرزندان دلیرش با لشکریان خلفا، توانسته است که زبان، فرهنگ، آداب و سُنن گوناگون ملی و قومی خود را تا حدود زیادی به صورتی که در پیش از تازش حجازیان بوده است، همچنان حفظ نماید و مانند مصر و شامات (امپراتوری روم شرقی شامل کشورهای امروزی اردن، فلسطين ، سوريه و لبنان)  و دیگر کشورهای متصرفه آفریقائی به طور کامل از هویت باستانی خود تخلیه نگردیده و به مُلک و مِلتی به غیر از خود تبدیل نگردیده است.

 

و اما چرا چنین شد؟ چرا زبان و خط پارسی پهلوی ساسانی به خط عربی تبدیل شد؟ برای ریشه یابی این چنین تغییر بنیادی ای که بی شک، یک شبه نیز اتفاق نیفتاده است برمی گردیم به سالهای اولیه تسلط اعراب بر ایران و شرح موجزی از این رخداد:

 

هنگام هجوم و تسلط اعراب بر ایران، زبان و لهجۀ ادبی، سیاسی و دینی ایران پهلوی ساسانی بود که به پهلوی جنوبی و پهلوی پارسی نیز شهرت دارد. بر خلاف آنچه که تصور می شود، این خط به یکباره از میان نرفت بلکه تا چند قرن پس از حمله اعراب نیز، در ایران رواج داشته و کتابها و کتیبه های زیادی یه این لهجه نوشته شده و همین آثار بوده اند که به زبانهای عربی و پهلوی دَری ترجمه گردیده است که پاره ای از آنها تا به امروز باقی می باشد.

در میان زرتشتیان ایرانی که تا قرن پنجم هجری هنور در بسیاری از نقاط مختلف ایران زندگی می کردند، به جز نسکهای(1)اوستا که به زبان اوستائی که هم ریشه با زبان سانسکریت می باشد، نوشته شده، سایر کتابهای دینی و یا تفاسیر اوستا به زبان پهلوی بوده است که اغلب آنها در همان سه قرن اول هجری تألیف شده بوده اند. گفته می شود که نگارش و تألیف پاره ای از این کتابها به منظور مبارزه با دین اسلام و مسیحیت بوده است.

 

اعرابِ حجاز درهنگام تصرف سرزمین های جدید و اوان حکمرانی بر آن مناطق، هیچگونه اطلاعی از شیوه و آئین دیوانی و حکومتی نداشتند به همین جهت آنها از سر ناچاری تمامی تشکیلات دیوانی و دفاتر و متصدیان مربوطه را در کشورهای متمدن تحت حکومت اسلامی درآورده شده از جمله ایران و به طور کلی قلمرو شاهنشاهی ساسانی به همان حالی که بود، باقی گذاشتند. اداره کلیه مکاتبات و دفاتر دیوانی تا زمان حکومت حُجاج بن یوسف ثقفی در عراق،توسط عاملان ایرانی و به زبان پهلوی ساسانی انجام می گردیده است. در این زمان ( حدوداً بین سالهای 690 تا 700 میلادی) یکی از کاتبان ایرانی به نام صالح بن عبدالرحمن که از اهالی سیستان بوده و زیر دست زادان فرّخ،"صاحب دیوان" حُجاج به کار اشتغال داشته به این فکرمی افتد که تا زبان دیوانی را از پهلوی ساسانی به عربی تغییر بدهد!

 

صالح بن عبدالرحمن پس از فوت زادان فرّخ، عهده دار امور دیوانی حُجاج گردیده و تصمیم می گیرد که ایده خود را از فکر به عمل درآورد. نقل کرده اند که مردانشاه پسر زادان فرّخ بسیار کوشش نمود که او را از این کار بازدارد اما راه به جائی نبرد. مردانشاه وقتی که از عزم جزم این خائن به تغییر زبان دیوانی از پهلوی ساسانی به عربی اطمینان حاصل نمود خطاب به او چنین گفته است: «خداوند ریشه ترا از دنیا ببُراد همچناکه ریشه پارسی (پهلوی) را بُریدی!» حتیایرانیان حاضر شدند صد هزار درهم به او بدهند تا از این کار اظهار عجز کند و او نپذیرفت.(2) و بدینگونه بود که نخستین و کاری ترین ضربتِ تبر یک ایرانی به نام صالح بن عبدالرحمن بر ریشه زبان پهلوی ساسانی، زبان نیاکان ما فرود آورده می شود.

