رنسانس تا آغار دوران روشنگری (1400 - 1700 میلادی)
سال 1401 میلادشروع رنسانس در اروپا میباشد. بهتر است قبل از آنکه به شرح ورود ممالک اسلامی به قهقرای بدبختی بپردازیم، بدانیم چگونه اروپا مسیر خودش را بسوی خوشبختی تغییر داد:
نوزایی یا رنسانس (از فرانسه Renaissance = نوزایی) جنبش فرهنگی مهمی بود که آغازگر دورانی از انقلابهای علمی و اصلاحات مذهبی و تغییرات هنری در اروپا شد. عصر نوزایی دوران گذار بین سدههای میانه و دوران جدید است. معمولاً شروع دوره نوزایی را در قرن چهاردهم در شمال ایتالیا میدانند. این جنبش در قرن پانزدهم شمال اروپا را نیز فراگرفت.
دانش و هنر پیشرفتهای عظیمی در ایتالیای سده پانزدهم و شانزدهم بوجود آوردند. این احیای فرهنگی به رِنُسانس (یعنی «نوزایی») مشهور شده است. دانشمندان، سرایندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام از میراث اصیل روم و یونان با دیدگانی تازه تر به جهان مینگریستند. نقاشها به مطالعه کالبد انسان پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیوه واقعگرایانهای نقاشی میکردند. فرمانروایان ساختمانها و کارهای بزرگ هنری را سفارش دادند. این عقاید تازه بزودی در سراسر اروپا گسترش یافت.
گاهشماری دوره نوزایی:
۱۳۹۷ - خانواده مدیچی در فلورانس بانکی را تأسیس کرده و آغاز به اندوختن ثروت کلانی میکنند.
۱۴۰۱ - اتحادیه صنفی بازرگانان پشم فلورانس، مسابقهای را برای طرح جدید برای درهای باپتیستری، کلیسایی در فلورانس، راه میاندازند. غالباً این واقعه آغاز رنسانس به حساب میآید. لورنتسو گیبرتی برنده میشود. فیلیپو برونه لسکی، نایب قهرمان مأیوس، مشغول مطالعه ویرانههای روم باستان میشود. .
۱۴۱۹ - برونه اسکی بیمارستان فاندلینگ (کودک بی سرپرست) در فلورانس را طراحی کرده که نخستین بنای معماری رنسانس به شمار میرود. در سال بعد او گنبدی بدیع و بزرگ را برای کلیسای جامع فلورانس طراحی میکند.
۱۴۳۵ - دوناتلو، مجسمهساز بزرگ فلورانسی، مجسمه پر نفوذ و موثر خود داود را به پایان میرساند.
در حدود ۱۴۵۰ - یوهانس گوتنبرگ آلمانی، کارگر چاپخانه، نخستین کتب چاپ شده به وسیله حروف متحرک در اروپا را منتشر میکند.
۱۴۵۰ - اتحاد سیاسی میان جمهوریهای فلورانس، میلان و ناپل، موجب برقراری ثبات در ایتالیای عهد رنسانس میگردد.
۱۴۵۲ - لورنتسو گیبرتی، سری دوم از درهای کلیسای بایتیستری فلورانس را به پایان می رساند. میکل آنژ آنها را «دروازههای بهشت» مینامد.
۱۴۵۳ - قسطنطنیه به دست ترکان عثمانی سقوط میکند. دانشمندان بیزانس به غرب میگریزند و نسخههای خطی کلاسیک باارزشی را با خود میبرند.
۱۴۶۹ - لورنتسو مدیچی ملقب به لورنتسوی کبیر فرمانروای فلورانس میگردد.
۱۴۹۴ - آلبرخت دوورر (۱۵۲۸ ـ ۱۴۵۱م) هنرمند آلمانی برای نخستینبار از فلورانس دیدن میکند.
۱۴۹۸ - پس از چهار سال، فرمانروای با نفوذ فلورانس، جیرو لاموسا وونا رولای راهب، اعدام میشود.
۱۵۰۴ - لئوناردو داوینچی، تابلوی مونالیزا که تصویر همسر یک مقام فلورانسی است را نقاشی مینماید.
۱۵۱۲ - بیش از چهار سال طول میکشد تا میکل آنژ، نقاشی سقف نماز خانه سیستاین در واتیکان رم را به پایان برساند.
۱۵۱۷ - مارتین لوتر با اعتراضات خویش، آغازگر جنبش اصلاح دینی میگردد.
۱۵۱۹ - لئوناردو داوینچی در فرانسه و در کاخی که فرانسوای اول پادشاه فرانسه به او داده بود، از دنیا میرود.
۱۵۴۳ - نیکولاس کوپرینک، منجم ایتالیایی، ادعا میکند که خورشید مرکز منظومه شمسی است، نه زمین.
۱۵۶۴ - ویلیام شکسپیر شاعر و نمایشنامهنویس بزرگ انگلیسی عصر رنسانس، در «استرانفورد آن ایون» متولد میشود.
یادداشتهای لئوناردو داوینچی
لئوناردو داوینچی (۱۵۱۹- ۱۴۵۲م) یکی از هنرمندان، دانشمندان و مخترعین برجسته ایتالیا در عصر رنسانس بود. او نظریات خود را در یک سلسله یادداشتهایی که بالغ بر هزاران صفحه میباشند ثبت کرده است. طرحهای مبتکرانه او برای ساخت سلاحهایی مانند توپهای بخار، ماشینهای پرنده و ادوات زرهی چندین قرن جلوتر از زمان خود بودند. بسیاری از آنها هرگز ساخته نشدند.
لورنتسوی کبیر
فلورانس تحت فرمانروایی لورنتسو مرکز نوزایی گردید. او سیاستمداری باهوش بود بطوریکه توازن قدرت میان شهرهای ایتالیا را حفظ میکرد و به همین علت در طول حیات او جنگهای معدودی بوقوع پیوست. او همچنین شاعری برجسته و پشتیبانی سخاوتمند برای هنر بود. بسیاری از هنرمندان بزرگ از جمله ساندرو بوتیچلی (۱۵۱۰ـ ۱۴۴۴م)، لئوناردو داوینچی(۱۵۱۹- ۱۴۵۳م) و میکل آنژ (۱۵۶۴- ۱۴۷۵م) برای او کار میکردند. نیکولوماکیاولی (۱۵۲۷- ۱۴۶۹م) نویسنده سیاسی، لورنتسو را اینگونه توصیف میکند:«بزرگترین حامی ادبیات و هنر که هیچ پادشاهی تاکنون مانند او را ندیده است».
فلورانس در زمان «ساوونارولا»
پس از مرگ لورنتسو دمدیچی در سال ۱۴۹۲م، فرمانروایی مدیچی بزودی سقوط کرد. وقتی شارل هشتم (۹۵-۱۴۷۰م) پادشاه فرانسه در سال ۱۴۹۴ به ایتالیا حمله کرد، فلورانسیها به واعظی پرجاذبه به نام جبرولامو ساوونارولا روی آوردند. او به فساد کلیسا و دلبستگی رنسانس به عقاید «شرک آمیز» (غیر مسیحی) حمله نمود. موعظههای ساوونارولا جمعیت انبوهی را به خود جلب میکرد به ویژه آنکه او هجوم فرانسه را پیشگویی کرده بود.
سوزاندن مظاهر فساد و تباهی
فلورانس به یک جمهوری مسیحی سخت
گیر تبدیل شد. در سال ۱۴۹۷م، ساوونارولا جمعیت «سوزاندن مظاهر فساد و تباهی» را به
راه انداخت که بر این اساس فلورانسیها باید خود را از تجملات پلید نجات میدادند.
تزئینات، لباسهای پر زرق و برق، ورقهای بازی، میزهای قمارخانهها و حتی آثار هنری
درون شعلههای آتش انداخته میشد.
ساوونارولا سوزانده میشود پیروزی ساوونارولا علیرغم بزرگی و شتابی که با خود به
همراه داشت، دوام چندانی نیاورد. در سال ۱۴۹۷ م پاپ الکساندر ششم (۱۵۰۳- ۱۴۳۱م) از
اظهار نظر ساوونارولا مبنی بر رفتار «غیر اخلاقی» پاپ خشمگین گردید و او را تکفیر
کرد (او را از کلیسا اخراج کرد)، حامیان ساووناوولا علیه او تغییر موضع داده در سال
۱۴۹۸م او را به دار آویختند و جسدش را در میدانی در فلورانس سوزاندند.
