مروری دوباره بر گذشته ایران

 

در یک نگاه به تاریخ چند ین هزار ساله ایران میتوان مردان بزرگ را به آسانی در آن دید. از زمان کورش کبیر تا دکتر محمد مصدق دوهزار پانصد سال بوده است.  متاسفانه  ایران دوستانی که بر سرزمین ایران با افتخار حکومت کردند که بعداً تاریخ نتوانسته نقاط ضعف و تاریکی به آنها نسبت دهد، تعدادشان از انگشتان دست کمتر است. باز هم متاسفانه دوران حکومت این عزیزان تاریخ ایران فقط دو سه سالی بیشتر نبوده.

ابومسلم خراسانی، طاهر، بابک خرمدین، مازیار، یعقوب لیث صفاری، کریمخان زند، قائم مقام فراهانی، امیرکبیر و ستارخان و باقرخان و مصدق مردان بزرگ تاریخ از یک فامیل ایده آل ایرانی بودند.

در تاریخ طولانی ایران هزاران شاعر، نویسنده، فیلسوف، عالم و وزیر هم بوده اند که خدمات آنها به سرزمین ایران باید ارج نهاده شود. درراس این گروه عظیم، نام حکیم ابوالقاسم فردوسی در تاریخ ایران جاودانه خواهد ماند.

مسلماً تاریخ طولانی سرزمین ایران شاهد دلاوریها و خدمات شاهان و افراد دیگری بوده ولی هرکدام از آنها نقاط تاریکی در زندگیشان وجود دارد که آنها را از آن فامیل ایده آل ایرانی دور میکند.

مثلاً ایران زمین زندگی دوباره اش را مدیون شاه اسماعیل صفوی است. ولی وقتی همین شاه در تبریز بیست وپنج هزار نفر را بخاطر نخواندن اذان با "اشهد ان علیاً ولی الله" اعدام میکند، خواننده تاریخ را به فکر وا میدارد.

وهمین طور وقتی خدمات رضا شاه را ردیف میکنیم که بزرگترین آن نجات خوزستان است، ناگهان می بینیم این افسر فقیر بعد از ده سال پنجاه ملیون دلار آن زمان و املاکی به وسعت کشور لبنان در شمال غصب کرده و درخت تازه ریشه گرفته مشروطیت را چگونه خشکاند، آنگاه زبان بند میرود.

 

وقتی به ابتدای تاریخ برمیگردیم میبینیم که بعد از مهاجرت انسانهای اولیه و جایگزین شدنشان در نقاط حاصلخیز جهان از اطراف رودخانه زرد چین تا دره سند هندوستان و بین النهرین و سواحل نیل و نقاط دیگر جهان همگی در یک زمان، انسانها کشاورزی را آموختند، مستقل از هم مس و برنز و آهن را کشف کردند و بالاخره دهکده ها و شهرها را ساختند.

این بدان معنی است که انسانها اگر شرایط خارجی آنها را متاثر نکند دارای هوش و قدرت یکسانی هستند و میتوانند زندگی بهتری برای خودشان بسازند. در هیچ نقطه جهان اجتماعی را نمیتوان یافت که رهبر، پادشاه،  سلطان، و بطور کلی حکومت آن جامعه بتواند ادعا کند که نیروی محرکه اصلی برای بهبود آن جامعه بوده است. جامعه متشکل از انسانها اگر بحال خودشان گذاشته شوند عامل اصلی تکامل خودشان میشوند. حکومت ها میتوانند با تامین امنیت و پاسداری از آزادی افراد به رشد جامعه فقط کمک کنند.

اجتماعات ابتدائی بشر که بعداً تبدیل به قبیله ها و ملتها شدند، بد بختی اشان از آنوقت شروع شد که عده از نخبگان زیرک و قویتران این اجتماعات شروع کردند به رهبری بلامنازع این جماعات. استثناعاً اگر این حکمرانان افرادی پاک سرشتی میبودند مایه خوشبختی جامعه خودشان میشدند.

ولی بدتر آمیخته شدن اعتقادات دینی با قدرت حکومتی بوده است. حاکمان ظالم بعد از مرگشان اساس حکومتشان از هم می پاشد ولی از بین بردن حکومت مذهبی سالها و شاید قرنها طول بکشد. دیدیم چگونه حکومت بلا منازع مسیحی در اروپا قرنها برقرار بود وبالاخره جنگهای سی ساله به آن خاتمه داد.  

 

اروپا در دوران روشنگری بعد از قرنها مبارزه توانست به مرور با استقرار دمکراسی و جدائی دین از دولت، دیکتاتورهای سیاسی و مذهبی را خلع ید کرده بسوی تکامل گام بردارد.