 

هرچند درخت تنومند زبان پهلوی علیرغم آن صدمه ناجوانمردانه ای که به دست خودی بر ریشه اش زده شده بود؛ حتی تا قرن هفتم هجری نیز به حیات خود در میان اهل علم و ادب ادمه می دهد. چنانکه در همین قرن شاعری به نام زرتشت بهرام پژدو کتاب ارداویرافنامه(3) را از پهلوی به شعر پارسی ترجمه نموده است. اما سرانجام عمل نابخردانه صالح بن عبدالرحمن به تدریج در دیوانخانه های سایر مناطق ایران نیز پیاده گردیده تا اینکه زبان و خط دولتی ایران کاملا به عربی مبدل می گردد و به تبع از آن زبان و خطِ اهلِ سواد آن ازمنه. 

 

شوربختانه باید اذعان داشت که وجود حاکم خونریزی همچون حُجاج در مسند ولایت عراق که ناحیه شمال غربی آن تختگاه امپراتوری ساسانیان در پیش از حمله اعراب به شمار می رفت و پس از آن نیز دروازۀ ورودی به مرزهای جنوبی ایران محسوب می گردید، یکی از بد اقبالی هائی سترگ ایرانیان بوده که مصیبتی بر مصیبت عظمای هجوم لشکریان اسلام به ایران افزوده است. (برای شناخت بیشتر حُجاج، این استاد خمینی و خلخالی و دیگر آدمکشان حکومت استبداد مطلقه فقیه، شمه ای از شرح حال و زندگانی او در پایان این مطلب آورده شده است.)

 

اینک نگاهی می اندازیم بسیار مختصر و مفید به یک روایت تاریخی که نمایانگر یکی علل عمده و تعین کننده، در از میان رفتن زبان و خط پهلوی ساسانی و فرهنگ نوشتاری ایرانیان می باشد: «وقتی قتبیه بن مُسلم سردار حُجاج، بار دوم بخوارزم رفت و آن را باز گشود هرکس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه رفته رفته مردم امی ماندند و از خط و کتابت بی بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت

 

و روایت دیگری از فجایع انسانی و فرهنگی حُجاج بن یوسف ثقفی وعمال او در ایران: «ما ایرانیان "بدهکار بد حساب" آن هموطنانی هستیم که به نسل کُشی توسط لشکریان اسلام دچار شدند. وصف "فاجعه کربلای ایرانی" این چنین است: « وقتی حُجاج بن یوسف ثقفی سردار خونخوار عرب پس از بیست سال حکمرانی در مشرق خلافت اسلامی (ایران) در سال 95 هجری قمری مُرد (تاریخ های دیگری نیز ذکر شده است) و دنیا را از شر وجود خبیث خود آسوده نمود، به جز ایرانیانی که درجنگ ها کشته شده بودند، بیش از یکصد و بیست هزار ایرانی را گردن زده بود. پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در زندان او بودند. بیش از شانزده هزار نفر از آن زنان بینوا در زندان این جانورخون آشام کاملاً برهنه نگهداری می شدند. زندان زنان و مردان یکی بود و حفاظی نداشت که زندانیان را از آفتاب سوزان تابستان و باران و سرمای زمستان محفوظ نگهدارد. خوراک زندانیان نانی بود از جو که با خاکستر و نمک مخلوط بود و هر زندانی که از آن می خورد پس از مدت کوتاهی رنگ چهره اش سیاه می شد.»(5)

 