بازگشت خانواده مدیچی
در سال ۱۵۱۲ م خانواده مدیچی دوباره کنترل فلورانس را در دست گرفتند. در سال ۱۵۲۷م جوایو دمدیچی (۱۵۳۴- ۱۴۷۸م) پاپ کلمنت هفتم میشود. روسای خانواده مدیچی به مدت ۲۰۰ سال دوکهای بزرگ و فرمانروایان با نفوذ توسکانی، منطقه اطراف فلورانس بودند.
شوق آموختن
مطلوب «انسان عصر رنسانس» شخص درخشان و همه فن حریفی بود که در موضوعات فراوانی کارآزموده باشد. لئوناردوداوینچی و میکل آنژ مشهورترین آنان میباشند. دستاوردهایشان احترام آنان را در جامعه افزایش داد.
حقایق ثبت شده
نیکولو ماکیاولی (۱۵۲۷- ۱۴۶۹م) در دوره نوزایی فلورانس رشد کرد. بزرگترین کتابش، شهریار (۱۵۱۳م) پند نامهای به سیاستمداران بود. او عقیده داشت که برای حفظ قدرت، یک شهریار باید بیرحم بوده و برای رسیدن به این مطلوب از ارتکاب هیچ عمل زشتی دریغ نورزد. نظریات ماکیاولی وی را نماد سیاست بدبینانه ساخت، عدهای او را پدر علم سیاست میدانند.
مسجد کبود در تبریز از بناهای ساخته شده در دوران قراقویونلوها میباشد.
در حال حاضر تیره هائی به همان اسم در میان بازماندگان ایلات شاهسون در استان مرکزی و قشقائیها در حوالی استان فارس وجود دارند. (بطور مثال ناصر خان قشقائی از تیره قراقویونلو بوده است.) قراقویونلوهای ساوه از طایفه ایل بغدادی میباشند و گفته میشود که در زمان نادرشاه به ایران انتقال داده شده اند. منبع یا منابعی که ارتباط این اقوام و گروهها را به قراقویونلوهای دوره قبل از صفویه ذکر کرده باشد در دسترس نیست. امااین فرضیه خیلی دور از حقیقت نیست. علی الخصوص که قراقویونلو ها مدتی حاکمان بغداد نیز بوده اند.
آق قویونلو یک ایل ترک و نیز سلسلهای از ترکمنها بود که بر قسمتهای از قفقاز، شرق ترکیه و شمال ایران از ۱۳۷۸ تا ۱۵۰۸ میلادی فرمان میراند.
طبق اسناد بیزانسی آق قویونلو ها حداقل از سال ۱۳۴۰ میلادی در آناتولی حضور داشتند و اکثر سلاطین آق قویونلو همچنین بانی آن قره عثمان با شاهزاده خانمهای بیزانس ازدواج میکردند.
اولین اراضی تحت حاکمیت آق قویونلوها ایالت دیار بکر در آناتولی بود که در سال ۱۴۰۲ میلادی از تیمور به قره عثمان واگذار گردید. مدت زیادی آق قویونلوها قادر به گسترش اراضی خود نبودند، چون رقیبانشان (قره قویونلو ها) مانع قدرتگیری آنها میشدند ولی این وضع با پیروزی اوزون حسن بر جهانشاه قره قویونلو در سال ۱۴۶۷ پایان یافت.
بعد از شکست سلطان ابوسعید، اوزون حسن بغداد را به تصرف خود آورد و اراضی آق قویونلو را به اطراف خلیج فارس و خراسان در شرق رسانید. این گسترش همزمان با تمایلات امپراتوری عثمانی به پیشروی در شرق بود که آق قویونلوها را به اتحاد با قارامان های آناتولی مجبور کرد.
چرا تصوف بشکل ایرانی خود بوجود آمد؟ تصوف هم میتواند بقول نیکلسون ریشه افلاطونی داشته باشد و هم میتواند بقول استاد سعید نفیسی ریشه هندوی داشته باشد.
تصوف (یا صوفیگری) فرقهای اسلامی است. صوفیان آفریننده هستی را دارای هیچیک از صفاتی که ما میشناسیم نمیدانند و او را بالاتر از هر پندار و توصیفی میدانند.
شکل گیری جنبش صوفیگری و دراویش تقویت و گسترش شاخه غیر مسلحانه از مبارزات طولانی مردم ایران علیه سلطه گران عرب بود، که بر مزار جنبشهای شکست خورده سه قرن پیشین بنا نهاده شد. این جنبش که بیشتر عرفانی و مقاومت منفی بود از حلاج و شبلی و دیگران آغاز و تا دوره سلطان سهاک بنیانگزار نوشتاری مکتب و دین اهل حق یارسان در قرن هفتم و هشتم هجری قمری ادامه داشت. اسلحه برّای این نهضت فلسفه تناسخ روح، و برعکس دین اسلام که پشیزی برای جان انسان قایل نبود، بالا بردن مقام والای انسانی تا حد خدائی بود. حسین بن منصورحلاج دقیقا در ایامی ظهور نمود و شعار انا الحق سر داد که دین و دولت با تبانی همدیگر، در برابر مردم ایستاده بودند. حلاج به عقل انسان ارزش و اعتبار میدهد و تاکید میکند: “آنچه میگویم با دیده عقل بنگر...“ و در این شعر او وجود خدارا نفی میکند.
از کاملترین صوفیان ایرانی و اسلامی میتوان به بایزید بسطامی، ابوسعید ابوالخیر، جنید بغدادی، مولوی، سعدی، عطار نیشابوری، جامی و شاه نعمت الله ولی اشاره کرد.
صوفیان کسانی بودهاند که در راه طریقت قدم زدهاند. برای تصوف و اینکه از چه کلمهای مشتق شدهاست مطالب بسیاری نگاشتهاند که از جمله از صوف به معنی پشم یا از صوفیای یونانی به معنی حکمت و فلسفه و... گرفته شدهاست. اما خود صوفیان معمولاً گرفتار این بحث در لغات و کلمات نیستند و هدف صوفیه تزکیه درون و طی مراحل سلوک تا رسیدن به خداوند و خالق هستی است.درک این نکته که همه موجودات یک حقیقت واحد دارند و برای درک این موضوع و بینش آن باید مراحل سلوک را مرحله به مرحله طی کنند تا از خودی خود فانی شده و به مرحله لقا برسند. در نظر صوفیه و عرفا عشق مفهوم وسیعی دارد. آنها عشق را امانت بزرگ و ناموس الهی میدانند و بر این اعتقادند که خداوند انسان را از عشق خلق کرد و او اولین عاشق و اولین معشوق است. به قول مولوی:
کرد فضل عشق انسان را فضول زین فزون جویی ظلوم است و جهول
|
|
همچنانکه هر مذهب و دینی فرقههای مختلفی دارد صوفیه نیز دارای انشعبات زیادی شدهاست و علت آن هم این است که بعدها که تصوف رونق گرفت و مفاهیم زیبا و عمیق آن بین عوام پخش شد عدهای برای اینکه خود را از خوان آن بهره مند کنند به تصوف رو آوردند بدون اینکه درک درستی از آن داشته باشند.
تعریف تصوف از دیدگاه شیخ بهایی
«ابولفضائل» شیخ بهایی در کتاب کشکول مینویسد: تصوف علمی است که در آن از ذات احدیّه و أسماء و صفاتش از آن حیث که رساننده مظاهر منسوباتش به ذات اویند، بحث میکند.
مسائل تصوف، نحوه صدور کثرت از ذات احدی و نحوه رجوع کثرت به ذات و بیان مظاهر اسمای الهی و نعوت رباّنی و کیفیّت رجوع اهل الله و نحوه سلوک و مجاهدات و ریاضاتشان و بیان نتیجه هر یک از اعمال و اذکار در دنیا و آخرت بر وجه ثابت در نفس الامر است.
مبادی تصوف شناخت حدّ و تعریف و غایت آن و اصطلاحات قوم را در این علم دانستن است.