 

ولی سقوط ایران از دوران  شاه سلطان حسین، همزمان با رنسانس در اروپا شروع شد. هرچند در این سیصد سال،  چند سالی هم رفاه اقتصادی شامل حال این ملت بوده ولی این حرکت قهقرائی در دهه های اخیر همچنان ادامه داشته است.

محمد رضا شاه پهلوی، به گفته مهندس بازرگان اولین نخست وزیر رژیم اسلامی، عامل اصلی سرنگونی نظام شاهنشاهی ایران و کارهای او بود که رژیم ولایت مطلقه فقیه را در ایران حاکم گردانید. در حقیقت شاه رهبر انقلاب بود.

 ولی یکی از موهبت های رژیم کنونی ایران باز کردن چشم و گوش ملت ایران بوده که مردم بعد از هزار سال متوجه مشکل و شناخت بهتر آن بشوند.

هرچند تکنولوژی رادیو، تلویزیون و اینترنت و سهولت مسافرت عواملی هستند که بخوبی امروز در اختیار مردمان گذشته ایران نبوده است.      

 

قبل از بحث در باره انقلاب 57 ایران بد نیست مقایسه ای بکنیم بین شاه سلطان حسین صفوی و محمد رضا شاه پهلوی.

خسیسه های برجسته شاه سلطان حسین را بیاد می آوریم که هوسرانی و خرافات بودند همراه با سست عنصری.

محمد رضاشاه هرچند سه بار ازدواج کرد  ولی زن بارگی او بر کسی پوشیده نیست. منتهی اودر این خصوص یک درجه بدتر از شاه سلطان حسین بود و آن رفتار او با نزدیکترین دوستان و خدمتگزارانش بود. بعنوان نمونه، موضوع خانم طلا و نزدیکترین شخص در زندگیش یعنی فردوست را میتوان بیاد آورد. حرکات مشابه در زندگی این شاه زیاد دیده شده که وقاهت آنها بحدی است که در سطح بحث ما نیست هرچند وزیر دربارش، علم، در خاطراتش که اخیراً منتشر شده به آنها اشاره کرده است.

سخنرانیهای شاه که چطور دست غیب اورا وسط دره از سقوط نجات داده و کمر بستگی او و یا مصاحبه او با باربارا والترز در دهه چهل وغیره همه نشان از یک مغز خرافی در سطح شاه سلطان حسین را دارد. در اسناد هست که چگونه رضا شاه اورا نصیحت میکرده: "پسرم تو روزی شاه این مملکت خواهی شد. دست از این مزخرف گوئی و صحبت های خاله زنانه بردار".

فرق محمد رضاشاه با شاه سلطان حسین این است که شاه سلطان حسین در زمان خودش توسط آن همه رجال دانشمند مثل شجاع الدین شفا و غیره احاطه نشده بود. تنها مرشد و راهنمای شاه سلطان حسین، علامه مجلسی بود که حتی راه و رسم مستراح رفتن را از او یاد میگرفته. در حقیقت اگر محمد رضا شاه را در زمان شاه سلطان حسین فرض کنیم، محمدرضا شاه بمراتب خرافی تر بنظر میرسد.

وقتی اشرف پشتو (افغان)  پشت دروازه های اصفهان بود، شاه سلطان حسین در دربارش آش درست میکردند و به نخود لوبیا ها "قل هو الله" میخواندند و با رمل و اسطرلاب و دعا میخواستند جلوی پیشروی افغانها را بگیرند. آخوند های دربار به او اطمینان میداند که شاه نظر کرده امام زمان بوده و خود امام زمان حافظ سلطنت اوست.

بعد از کودتای 28 مرداد 1332، شاه ایران مملکت را از رجل سیاسی منتخب مردم تهی کرد. احزاب را تعطیل، انتخابات آزاد را ازبین برد. مشروطه را از ریشه خشک کرد. ولی بدنه تنومند آنرا که بدست قهرمانان ایرانی هفتاد سال قبل به باروری رسیده بود با رنگ آمیزی چندش آور، ظاهری گمراه کننده به آن داد.

به استناد مدارک و شهادت هرکسی که در زمان محمد رضا شاه میزیسته، تنها گروه ها و دسته های متشکل که حق فعالیت داشتند، مذهبیون بودند. درحالیکه کوچکترین ارتباط با افرادی منتسب به جبهه ملی و یا توده و یا دسته های چپی شخص را از تمام مزایای اجتماعی محروم میکرد، دسته های مذهبی با تائید و حمایت دولت مشغول درست کردن تشکیلات و احزاب موتلفه خود بودند و شاهنشاه، سلطان آریا مهر آنهارا نماینده امام زمان وحامی سلطنت خود در مقابل دشمنان خیالی خودش میدانست.