( آیا آنچه که حُجاج نسبت به نیاکان ما روا داشته، الگویی نبوده است از برای اعمالی که نوادگان به ظاهر ایرانی وی، در حال حاضر تحت لوای حکومت استبداد مطلقه ولایت فقیه بر سرملت ایران می آورند؟ آیا تاریخ ما تکرار نگردیده است؟) معهذا در سه قرن اول هجری بسیاری از کتب مشهور پهلوی که مشتمل بر مطالب تاریخی، ادبی، حِکم، مواعظ، عهدها وعلمی می بود به عربی برگردانده شد که نام تعدادی از مهمترین آنها در پی آورده می شود. آنچه که مهم است اینست که فقط مطالعه اسامی این کتابها به ما یادآوری می کند که چه تجربیات گرانبهائی را نیاکان ما در علم وادب و تاریخ در اختیار قوم غالب قرار داده اند که تا از آن بهره ببرند و امروزه کسانی همچون مرتضی مطهری بتواند به بی ادبانه ترین شکل ممکنه به فرهنگ باستانی و قومی ما، آنهم در در روز سیزدهم فروردین 1349 در دورۀ آن میراث دارِ تاج و تخت کورش کبیر اهانت نموده و در مقابل، فرهنگ و تمدن خیالی اسلام را به رخ ما بکشند. حال آنکه حتی یک برگ از این فرهنگ و تمدن موهوم در پیش و بعد از تصرف ایران در کشور زادگاه اسلام یعنی شبه جزیره عربستان نوشته نشده است که تا حداقل قطره ای باشد در برابر دریای علم و ادب و فرهنگی که ایرانیان به اعراب اشغالگر تقدیم داشته اند.

 

پاره ای از این کتب عبارت هستند از: خداینامه (شاهنامه، سیرالملوک، سیر الملوک الفرس، تاریخ ملوک الفرس، سیرة الفرس. (6)/ داستان اسکندر(7)، بلوهر و بوذاسف (8)، کتاب الصور(9)، کتاب السکسیکین (10)، آئین نامه (11) وگاهنامه(12)، داستان بهرام چوبین، داستان رستم و اسفندیار، داستان پیران ویسه، داستان دارا و بت زرین، کتاب زادان فرّخ در تأدیب پسرش، عهد خسرو به پسرش هرمز و پاسخ هرمز به آن، عهد اردشیر به پسرش شاپور، کتاب مزدک، کتاب موبدان موبد در حکم و جوامع و آداب، کتاب سیرت اردشیر، کتاب بنیان دخت، کتاب بهرام دخت، آئین تیراندازی از بهرام گور، آئین چوگان زدن، کتاب ستور پزشکی (دامپزشکی)، زیج شهریار، کارنامه انوشیروان، داستان شهر بُراز با اپرویژ، لهراسب نامه، کتاب جاماسب در کیمیا، گزارش شطرنج، نامۀ تنسر، داستان خسرو شیرین و بسیاری از کتب دیگر در مورد منطق، حکمت، ریاضیات، کشاورزی، تاریخ، ادب و قصص و اَمثال و حِکم و جز آنها.

 

 

 

نمونه خط پهلوی ساسانی که به پهلوی جنوبی یا پهلوی پارسی نیز شهرت دارد که در هنگام هجوم و تسلط اعراب بر ایران خط رسمی ایران بوده است. این خط از ویرایش خط پارتی ایجاد شده‌ واز راست به چپ نوشته می‌شده‌است. خط پهلوی ساسانی شباهت ظاهری بسیاری به خط هندی فعلی دارد.

 

ترجمه متن پهلوی بالا: فرگرد 45/ بخش (فصل) 45

(1)      دیدم روان مردی که کِرم همه اندام او همی جَوید.

(2)    پرسیدم که این تن چه گناه کرد.

(3)    سروش پاک و ایزد آذر گفتند که این روانِ آن مردِ بدکار است که به گیتی دروغ کرد و خواسته (مال و دارائی) از بهان گرفت و به بَدان داد.