در قرن پنجم هجری خزشهای بزرگ اقوام ترک به سوی ایران آغاز گردید و امپراتوری ترکان سلجوقی تشکیل شد که دامنههایش از یکسو تا دمشق و از سوی دیگر تا اواسط آسیای صغیر امتداد داشت. این خزش با یورش مغولان به اوج رسید، و چنانکه میدانیم مغولها ایران و عراق را تسخیر کردند و سلطهشان بر ایران قرنها استمرار داشت. ترکها مجموعهئی از سنتهای دینی کهن را با خودشان میکشیدند که اساسش بر نیاپرستی و توتم پرستی نهاده شده بود. اینها وقتی مسلمان شدند سنتهای دینی خودشان را به عنوان بخشی از اسلام وارد جامعه کردند، و اسلام پنجمی را در ایران و عراق و آسیای صغیر ساختند که سنتهای کهن دینیشان را بازتاب میداد. اینها البته توتمهای سابق قبیله ئی خودشان را رها کردند، ولی رهبران مسلمان مورد قبولشان را به جای این توتمها نهادند و آنها را دارای قدرت خارقالعاده برای تصرف در امور کائنات پنداشتند. این بود که دینی که اینها از قرن ششم به بعد شکل دادند بصورت پیرپرستی نمود یافت، و آنچه تصوف نامیده میشد را با پیرایههای نوینی عرضه داشت که اساسش بر تقدس پیر طریقت و ولایت مطلقه او، و تقدس خانقاه و خانقاهداران بود.
موسس جریان اعتزال را واصل بن عطاء میدانند. ایرانیانی كه در قرن نخست هجری به زور شمشیرهای جهادگران عرب به حالت نیمهبردگی افتاده در كوفه و بصره اسكان داده شدند، یا بعنوان افزارمند و كارگر و كارمند دفتری به این دوشهر روی آوردند و به تدریج مسلمان شدند، سنتها و ارزشهای دینی خودشان را داشتند كه با سنتها و ارزشهای هیچكدام از سه دستهبندی اسلام عربی همخوانی نداشت. درنتیجه اینها نیز تا اوائل قرن دوم هجری برای خودشان اسلام چهارمی را ساختند كه با اسلام عربی ناسازگار بود، و نام «معتزله» به خود گرفت. این مكتب كه بعنوان آزاداندیش ترین و مترقی ترین مذهب اسلامی شناخته شده است، تمامی رهبرانش ایرانیان مسلمانشدهء ساكن بصره بودند. اسلامی كه از قرنهای دوم به بعد در میان ایرانیان بطور بسیار كند و آهسته انتشار یافت همین اسلام بود؛ كه البته برای همیشه با اسلامهای عربی كه توسط عربهای داخل ایران ارائه می شد در ستیز و نزاع بود و ازطرف متولیان سه اسلام دیگرتكفیر می شد (داستان ستیزه با اسلام آزاداندیش و علمگرای ایرانی در قرنهای سوم و چهارم هجری توسط جریانهای عربگرا در عراق، و سپس سركوب بسیار خشونتآمیز آن در قرنهای پنجم و ششم به همدستی عرب تبارهای ایران و تركهای حاكم در زمان غزنویان و سلجوقیان).
وجه تسمیه
گفته شده چون واصل بن عطاء حلقه درس حسن بصری را رها کرد و حلقه درس جدیدی بر اساس اعتقادات خود تشکیل داد این فرقه را فرقه اعتزال ( کناره گیری ) نامیده اند.
اَشعَریها یکی از فرقههای کلامی اسلامی بودند که تفکر آن ها در مقابل تفکر معتزله قرار داشت. در نهایت با حمایت خلفای عباسی ( متوکل و قادر) از اشاعره ، جریان اعتزال در میان مسلمانان به پایان رسید و اشاعره به پیروزی رسیدند. اشاعره به مساله جبر و معتزله به مساله تفویض اعتقاد دارند . یکی از مهمترین مسایل اختلافی دو فرقه مساله جدید و یا قدیم بودن قرآن است . اشاعره اعتقاد دارند قرآن قدیم بوده و مخلوق و حادث ( جدید) نیست . از اعتقادات بحث برانگیز اشاعره اعتقاد به امکان رویت خداوند در قیامت است.
دوران صفویه همزمان است با کشف آمریکا توسط کریستف کلمب میباشد.
کریستوف کلمب (۱۴۵۱ میلادی - ۲۰ مه ۱۵۰۶ میلادی) سوداگر و دریانوردی بود که بر حسب اتفاق قاره آمریکا را کشف کرد. او که از طرف پادشاهی کاستیل (بخشی از اسپانیا) مأموریت داشت تا راهی از سمت غرب به سوی هندوستان بیابد، در سال ۱۴۹۲ میلادی با سه کشتی از عرض اقیانوس اطلس گذشت اما به جای آسیا به آمریکا رسید. کلمب هرگز ندانست که قارهای ناشناخته را کشف کرده است. او تا آخر عمر میپنداشت سرزمینی که به آن قدم گذاشته همان هندوستان است.
کلمب نخستین انسانی نبود که به آمریکا سفر کرد چرا که این قاره از دوران قدیم مسکونی بود. پيش از او به احتمال زیاد چینیها (برپايه نظریهای جدید) و حتی اروپاییان دیگری هم از آمریکا دیدار کرده بودند؛ در سده یازدهم میلادی گروهی از وایکینگها (قوم دریانورد شمال اروپا) در آمریکای شمالی پیاده شدند و قرارگاهی موقت در این سرزمین – که از دید آنها جزیرهای بود - ایجاد کردند اما بعلت مقاومت شدید بومیان منطقه بیش چند ماهی نتوانستند آنجا بمانند. سفر کلمب در چهار سده بعد بسیار پراهمیتتر بود و سبب تحولات بسیاری در سیاست، اقتصاد و فرهنگ اروپاییان، آمریکاییان و آفریقاییان گردید.
کریستف کلمب از چهرههای بحث برانگیز تاریخ است. برخی – از جمله اکثر سرخپوستان آمریکا – او را مسئول مستقیم یا غیرمستقیم کشتار دهها (اگر نه صدها) میلیون نفر از مردم بومی و عامل استثمار آمریکا از سوی اروپا میدانند؛ در حالیکه دیگران وی را به خاطر نقش مؤثری که در گسترش فرهنگ و تمدن غرب ایفا کرد میستایند.
واقعیت این است که آنچه طی سدهها پس از کشف آمریکا بر ساکنان اصلی این سرزمین یعنی سرخپوستان گذشت بیش از آنکه به شخص کلمب مربوط باشد نتیجه شرایط اقتصادی و سیاسی اروپا بود. در قرن پانزدهم اروپای بحران زده آنچنان مشتاق یافتن سرزمینهای تازه بود که در صورت شکست کلمب هم کسان دیگری دیر یا زود قاره آمریکا را پیدا میکردند. کریستف کلمب با عبورا ز اقیانوس اطلس بیآنکه خود بخواهد آغازگر این راه و عصر تازه شد و تنها به همین دلیل زندگینامه او برای ما جالب توجه است.
جستجوی مسیرهای جدید
در طول سالیان متمادی بخش اعظم آسیا زیر سلطه حکمرانان مغول در صلح و ثبات بسر میبرد و بازرگانان اروپایی میتوانستند آزادانه از طریق جاده ابریشم به تمام نقاط قاره بویژه هندوستان و چین سفر کنند و به داد و ستد بپردازند. با کنار رفتن مغولان و روی کار آمدن حکومت ترکان عثمانی شرایط سیاسی منطقه دگرگون شد؛ عثمانیها که به دین اسلام گرویده و امپراتوری قدرتمندی تشکیل داده بودند، راههای مبادلات تجاری با غرب را در دست گرفتند و اروپا را در محاصره اقتصادی قرار دادند.
سالهای نخست
کریستف کلمب در سپتامبر سال ۱۴۵۱ میلادی در شهر بندری جنوا ایتالیا دیده به جهان گشود. پدرش دومنیکو کلمبو تاجر پشم و مادرش سوزانا فونتاناروسا دختر یک بازرگان پشم بود. کلمب سه برادر کوچکتر به نامهای بارتولومئو، جیووانی په لِگرینو و جیاکامو و خواهری به نام بیانچینِتا داشت. در ۱۴۷۰م. خانوادهاش برای کار به ساوانو کوچیدند جایی که کریستف و برادرش بارتولومئو توانستند در کنار پیشه خانوادگی کارتوگرافی (نقشهکشی) نیز بیاموزند. کلمب تحصیلات رسمی نداشت و تا حدود بیست و چهار سالگی خواندن و نوشتن نمیدانست اما چون آرزو داشت که ناخدای کشتی شود در این دوره و بعد از آن کوشید تا با مطالعه فراوان نزد خود این کمبود علمی را جبران کند.