شش ماه قبل از پیروزی انقلاب، در حرکتی که معلوم نیست تظاهر است یا از روی اعتقاد، ملکه و فرزندانش را برای دعا به زیارت عتبات میفرستد که یاد آور حرکت افغانها بطرف اصفهان و دخیل شدن سلطان به رمل و اسطرلاب است.

رئیس جمهور وقت فرانسه، ژیسکاردستن، رئیس سازمان امنیت فرانسه، کنت مارشا را مخفیانه به ایران میفرستد و او در کتابش مینویسد در ملاقاتی که با شاه داشت نظر او را در مورد رفتن خمینی به فرانسه پرسید. شاه گفت:"بهتر است خمینی به فرانسه برود چون در آنجا میشود اورا کنترل کرد".

از داستانها ناگفته این دوران پیشنهادی است که ارتشبد اویسی به شاه میدهد . اویسی در تابستان به شاه میگوید به او اجازه کودتا داده شود و شاه را از ایران اخراج کند.

او دویست نفر از سرکردگان موتلفه را دستگیر و محاکمه نظامی و اعدام کرده و سه ماه بعد شاه برگشته و خود شاه اورا محاکمه و اعدام   کند و اسرار این طرح بین خودشان محفوظ بماند. شاه با این پیشنهاد مخالفت میکند.

گروهی از امیران پیر و بازنشسته شاه را ملاقات میکنند و به او میگویند: "شاه قسم خورده و نباید ایران را ترک کند." آنها پیشنهاد میکنند که شاه تمام فامیل و دارائیهایش را خارج کرده و خودش همراه چند نفر شامل این امیران پیر در کاخ نیاوران تا آخرین نفس مقاومت و کشته شوند.  شاه این پیشنهاد را هم در حالیکه خودش میداند چند ماه بیشتر بعلت سرطان زنده نخواهد بود، نمی پذیرد.

در پائیز و زمستان 57 در زمان تظاهرات مردم، سلطان آریامهر دائماً منتظر نایب امام زمانش آقای برژنسکی است که به او بگوید چکار کند و بالاخره در بهمن 57 ژنرال هویزر نماینده امام زمان سلطان (پرزیدنت کارتر) تاج سلطنت را از سر سلطان آریامهر برداشته و اورا از ایران اخراج میکند.

درکتابی که مادر ملکه، سرکار علیه فریده دیبا نوشته و سرتا سر کتاب فقط شخص هویدا را مسئول شناخته در صفحه آخرچیزی با این مفهوم مینویسند: در دنیائیکه یک نفر ماشین ساز و یا جوانی مخترع صاحب ثروتی چهل پنجاه ملیاردی بشوند چه ایرادی به شاه ایران میتوان گرفت که صاحب دوسه ملیارد دلار باشد.

به این ترتیب میتوان از تمام شایعات در باره ثروت رضا پهلوی ( وارث محمد رضا شاه) که آنرا تا سی ملیارد دلار هم تخمین زده اند چشم پوشید و این اعتراف مادر را قبول کرد که ثروت رضا پهلوی در سال 1357 خورشیدی ( 1979 میلادی) فقط  سه ملیارد دلار بوده است.

 

نباید از اشرف افغان خرده گرفت. مقصر شاه سلطان حسین است.

 

بیست و هفت سال سلطنت این سلطان ابله شرائط را برای هر راهزنی آماده کرده بود که ایران را فتح کند.

ولی طهماسب پسر شاه سلطان حسین بعد از فرار از اصفهان، در خراسان بکمک بعضی از اقوام عشایرترک و کرد، طهماسب قلی خان (که بعداً نادر شاه شد) به مقاومت پرداخت که میتوان آنرا زمینه ای برای به قدرت رسیدن نادر و رهائی ایران دانست.

بینیم خانواده پهلوی و شاهزاده رضا در این سی سال گذشته با این ثروت سه ملیارد دلاری چکار کردند. در حالیکه بهره پنج درصد و یا سرمایه گذاری با همین درصد بازده این ثروت را در سال 2008 به بیشتر از شش میلیارد  دلار میرساند.