 

حُجاج بن یوسف ثقفی

 

سیوطی، یکی از مورخین معتبر اهل سنت در کتابش تاریخ الخلفا می‌گوید: «پنجمین خلیفه بنی امیه، عبدالملک بنمروان (۲۶-۸۶هجری) خونخوارترین خلیفه این خاندان بود. وقتیکه عبدالله بن زبیر حاضر به بیعت با او نشد، عبدالملک فرمان کشتن او را داد، ولی وی (عبدالله بن زبیر) برای نجات جان خود به خانه کعبه پناه برد و در آنجا بست نشست. با اطلاع بر این موضوع، عبدالملک حُجاج ابن یوسف ثقفی والی بصره  را که به سفاکی و خونریزی شهرت  داشت برگزید و از او خواست که به هر صورت که مقتضی بداند عبدالله را بکُشد و سرش را برای او به شام (دمشق) بفرستد و برای انجام این ماموریت سپاه کارآمدی را نیز در اختیار او قرار داد.

 

با دریافت این فرمان حُجاج مردم بصره را برای برگزاری نماز جمعه به مسجد بزرگ شهر فرا خواند، و در خطبه نماز بدانان گفت: دانسته باشید که خلیفه سفاک ترین والی خودش را برای انجام ماموریتی بزرگ برگزیده‌است و این برگزیده او منم. هم ‌اکنون میان شما سرهای بسیاری را می‌بینم که آماده بریده شدنند، اگر نخواهید از جمله آنها باشید باید بی ‌چون ‌و چرا آماده همکاری با سپاه خلیفه باشید و در غیاب من نیز هوس سرکشی نکنید.

 

حُجاج چند روز بعد عازم مکه شد و بیدرنگ خانه کعبه را به محاصره گرفت، و برای نخستین بار در تاریخ اسلام آنرا (خانه کعبه را) به مَنجنیق بست (آنوقت ما ساده لوحانه به "جماعتِ مأمورین سپاه پاسداران در کسوت لباس شخصی ها" که به مسجد جماران حمله کرده اند ایراد می گیریم که چرا نسبت به آن مسجد هتک حرمت نموده اند!؟) تا برای سپاهیان او راه دخولی بدان باز شود. چند روز تمام دیوار کعبه با منجنیق کوبیده شد تا سرانجام حصار شکست و سپاهیان حجاج وارد آن شدند و عبدالله بن زبیر را و بستگاهش سر بریدند. و از آنجا تمامی خدام مسجدالحرام را کشتند و حجرالاسود معروف را چهار پاره کردند و خود مسجدالحرام را آتش زدند. (آنوقت آیت الله دستغیب، روحانی سبز در شیراز شکایت می کند که چون در حمله به مسجد آتشیها درب ورودی و پاره ای از شیشه های این مسجد شکسته شده، به این مکان مقدس اهانت روا شده است!؟) سپس دامنه کشتارها را به داخل شهر کشاندند و درهای خانه قریشیان را سوزاندند و نقاب از صورت زنان قریش کشیدند و بدانان تجاوز کردند (پس به همبن جهت تجاوز به بازداست شدگان در کهریزک از نظر نوادگان حُجاج در ایران، شرعی قلمداد می گردد) و هرچه را که آنان داشتند به غارت گرفتند. و چون کار مکه به پایان رسید به مدینه تاختند و همه غارتگریها و آتش افروزیها و کشتارها را در آنجا تکرار کردند. عبدالملک نیز به پاداش این خدمتگزاری، حکومت مکه و مدینه و طائف را به حجاج داد و عراق را نیز که در آن شورش برخاسته بود ضمیمه قلمرو حکومتی او کرد. ( لابد به استناد همین واقعه بوده است که در حکومت استبداد مطلقه ولایت فقیه، هر کس که خون ریزتر و فاسد تر باشد، مرتباً ترفیع مقام می گیرد، مثل سردار نقدی ، مثل رادان، مثل قاضی مرتضوی، مثل.....)