در سال۱۴۷۴ میلادی کلمب در شمار كاركنان کشتی گروه «سرمایهداران اسپنولا» که از
مشتریان جنوایی پدرش بودند درآمد. پس از آن یک سالی را روی کشتیای در حوالی آبهای
جزیره خیوس (واقع در دریای اژه) خدمت کرد. پس از دیداری کوتاه از خانه کلمب دوباره
رهسپار خیوس شد و یک سال دیگر را آنجا گذراند.
در ۱۴۷۶ میلادی همراهی با یک هیأت بازرگانی این فرصت را نصیب کلمب کرد تا برای
نخستین بار به اقیانوس اطلس سفر کند ولی در حوالی خلیج سنت وینسنت دزدان دریایی
فرانسوی به ناوگان حملهور شدند و آن را به آتش کشیدند و کلمب که جان بدر برده بود،
به ناچار شش مایل شنا کرد تا خود را به ساحل برساند.
در ۱۴۷۷ میلادی کلمب مقیم پرتغال شد که در آن زمان قطب بازرگانی دریایی اروپا بود
و کشتیهای زیادی از آنجا به مقصد انگلستان، ایرلند، ایسلند، جزیره مادئیرا،
مجمعالجزایر آزور و آفریقا عازم میشدند. کریستف و بارتولومئو کار خود را در
لیسبون (پایتخت) با نقشهکشی آغاز کردند. پس از مدت کلمب به عنوان تاجر ملوان به یک
ناوگان پرتغالی پیوست و طی دو سال برای خرید شکر به مادئیرا و از طریق ایرلند به
ایسلند سفر کرد. او پس از سفری به سواحل غرب آفریقا به مقام نمایندگی تجاری پرتغال
در کرانه گینه منصوب شد.(۱۴۸۲ میلادی - ۱۴۸۵ میلادی).
اندیشه سفر
همانطور که گفتیم در عصر کلمب، اروپاییان برای سفر به هند (منظور از هند آسیای جنوبی و شرقی بود) راهی نداشتند جز حرکت به سمت جنوب، دور زدن قاره آفریقا از کنار دماغه امید نیک و رفتن به طرف شرق در طول اقیانوس هند. در دهه ۱۴۸۰ میلادی، کلمب نیز خیال سفر به هند را در سر داشت ولی نه از طریق معمول. او میخواست با حرکت مستقیم از اروپا به سوی غرب و عبور از دریای محیط (اقیانوس اطلس) به آسیا برسد.
از نظر دیگران نقشه جسورانه کلمب نپذیرفتنی و بیفایده بود و او ناچار شد برای یافتن پشتیبانانی در میان قدرتمندان و افراد صاحبنفوذ کوشش زیادی به کار برد. برخی معتقدند که علت این استقبال سرد، اعتقاد اروپاییها به تخت بودن کره زمین بود. اما این تصور درست نیست؛ در اواخر سده پانزدهم بسیاری از مردم بویژه طبقات بالای جامعه و ملوانان و دریانوردان بخوبی میدانستند که زمین گویسان (کروی) است؛ مسأله این بود که تخمین کلمب از فاصله اروپا و هند مورد قبول کارشناسان و خبرگان نبود.
در آن زمان اکثر جغرافیدانان این نظریه بطلمیوس را پذیرفته بودند که ۱۸۰ درجه از
مساحت کره زمین را خشکی (شامل اروپا، آسیا و آفریقا) و ۱۸۰ درجه دیگر را آب پوشانده
است. همچنین بر طبق محاسبات آنان محیط کره زمین ۳۹۰۰۰ کیلومتر بود. (اندازه واقعی
۴۰۰۰۰ کیلومتر است) بنابراین سفر از اروپا به هند از سمت مشرق نزدیکتر از سمت مغرب
میشد. این در حالی بود که کلمب با پیروی از محاسبات پیر دائیلی، ۲۲۵ درجه از مساحت
زمین را خشکی و فقط ۱۳۵ درجه از آن را پوشیده از آب میدانست. علاوه بر این او
معتقد بود که محیط کره زمین ۲۸۰۰۰ کیلومتر است. به عبارت دیگر وی عرض اقیانوس اطلس
را بسیار بسیار کمتر از حد واقعی آن تخمین زده بود. برپایه محاسبه او، آفریقا و
ژاپن تنها ۴۰۰۰ کیلومتر از هم فاصله داشتند درحالیکه فاصله واقعی ۱۷۰۰۰ کیلومتر
بود. بیشینه دریانوردان اروپایی معتقد بودند مسافت میان اروپا و آسیا از سمت غرب
چنان طولانی است که با کشتی نمیتوان آن را پیمود. واضح است که حق با آنان بود و
کلمب اشتباه میکرد ولی نهایتاً همچون بسیاری از مردمان موفق، پیروزی از طریقی
غیرمعمول به وی رویآور شد.
سفر نخست
کلمب در آغاز در سال ۱۴۸۵ میلادی طرح خود را به دربار پرتغال ارائه داد و پیشنهاد کرد که زیر پرچم این کشور در جزایر هند به اکتشاف بپردازد اما کارشناسان پادشاه پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که خط سیر سفر بسیار طولانیتر از آن چیزی است که کلمب ادعا میکند (امروز میدانیم که مسافت واقعی حتی از برآورد پرتغالیها نیز درازتر بود) و درخواست او پذیرفته نشد. احتمالاً طمع زیاد و توقعات مالی نامعقول کلمب هم در رد تقاضایش بیتأثیر نبود.
او که از مقامات لیسبون نومید شده بود به اسپانیا رقیب سیاسی پرتغال پناه برد تا از حاکمان آن دیار کمک بخواهد. در ۱۴۸۵ میلادی بخش اعظم اسپانیای امروزی زیر سلطه فردیناند شاه آراگون و ایزابلا ملکه کاستیل بود که پس از ازدواج با یکدیگر بطور مشترک بر قلمروی بزرگ حکومت میکردند. کلمب در مجموع توانست نقشهاش را به متخصصان دربار اسپانیا بقبولاند اما هفت سال (تا ۱۴۹۲ میلادی) طول کشید تا با شاه و ملکه به توافق نهایی برسد. در نهایت قرار بر این شد که نیمی از بودجه سفر را سرمایهداران ایتالیایی بگذارند و نیم دیگر از سوی دولت اسپانیا فراهم شود. نبردهای سخت با مسلمانان و تصرف گرانادا خزانه سلطنتی را تهی کرده بود و پرداخت همین سهم پنجاه درصدی هم برای دولت آسان نبود. پیش از آغاز سفر شاه و ملکه کلمب را به مقام دریاسالاری گماردند و سخاوتمندانه حق موروثی حکومت بر تمام سرزمینهای کشف شده در آن سوی اقیانوس را به وی بخشیدند. احتمالاً آن دو گمان میکردند که کلمب هرگز از سفر باز نخواهد گشت.
پس از تحویل گرفتن سه کشتی با ملزومات کامل از دولت، نوبت به کار دشوار گردآوردن خدمه رسید. بیشتر ملوانان از رفتن به چنین مأموریت «جنونآمیزی» وحشت داشتند. اگر نفوذ سیاسی ملکه و وعدههای رنگارنگ کلمب نبود شاید هیچکس حاضر با همراهی با وی در این سفر نمیشد.
سرانجام در غروب سوم اوت سال ۱۴۹۲ میلادی سه کشتی سانتاماریا، نینیا و پینتا همراه با نود نفر خدمه به فرماندهی کلمب از بندر پالوس به راه افتادند و پس از توقفی کوتاه در جزایر قناری (آفریقا) رهسپار دل اقیانوس شدند.
در آغاز اوضاع خوب بود و ملوانان کاملاً از کلمب فرمان میبردند ولی پس از چند روز که ساحل در زیر خط افق ناپدید شد، بتدریج دچار ترس و وحشت شدند. تا آن زمان تمام کشتیهایی که در اقیانوس اطلس سفر میکردند یکی از دو مسیر شمالی یا جنوبی را در پیش میگرفتند و همواره كرانههای اروپا یا آفریقا در نزدیکیشان بود. اما اکنون آنها درحال رفتن به بخشهای ناشناخته مرکزی بودند؛ جایی که به عقیده عوام پر از هیولاهای هولناک بود و طوفانهای شدید راه کشتیها را میبست. کلمب از نارضایتی زیردستانش آگاه بود. گفتهاند وی یک دفتر رخدادنگاری روزانه جعلی ترتیب داده بود که فواصل را کوتاهتر از مقدار واقعیشان در آن ثبت میکرد تا افراد نفهمند که چه مقدار پیش رفتهاند و از هراسشان کاسته شود. این داستان به احتمال زیاد واقعیت ندارد. با حضور ناخداهای دیگر و افسران و سکانداران با تجربه در ناوگان، کلمب هرگز نمیتوانست با چنین ترفندی دیگران بفریبد.