اگرفقط با یک در صد این ثروت بنیادی درست شده بود و به صد دانشجوی ایرانی در سال وام تحصیلی داده شده بود امروز رضا پهلوی میتوانست هزاران "پی اچ دی" و لیسانس را حداقل مدیون خود کرده باشد و به هزاران ایرانی وام تجاری مثل بانک ها با بهره کم میداد و ده ها هزار تاجر ایرانی را از خود متشکر کرده بود. اکنون هزاران ایرانی شریف که در سنین بالای چهل مجبور به ترک ایران شده اند در کارها ای که دون شان مقام های گذشته آنهاست در خارج ایران مشغول کار هستند. استادان دانشگاهی هستند که در اطاق عمل شاگردان ایرانی خودشان به کار استرلیزه کردن وسائل جراحی مشغولند و یا مهندسینی که با شغل تکنیسنی و رانندگی لولدر امرار معاش میکنند ویا امیرانی که راننده تاکسی هستند. این بنیاد خیالی پهلوی میتوانست دست این ایرانیان آبرومند را در خارج از ایران بگیرد.

ولی ببینیم رضا پهلوی در مقایسه با فرزند شاه سلطان حسین چکار کرده؟:

تشکیل شرکت برای لباس با ملکه که تحسین اهل هنر را به دنبال داشته است.

ورود به چندین معامله ساختمانی که آخر الامر اختلافات به دادگاه و توافق خارج از دادگاه کشیده شده.

دریافت گواهی نامه خلبانی که در حقیقت در سن پانزده سالگی در رقابت با پسر خاله خلبان (خاتمی) ایران را به قصد تکزاس ترک نمودند.

تفریحات سالم اسکی، دختربازی و سایر ورزشها که بالاترین افتخار کسب شده رفیق "شر" خواننده مشهور و خوش هیکل امریکا میباشد.

بعد از ازدواج و ترک عیاشیهای جوانی تشکیل دفتر در فالز چرچ ( نزدیک واشنگتن دی سی) و فعالیت های سیاسی و دعوت به مجامع و سخنرانیها.

بعد از واقعه یازده سپتامبر و غیرقانونی شدن سازمان مجاهد ین خلق توسط آمریکا،

دولت وقت آمریکا تصور کرد شاید این امامزاده بتواند معجزه ای کرده ورژیم اسلامی را سرنگون کند. بنابراین در خلعی که با کنار گذاشتن مجاهدین ایجاد شده بود به رضا پهلوی تمام امکانات تبلیغاتی دولتی آمریکا داده شد.

سالهای 2002 و 2003 رضا پهلوی ناگهان بعنوان رهبر گروه مخالف (اپوزوسیون) در کنگره آمریکا، مجامع بین المللی و اکثر رادیو تلویزیونهای ایرانی در لوس انجلس به مصاحبه و تبلیع برنامه هایش میپردازد. باید اذعان کرد که سرمایه گذاری شاه فقید در تدریس زبانهای فارسی، انگیسی و فرانسه از یکسالگی و پرستارهای فرانسه و انگلیسی زبان، حقیقتاً نتیجه آن قدرت تکلمی حتی بهتر از آخوندهای خودمان به شاهزاده رضا داده است.

طرفداران شاهزاده عادت دارند که در هر گردهمائی که ربطی به آنها ندارد حاضرشوند و با برافراشتن پرچم و عکسهای شاهزاده آن گردهمآئی را متعلق به خودشان جلوه بدهند. نا گفته نماند که مجاهدین خلق این کار را بهتر از سلطنت طلبها انجام میدهند.

بعد از یکسالی که تظاهرات دانشجوئی و کارگری و مردمی و یا جشنهای ورزشی سالهای 2002 و 2003 در ایران که کوچکترین ربطی به سلطنت طلبها و بخصوص مجاهدین خلق نداشت، رضا پهلوی با طرحی که نشانه از اطلاعات وسیع او از اوضاع ایران است نظر محافل سیاسی آمریکا را برای سرنگونی رژیم جلب نمود.

طرح رضا پهلوی این بود که ایرانیان خارج و داخل کشور صندوقی تشکیل بدهند و هرکس به فراخور وضع مالی خودش از یک دلار تا هر مقدار که بتواند به این صندوق اعانه بدهد. بعد کارگران و کشاورزان ایران یکباره همه تا سرنگونی رژیم اسلامی اعتصاب کنند و بعداز چند ماه از این صندوق به این کارگران و کشاورزان کمک مالی بشود. البته ایشان اعلام آمادگی نکردند که هر مبلغ که مردم فقیر دادند ایشان معادل آن مبلغ از ثروت شش ملیاردی خودشان در صندوق خواهند گذاشت.

بعلاوه لابد ایشان میخواستند حسابی در بانک صادرات ایران باز کنند و از آن طریق حقوق ملیونها ایرانی را بدهند؟

در برنامه آقای آتابای، یکی از تلویزیونهای طرفدار سلطنت، شنوده زنی به شاهزاده میگوید و صدایش را همه شنیدند که من پولی در بساط ندارم چرا خود شاهزاده پولش را نمیدهد و ادامه داد: تا پدرت بود همه ثروت ما را دزدید حالا نوبت توست؟