 

حُجاج پس از دریافت حکم ولایت عراق، برای ایجاد خفقان و ساکت کردن معترضانی که در آن ناحیه سر به شورش زده بودند، به همراه چند جلاد که شهره به خونریزی و قساوت بودند وارد کوفه می شود. (سرمشق کودتاگرن انتخاباتی) او مستقیما به مسجد کوفه رفته و مردم را دعوت می نماید که بلافاصله در آن مسجد جمع شوند. حجاج خطاب به مردم بینوا که از ظلم و ستم خلیفه اموی و عمال او در عراق به ستوه آمده و دست به اعتراض زده بودند، می گوید: «هان ای مردم! نه به کودکانتان رحم می‌کنم و نه به پیرانتان! بیگناهانتان را به جای گناهکار مواخذه خواهم کرد وکافی است به کسی ظنین شوم. تحویل جلادانش خواهم داد. آخذ بالتهمه و اقتل بالظنه - به تهمتی واهی دستگیر می کنم و به یک شک مختصر می کُشم- همهٔ اینها از اختیارات من است و هر چه من مصلحت بدانم عین شرع است.» (به گمانم که متن سخنرانی های حُجاج جمع آوری گردیده و پس از ترجمه در اختیار مقام معظم رهبری قرار گرفته است که تا در سخنرانی های پس از کودتای انتخاباتی به کار ببرد. در ضمن کتابِ آداب حکومت داری این حاکم خونریز نیز به فارسی ترجمه گردیده و برای شبیه سازی از اقداماتش در اختیار ستاد کودتا در بیت رهبری قرار داده شده است).

 

1-       نَسک (nask): کتاب، بخشی از کتاب، هر قسمت از بیست یک قسمتِ کتاب اوستا که به منزله فصل و باب است و هر قسمت نام مخصوصی دارد. نَسکا و نَسکه هم گفته شده است.(فرهنگ فارسی عمید).

2-       الفهرست. چاپ مصر. ص 338.

3-       کتاب ارداویرافنامه: ترجمه فارسی این کتاب به همراه متن پهلوی و واژه نامه پهلوی آن هم اکنون در دسترس علاقمندان می باشد: ارداویرافنامه، (بهشت و دوزخ در آئین مزدیسنی)، دکتر رحیم عفیفی، انتشارات توس، چاپ اول 1372.

4-       ابو ریحان بیرونی، آثار الباقیه عن القرون الخالیه (اثرهای مانده از قرن‌های گذشته) صص ۳۵ و ۳۶ و ۴۸).

5-       برگرفته از کتاب "سرگشته در میقات" نوشتۀ م. اردوان ص 359، به نقل از مروج الذهب و معادن الجواهر، علی بن حسین مسعودی، ج 3، ص 125. 

6-       از جملۀ برجسته ترین مترجمان این آثار می توان از عبدالله بن المقفع نام برد.

7-       این کتاب در دوره ساسانی از یونانی به پهلوی ترجمه شده و سپس از پهلوی به سریانی و عربی برگردانده شده است.

8-       این کتاب از سانسکریت به پهلوی و بعد از پهلوی به عربی ترجمه گردیده که به وسیله ابان بن اللاحق به شعر عربی برگردانده شده است.

9-       کتاب الصور"کتاب صورت پادشاهان ساسانی". مشتمل بر اخبار پادشاهان و ابنیه و سیاستهای پارسیان است. دراین کتاب چهره 27 مرد و 2 زن از پادشاهان ساسانی که در همان روز مرگِ آنها به تصویر کشیده شده است، وجود دارد.

10-   این کتاب حاوی سرگذشت پهلوانان سیستان به ویژه رستم می باشد که در اصل کتابی بزرگ بوده است.

 و 12 این کتاب دو کتاب حاوی اطلاعاتی درمورد رسوم و آداب و اخبار و سلسله مراتب اداری و درجات طبقاتِ مختلف آنان و همچنین اسامی شهرداران و عُمال دولتی در عهد ساسانیان می باشد