مسافرت پنج هفته به طول انجامید. در این مدت ملوانان وحشتزده بارها بر فرماندهشان شوریدند و حتی خواستند او را سربه نیست کنند و کشتیها را به اسپانیا بازگردانند. اما هر بار کلمب با وعده یا تهدید آرامش را برقرار میساخت.
در بیستم سپتامبر با مشاهده دستهای پرنده که از شرق میآمدند این امید در ایشان قوت گرفت که خشکی در آن حوالی است. بالاخره در یازده اکتبر دیده بانان وجود یک خشکی را در روبرو اعلام کردند؛ فردای آن روز، ۱۲ اکتبر ۱۴۹۲ میلادی کلمب و یارانش پس از ۳۵ روز سفر سخت، پا بر جزیرهای زیبا و سرسبز از مجمعالجزایر باهاما (آمریکای مرکزی) گذاشتند.
رفتار بومیان آمریکایی با تازه واردان دوستانه و صلحجویانه بود. کلمب در نامهای به فردیناند و ایزابلا درباره ساکنان جزیره مینویسد:
«اگر اعلیحضرتین دستور فرمایند، میتوانم تمام آنها را به کاستیل گسیل دارم یا در همین جزیره به اسارت گیرم. پنجاه مرد کافیست تا کل این مردم را تحت انقیاد در آورید و به انجام دادن هر کاری وادار سازید.»
او ادامه میدهد:
«این مردم دین ندارند و حتی بت نمیپرستند. بسیار نجیبند و نمیدانند بدی چیست. هیچ نوع سلاحی ندارند؛ نه یکدیگر را میکشند و نه از هم سرقت میکنند.»
پس از ارتباطات دوستانه آغازین میان بومیان و غربیها، کلمب به این باور رسیده بود که گسترش دین مسیح در میان این جماعت نه با توسل به زور که با محبت ممکن خواهد بود.
کلمب در این سفر اول کرانههای شمال شرقی کوبا و هیسپانیولا (جزیره هائیتی امروزی) را نیز کاوش کرد. اما در شب میلاد مسیح به هنگام گشتزنی، سانتاماریا، کشتی اصلی فرماندهی در كرانه هیسپانیولا به گل نشست و ناگزیر به حال خود رها شد. به این ترتیب ناوگان کلمب به یک کشتی محدود گردید. (کشتی پینتا کمی بعد از کشف کوبا شورش کرده و گریخته بود.) کلمب که از مدتی قبل در حال برنامهریزی برای بازگشت به اروپا بود دیگر برای بردن تمام افرادش جای کافی نداشت. از این رو پس از کسب اجازه از گواکاناگاری رئیس بزرگ بومیان، قرارگاهی در هیسپانیولا برپا کرد و سی وپنج نفر از ملوانان داوطلب را آنجا گذاشت که تا زمان بازگشت دوباره کلمب به کشاورزی بپردازند.
در ۴ ژانویه ۱۴۹۳ میلادی مسافران کشتی نینیا راه میهن خود را در پیش گرفتند و پس از تحمل مشقات بسیار و دست و پنجه نرم کردن با بادهای ناشناخته و طوفانهای سخت اقیانوس به اروپا رسیدند. اما کلمب برخلاف میلش نتوانست مستقیماً در کاستیل پیاده شود و چند ماهی را نزد پرتغالیها دشمن دیرین اسپانیا در بازداشت به سر برد. در این مدت کوتاه اخبار اکتشافات او در سراسر اروپا پیچید بطوریکه وقتی در ۱۵ مارس بالاخره کلمب در میان استقبال پرشور مردم به اسپانیا وارد شد سفرنامهاش به چاپ سوم رسیده بود. او بلافاصله با طلاهای غنیمتی و چند بومی اسیر به دربار رفت و فردیناند و ایزابلا به گرمی پذیرای او شدند. در این مجلس علاوه بر طلا، کلمب چهار تحفه تا آن زمان ناشناخته دیگر از«دنیای نو» را تقدیم شاه و ملکه کرد؛ گیاه تنباکو، میوهی آناناس، بوقلمون و وسیله محبوب ملوانان یعنی ننو.
==سفر دوم== (۱۴۹۳ میلادی - ۱۴۹۶ میلادی) در ۲۴ سپتامبر ۱۴۹۳ میلادی، کلمب با ناوگانی از هفده کشتی مجهز با همراهی یک گروه ۱۲۰۰ نفری جهت استعمار و سرکوب بومیان، عازم آمریکا شد. او این بار نسبت به سفر اول مسیر جنوبیتری را برگزید و پس از ۲۶ روز به جزیره بزرگ دومینیکا (آمریکای مرکزی) رسید سپس راه شمال را در پیش گرفت و به ترتیب جزایر آنتیل کوچک - شامل گوادلوپ، مونتسرات، آنتیگوا و نویس (Navis)- و جزایر ویرجین و پورتوریکو را کشف و همه را جزئی از قلمرو اسپانیا اعلام کرد؛ سپس به هیسپانیولا رفت و به جستجوی یاران پیشین برآمد اما مهاجرنشین را خالی از سکنه یافت؛ اروپاییان ساکن جزیره همه در جنگ با بومیان کشته شده بودند. وی در مدت اقامت کوتاهش یک قلعه کوچک در داخل و یک شهرک در کرانههای شمالی جزیره بنا نهاد.
کلمب در ادامه مأموریت اکتشافی، بیشتر كرانههای جنوبی کوبا را از شرق تا غرب پیمود اما پیش از رسیدن به انتهای آن به این پندار که به جای جزیره با شبهجزیرهای روبروست، تغییر مسیر داد و جامائیکا را کشف کرد.
رابطه با بومیان
چگونگی رفتار با بومیان آمریکا یکی از موارد اختلاف نظر میان کلمب و هیأت حاکمه اسپانیا بود. ایزابلا و فردیناند این قوم را اعضای آینده جامعه مسیحیت میدانستند و خواستار برقراری روابط دوستانه با آنان بودند؛ در حالیکه به عقیده کلمب برای بهره برداری از منابع سرزمینهای تازه لازم بود بومیان به بردگی گرفته شوند. یکبار در میانه سفر دوم، او طی نامهای به دربار پیشنهاد دستگیری تعدادی از بومیان یاغی – خصوصاً کاریبها- را مطرح کرد. سپس بدون توجه به مخالفت مقامات، در فوریه ۱۴۹۵ میلادی حدود ۱۶۰۰ بومی آراواک را بهعنوان برده به اسارت گرفت و ۵۵۰ نفرشان را نیز به اسپانیا فرستاد. دویست تن از بردگان در طول راه مردند و نیمی از بقیه نیز وقتی به مقصد رسیدند بیمار بودند. دولت اسپانیا افراد باقیمانده را پس از گذارندن مراحل قانونی به آمریکا بازگرداند.
کلمب از همان آغاز یافتن زر را اصلیترین هدف سفر خود قرار داده بود و برای رسیدن به مطلوبش از اِعمال روشهای افراطی و غیرانسانی هم ابایی نداشت. در یکی از مناطق هائیتی (هیسپانیولا) او تمام بومیان بالای چهل سال را مجبور کرد که هر یک مقدار مشخصی طلا برای او پیدا کنند؛ مجازات کسانی که در موعد مقرر سهم خود را تحویل نمیدادند قطع دست بود.
او در هائیتی نوعی نظام تولیتی برقرار کرده بود که به موجب آن در ازای مسیحی کردن اهالی بومی، حق استفاده از نیروی کار آنان منحصرأ در اختیار اسپانیاییها قرار میگرفت. به این ترتیب برده سازی و برده داری صورت قانونی یافت. در مناطق زير سلطه اسپانیا بومیان بسیاری بر اثر کار شدید، بیماری و سؤتغذیه مردند. سیاستهای اقتصادی کلمب و جانشینانش آنچنان زیانبار بود که باعث شد جمعیت بومیان تاینو جزیره هائیتی ازهشت میلیون نفر در ۱۴۹۳ میلادی به تنها ۲۰۰ نفر در ۱۵۴۲ میلادی کاهش یابد.
کلمب پس از سپردن امور به دست برادرانش در ۱۰ مارس ۱۴۹۶ میلادی هیسپانیولا را به مقصد اروپا ترک کرد. سفر دوم او هم به پایان رسید.
سفر سوم و بازداشت
در سال ۱۴۹۸ میلادی کلمب برای سومین بار به آمریکا رفت. او در این سفر پیش از رسیدن به هیسپانیولا جزیره ترینیداد را کشف کرد(۳۱ ژانویه) و بخشهایی از ریزشگاه رودخانه اورینوکو در خاک اصلی آمریکای جنوبی را پویید (اول اوت).
اوضاع در مهاجرنشین اسپانیایی ناآرام بود. مهاجرانی که وعدههای کلمب را شنیده و به طمع ثروتهای بیپایان دنیای نو راهی آمریکا شده بودند، اینک ناخشنود از وضعیت خود، برکناری وی را میخواستند. کلمب که درگیر سرکوب بومیان بود برای مقابله با این فتنه جدید از خود شدت عمل نشان داد و چند تن از افرادش را به جرم نافرمانی اعدام کرد. شماری از ناراضیان پس از بازگشت به وطن، از کلمب به دربار اسپانیا شکایت بردند و او را به سؤمدیریت و بیکفایتی متهم کردند. شاه و ملکه یک بازرس سلطنتی به نام فرانسیسکو دِ بوبادیلا را مأمور رسیدگی به این شکایات کردند. او نیز پس از ورود به آمریکا (۱۵۰۰ میلادی) بیدرنگ کلمب و برادرانش را از مناصبشان خلع و همه را تحت الحفظ به اسپانیا فرستاد. هرچند کلمب پس از مدت کوتاهی آزادیش را به دست آورد ولی مقام فرمانداری دیگر به او داده نشد.
سفر چهارم
در ۹ مه ۱۵۰۲ میلادی کلمب برای چهارمین و آخرین بار به آمریکا رفت با این هدف جسورانه که برای نخستین بار کره زمین را دور بزند. او و پسر کوچکترش فردیناند برای یافتن راه عبوری به سوی غرب سراسر کرانههای آمریکای مرکزی را از بلیز تا پاناما جستجو کردند ولی حادثه تصادف با یک کشتی بازرگانی بومی آنان را از ادامه سفر بازداشت. تا رسیدن نیروی کمکی از هیسپانیولا، کلمب به ناچار یک سال را در جامائیکا به سر برد و سرانجام در ۷ نوامبر ۱۵۰۴ میلادی توانست به اسپانیا بازگردد.
در سالهای آخر عمر کلمب طبق توافقات اولیه با دربار خواستار دریافت ده درصد کل سودهای بدستآمده از سرزمینهای جدید شد ولی دولت به این بهانه که وی دیگر به عنوان فرماندار انجام وظیفه نمیکند، قراردادهای پیشین را معتبر ندانست و درخواستهایش را رد کرد.
کریستف کلمب در ۲۰ مه ۱۵۰۶ میلادی در اسپانیا درگذشت. آرامگاه او در کلیسای جامع سویل یا به روایتی در کلیسای جامع سانتا دومینگو است.
ملیت کلمب
در سالهای اخیر مسأله پیشینه ملی کلمب بحثهای دامنهداری را در میان اهل فن برانگیخته است. اگر چه معمولاً ً تاریخنویسان فرض را بر جنوایی بودن کلمب میگزارند ولی ملیت واقعی او به طور دقیق روشن نیست و دانستههای ما از زندگانی کلمب تا میانه دهه ۱۴۷۰ میلادی بسیار ناچیز است. به گمان بعضی کلمب که بیشتر مایل بوده او را اسپانیایی بدانند خود عمدا ً این اطلاعات را پنهان میکرده تا آنجا که حتی برای مکاتبه با ایتالیاییها زبان کاستیلی را به کار میبرده است.
با رشد ملیگرایی در غرب قضیه ملیت کلمب صورت جدیتری به خود گرفت. این مسأله برای جامعه ایتالیایی ایالات متحده از چنان اهمیتی برخوردار بود که در سال ۱۸۹۲ میلادی در خلال جشنهای آغاز سده پنجم کشف آمریکا مسؤولان شهرداری نیویورک مجبور شدند دو مجسمه یادبود کلمب در دو محل، یکی با زیرنویس اسپانیایی و دیگری به ایتالیایی نصب کنند.
شماری از تاریخنگاران باسک او را یک باسک میدانند. بعضی دیگر حدس میزنند که وی یک کونوِرسو (یهودی اسپانیایی مسیحی شده) بوده و برای رسیدن به اهداف خود تبارش را مخفی میکرده است. برخی مدعیند که او اهل جزیره کورس (در آن زمان تحت سلطهٔ امپراتوری جنوا) بوده و بعلت شهرت بد اهالی این جزیره صلاح خود را در کتمان پیشینهاش میدیده و بالاخره کسانی هم بر این باور هستند که وی اصلاً ً کاتالونیایی، یونانی یا پرتغالی بوده است.
دوران صفویه همچنان همزمان است با انقلاب مذهبی کلیسای کاتولیک و پدید آمدن مذهب پروتستان به رهبری مارتین لوتر.
مارتین لوتر، کشیش مجدِد و مترجم انجیل بهزبان آلمانی. زادروز وی ۱۰ نوامبر ۱۴۸۳ در آیزلبن آلمان میباشد. لوتر در تاریخ ۱۸ فوریه ۱۵۴۶ درگذشت. آرامگاه او در شهر ویتنبرگ است.

لوتر، فرزند هانس، کارگر معدن و همسرش مارگارت لیندهمان، است. مارتین دوران تحصیلات مقدماتی را در شهرهای مانزفلد، ماگدبورگ و آیزناخ به پایان رسانید و از سال ۱۵۰۱ به تحصیل در دانشگاه ارفورت در رشته هنر پرداخت و پس از کسب مدرک لیسانس به خواسته پدرش در رشته حقوق ثبتنام کرد که پس از دوماه ترک تحصیل نمود. ظاهرأ وقوع یک رعد و برق باعث تغیر مسیر زندگی مارتین شد. وحشتی غیر قابل توصیف وجودش را فراگرفت، به درگاه خدا پناه آورد و به آنای مقدس قسم خورد که میخواهد تارک دنیا شود. دوهفته بعد درتاریخ ۱۷ ژوئیه ۱۵۰۵ میلادی وارد خانقاه آگوستین در ارفورت شد. پس از کسب رتبه کشیشی و آغاز تحصیلات خود در رشته الهیات در سال ۱۵۱۱ میلادی به رم فرستاده شد. پس از بازگشت از رم، به شورای کلیسائی ویتنبرگ منتقل گردید. لوتر در سال ۱۵۱۲ میلادی بهدریافت درجه دکترا در رشته الهیات و کرسی استادی نایل شد. پیوند تنگاتنگ اعتقاد درونی و شخصی مارتین لوتر با تخصص تفسیر از کتاب مقدس، نطفه آگاهی را در ضمیرش بارور ساخت و بهاین باور دستیافت که هیچ انسانی باتکیه بر توانائی خود و روشهای کلیسایی، قادر بهایستادگی بر درگاه باریتعالی و دریافت شفا و رحمت نیست. لوتر به این شناخت میرسد که انسانها براساس اعمال خود و توجیه آن به درگاه خدا ناتوانند تا بخشش ِ وی را به دست آورند بلکه این لطف ِ الهی است که شامل حال بندگان خواهد شد و آنها باید باتواضع، رحمت خدا را قبول نمایند. در سالهای ۱۵۱۳ میلادی - ۱۵۱۸ میلادی، لوتر در طول تدریس ِ بخشهایی از کتاب مقدس (مزامیر - رومیان - غلاطیان - رساله به عبرانیان) هرچه بیشتر به اختلافنظر خود با کلیسای سنتی پیبرد ولی هیچگاه بهجدائی از کلیسا نیندیشید. در سال ۱۵۱۷ میلادی (احتمالأ در ماه اکتبر)، طبق رسوم دانشگاهی آندوره، بهمنظور ایجاد بحث، اعلامیهای مبنی بر ۹۵ تز در زمینه کاربرد دریافت مالیات از طرف کلیسا و نقش پاپ، صادر کرد. این اعلامیه که در افکارعمومی با اقبال و طرفداری از لوتر همراه بود، آغاز جنبش رفورماسیون محسوب میشود. کلیسای رم، لوتر را کافر اعلام کرد و خواهان تحویل وی به رم و مجازات نامبرده شد. فریدریش سوم، حاکم زاکسن باسیاست بیطرفانهای موفق شد که محاکمه و بازجوئی لوتر را از رم به آگسبورگ منتقل و توسط نماینده پاپ، اسقف توماس کایتان بازجویی شود. لوتر از پسگرفتن نظرات خود سر باززد و بازجویی بدون نتیجه ماند. حکمران نیز از تحویل لوتر بهکلیسای رم خودداری نمود. در مباحثه عقدیدتی که در لایپزیک بین لوتر و استاد الهیات و مفسر انجیل ژ. اک انجام گرفت، لوتر درمقابل سؤالات انحرافی مطروحه، معصومیت پاپ را تحت سؤال قرار داد. پاسخ شورای کلیسایی به گردنکشی لوتر، مصوبه پاپ و حکم تبعید وی بود که نامبرده بهجای رعایت مهلت شصتروزه، نامهای بهعنوان نجیبزادگان مسیحی ملت آلمان ارسال و مصوبه پاپ را در برابر دروازه شهر ویتنبرگ همراه با رسالات احکام شرعی به آتش کشید. با این عمل، جدائی لوتر از کلیسای رومی مسجل گردید. همزمان با تاجگذاری کارل پنجم در شهر آخن به تاریخ ۲۳ اکتبر ۱۵۲۰ میلادی ، به لوتر اجازه دادهشد که به منظور رعایت سلسله مراتب سلطنتی و دریافت مصونیت سیاسی، در مجلس حکومتی شهر ورمز برای پاسخگوئی بهجرایم مطروحه، حاضر شود. در دوجلسه متوالی، مارتین لوتر از مواضع خود بهویژه در ارتباط با رسالات رفورماسیونی، نامه سرگشاده به «نجیب زادگان مسیحی ملت آلمان» و تشبیه مسؤلان کلیسای رم به زندانبانان ِبابیلون و نظریه «آزادی یک انسان مسیحی»، دفاع نمود و هرگونه عقبنشینی از جایگاه عقیدتی خود را منتفی اعلام کرد. فرمان دادگاه علیه لوتر و طرفدارانش در سرتاسر منطقه حکومتی آلمان رسمیت یافت و از آنپس زندگی لوتر در خطر دایمی قرار گرفت. فریدریش سوم برای خنثی کردن توطئههای احتمالی علیه لوتر، مخفیانه در راه بازگشت از وُرمز، دستور ربودن وی را صادر کرد. لوتر، به مدت ده ماه در وارتبورگ با نام مستعار زندگی میکرد. در این فرصت، مارتین لوتر ترجمه کتاب مقدس انجیل عهد جدید را آغاز نمود و این کار بزرگ را در مدت کوتاه یازدهماه به ثمر رساند (از ماه مه ۱۵۲۱ میلادی تا مارس ۱۵۲۲ میلادی). در سال ۱۵۲۵ میلادی همزمان با انقلاب دهقانی در آلمان و جنبش اومانیسم مسیحیان و نظرات آزادیخواهی درعمل ِ اراسموس فن روتردام، همچنین جنبش تجددخواهی اسپریتوالیسم که همگی از پشتیبانان لوتر بودند، مورد انتقاد وی قرار گرفتند و بدین ترتیب خط تمایزی بین خود و دیگران ترسیم نمود.
زندگی زنا شویی با کاترین
در تاریخ ۱۳ ژوئن ۱۵۲۵، لوتر با کاترینا فن بورا ازدواج و طی زندگی مشترک خود دارای سه پسر و سه دختر شدند. سالهای اول رفورماسیون صرف استحکام پایههای داخلی جنبش شد که در این راه لوتر از کمکهای شایان تقدیر فیلیپ ملانشتون بهره مند گردید. در این مقوله میتوان از تغییر مراسم شکرگذاری، برقراری روابط اداری و سرکشی و بازرسی از سایر مناطق تحت پوشش رفورم، نام برد. در همین فاصله مارتین لوتر ترجمه کتاب مقدس و ساختن بسیاری از اشعار مذهبی را بهپایان رسانید. در ژانویه ۱۵۴۶ علیرغم ضعف مزاجی بهشهر آیزلبن مسافرت نمود تا در مسأله گراف فن مانسفلد نقش میانجی را ایفا نماید. مارتین لوتر در اثر بیماری قلبی که از مدتها پیش آزارش میداد در همان شهر درگذشت. جسد وی بهویتنبرگ منتقل و در تاریخ ۲۲ ژوئیه ۱۵۴۶ در کلیسای بزرگ شهر، بهخاک سپردهشد.
عقاید لوتر:
عقیده مذهبی لوتر به پولس نبی و کلمه صلیب باز میگردد. مذهب پروتستان برخلاف کلیسای کاتولیک، معتقد به بخشودگی مؤمنان به پشتوانه اجرای اوامر سنتی کلیسا نبوده بلکه هرانسانی که در بارگاه احدیت با اعتقاد و ایمان راستین به گناهان خود اعتراف و طلب آمرزش نماید، حقانیت و عدالت باریتعالی شامل حالش خواهد شد. واسطه بین خدا و انسان تنها عیسی مسیح است که در آن واحد هم بشر بود و هم خدا (ناسوتی و لاهوتی) و به خاطر گناه انسانها مصلوب گردید. عناصر اصلی الهیات لوتر در این فورمول قابل نمایش است:
تنها مسیح، اعتقاد، بخشش، کتاب
«solus Christus، sola fides، sola gratia، sola scriptura»
از تعداد هفت اصول ِ عبادتی در کلیسای قرون وسطا فقط دو اصل آن یعنی غسل تعمید و عشای ربانی مورد قبول لوتر قرار گرفت. وی معتقد است که موجبات آن در کتاب مقدس به وفور تشریح و تأئید شدهاست. در مبحث عشای ربانی تبدیل عنصر نان و شراب به جسم و خون مسیح، متکی بر ترانسسوبستانسیاسیون است. لوتر سنت قربانی کردن در عشای ربانی را مردود دانسته و تأکید بر اصل ِ جماعت ِ مسیحیان، برای استماع کلام خدا و مقدسین مینماید.
خدمات ادبی لوتر بهفرهنگ و زبان آلمانی
مارتین لوتر تا سال ۱۵۲۰ میلادی ، آثار کتبی خود را به زبانهای لاتین و آلمانی منتشر مینمود. این آثار، بیشتر شامل نامهنگاریهای او است. از خدمات مهم لوتر، توسعه زبان آلمانی به وسیله چاپ متعدد نوشتههایش میباشد. از تعداد ۹۳۵ انتشاراتی که در سال ۱۵۲۳ میلادی به چاپ رسید، تعداد ۳۹۲ عدد آن متعلق به لوتر بود. ترجمه آلمانی او از انجیل، تا زمان مرگش چهارصد بار تجدید چاپ گردید. این موفقیت بزرگ در گرو تسلط ِ لوتر به زبانهای مختلف و شناخت وی از علم کلام در الهیات میباشد که آن نیز زبان آلمانی را در ردیف سهزبان مقدس و مورد احترام، شامل زبان عبری، زبان یونانی، و زبان لاتین قرار داد. دراین راستا لوتر از به کار بردن سبک نوشتار ِ اداری و روش نویسندگان و واعظان زمان خود، کناره گرفت و در نامهای سرگشاده مخصوصأ به مترجمین پیشنهاد میکند که در ساختن جملات و به کاربردن لغات جدید و قابل فهم برای مردان و زنان عامی، دقت لازم را مبذول دارند. سبک نگارش لوتر و تناسب گفتار و نبشتار وی با درک ِ مردم عادی، مورد اقبال و تأیید همگان قرار گرفت و تأثیری سازنده بر زبان و ادبیات آلمانی جدید نهاد. شایان ذکر است که خدمات لوتر در این زمینه گرچه با فعالیتهای یاکوب گریم همسو ارزیابی شده است لیکن از نظر محتوا و حجم، با آن قابل سنجش نمیباشد. آثار ادبی لوتر علیرغم تنوع و خارقالعاده بودنشان، همیشه تحتالشعاع فعالیتهای مذهبی و در رتبه پائینتری قرار داشتهاست. سبک نثر نویسی لوتر (لاتین و آلمانی) بیشتر تابع شکلهای سنتی مانند رسالات، پند و موعظه، مباحثه و افسانه (ترجمه داستانهای ازوپ بهزبان آلمانی) میباشد. بیش از ۲۵۰۰ نامه و کتاب به نام:
گپهای دور میزی
Tischreden / Colloquia Doct
از جمله آثار او میباشد. لوتر خلاق آوازهای کلیسای پرتستان نیز میباشد. وی
توجه خود را به مزامیر داود و سرودهای قرون وسطا معطوف و با ترجمه و تغییراتی در
نظم آنها، به مذهب جدید اضافه نمود. ارج نهادن لوتر به هنر موسیقی در کلیسای
پروتستان و اثبات اهمیت آن از نظر شرعی (برخلاف نظریه مونتسلر - سوینگلی - کالوین)،
نقطه عطفی در موسیقی کلیسایی محسوب میگردد که تا به امروز جایگاه خود را حفظ
نمودهاست.
عقاید مذهبی منتخب از اصلاحات دینی قرن شانزدهم
فرقههایی که این اصلاحات را پدید آوردند کاتولیکهائی بودند که از کلیسای رومی جدا شدند و به فرقههای مختلف تقسیم گردیدند، مانند فرقه لوتری - فرقه آنگلیکن - فرقه کالوینیست - فرقه پرسبوتریان - فرقه کنگرگاسیونیست - فرقه متودیست - فرقه مراو.
Lutherien، Angelican، Calviniste، Presbyterien، Congregationniste، Methodiste، Morave
اختلاف اساسی پرتستانها با کاتولیکها را در سهموضوع مهم میتوان خلاصه کرد:
الف) تعریف ایمان
ب) خصایص باطنی، عقیده دینی
ج) آیین و رسوم ظاهری مذهب
الف) کلیسای کاتولیک، خود را یگانه حافظ و قاضی حقیقتی که در کتاب مقدس مسطور است و توسط سنت حفظ شده و شورای عالی پاپها آنرا تایید کرده، می داند. برعکس، پرتستانها مقیاس ایمان را کتاب مقدس میدانند ولی عقل فردی را معبِر و مفسر آن میشمارند و میگویند در اموری که مربوط به اوامر خدای تعالی و موجب نجات ارواح است هر کس مسئول خویشتن است.
ب) در اعتقادات مذهبی بزرگترین اختلاف کاتولیکها و پرتستانها در مسئله گناه است. کاتولیکها معتقدند که نجات ِ الهی بهوسیله قربانیها و فدیهها شامل حال همهکس خواهد شد و عفو ِ الهی هیچکس را محروم نگذارد ولی پرتستانها و بهخصوص کالوینیستها مسئله گناهان آدم را اصلی و مقدر دانند و گویند عقیده به عفو و لطف ِ الهی موجب آن شود که آدمی از عذاب دوزخ فرار کند. دیگر اینکه تعداد مراسم، محدود به غسل تعمید و عشای ربانی شدهاست.
ج) از نظر رسوم و انتظامات دینی‚ مراجع مذهبی، پاستورها (کشیشان پرتستان) هستند و همه شعبههای پرتستان براساس انتخابات، تنظیم میشوند. کلیساهای پرتستان در ممالک مختلف، مستقل از یکدیگرند. رواج مذهب پرتستان در کشورهای آلمان، شمال دانمارک، سوئد و نروژ، انگلستان، هلند و در ایالات متحده آمریکا است.
دوران صفوی همچنین همزمان است با انقلابی در نجوم توسط کوپرنیک و گالیله
نیکلاس کوپرنیک؛ ۱۹ فوریه ۱۴۷۳ (میلادی)- ۲۴ مه ۱۵۴۳ (میلادی)) ستارهشناس، ریاضیدان و اقتصاددانی لهستانی بود که نظریه خورشیدمرکزی منظومه شمسی را بسط داد و به صورت علمی درآورد. وی پس از سالها مطالعه و رصد اجرام آسمانی به این نتیجه رسید که بر خلاف تصور پیشینیان زمین در مرکز کائنات قرار ندارد بل این خورشید است که در مرکز منظومه شمسی است و سایر سیارات از جمله زمین به دور آن در حال گردشند.
نظریه انقلابی کوپرنیک یکی از درخشانترین کشفیات عصر رنسانس است که نه فقط آغازگر ستارهشناسی نوین بود، بلکه دیدگاه بشر را درباره جهان هستی دگرگون کرد.

نیکلاس کوپرنیکوس
زندگینامه
نیکلاس کوپرنیک در سال ۱۴۷۳ در شهر تورون لهستان دیده به جهان گشود. پدرش تاجر مس ثروتمندی از محترمین تورون بود که در سال ۱۴۶۰ از کراکو squigly (پایتخت آن زمان لهستان) به آن شهر مهاجرت کرده بود. وقتی کوپرنیک ده ساله بود، پدرش درگذشت و داییش لوکاس واتزنرود – که اسقفی بود در پروس شرقی- سرپرستی او، برادر و دو خواهرش را به عهده گرفت.
واتزنرود میخواست که کوپرنیک روزی به مقام کشیشی برسد؛ از این رو در ۱۴۹۱ وی را برای تحصیل علوم دینی و ریاضیات به دانشگاه جاگیلونی کراکو فرستاد. در آنجا بود که کوپرنیک توسط معلمش آلبرت برودزوسکی با ستارهشناسی آشنا و به آن علاقمند شد.
پس از پایان تحصیلات چهار ساله و توقفی کوتاه در تورون، کوپرنیک رهسپار ایتالیا شد تا در دانشگاههای بولونیا و پادوا حقوق و پزشکی بخواند. سپس برای ادامه تحصیل در فقه و حقوق مدنی به فرارا رفت؛ اما پس از ملاقات با دومنیکو نووارا دا فرارا ستارهشناس مشهور، سر درس او حاضر و دستیارش شد.
در ۱۴۹۷ واتزنرود به مقام اسقفی در وارمیا برگزیده شد و جایی نیز برای کوپرنیک به عنوان کشیش عالیرتبه در کلیسای جامع فرومبورک خالی شد. ولی او با اجازه کلیسا چند سال دیگر در ایتالیا ماند و در ۱۵۰۳ در رشته فقه درجه دکتری گرفت. وی همچنین در مدت اقامتش در پادوا فرصت یافت تا با مطالعه آثار سیسرو و افلاطون از آراء گذشتگان درباره حرکات کره زمین آگاهی یابد و طرح اولیه نظریه خود را شکل دهد.
در ۱۵۰۵ کوپرنیک برای زندگی و کار به فرومبورک رفت و بعدها در کلیسا و حکومت مسؤولیتهای متعددی را پذیرا شد. اصلاح نظام پولی حکومت پروس و انتشار رسالاتی درباره ارزش پول از جمله خدمات او در این مدت است. در جریان جنگ میان توتونها و پادشاهی لهستان (۱۵۲۴ - ۱۵۱۹) کوپرنیک فرماندهی دژ وابستگان کلیسا را در شهر مرزی آلنشتاین به عهده داشت و تا زمان اعلام آتشبس در سال بعد با موفقیت از شهر دفاع کرد.
درطول این سالها کوپرنیک همچنان اوقات فراغتش را با ستارهشناسی میگذراند و از فراز رصدخانه سادهای که خود ساخته بود حرکات اجرام آسمانی را مطالعه و با جدولهای نجومی قدیمی مقایسه میکرد. مانند دیگر منجمان غربی مرجع و راهنمای کوپرنیک نیز کتاب المجسطی نوشته بطلمیوس ستارهشناس معروف قرن اول اسکندریه بود. بطلمیوس در این کتاب با فرض قرار گرفتن زمین در مرکز عالم، میزان تغییر موقعیت سایر اجسام را نسبت به آن محاسبه کرده بود. بعضی ستاره شناسان قرن پانزدهم پس از ارصادات دقیق دریافته بودند که حرکات اجرام آسمانی با محاسبات بطلمیوس نمیخواند. کوپرنیک در جستجوی توضیحی برای این مسأله بود. او میدانست که برخی از فلاسفه یونان ادعا کرده بودند زمین حرکت میکند. به عقیده او نظر درستتر آن بود که خورشید در مرکز عالم و زمین سیارهای مانند دیگر سیارات در مدار خورشید است.
نظریه او بسیار انقلابی بود زیرا هم با اصول پذیرفته شده نجوم بطلمیوسی در تعارض بود و هم با نص کتاب مقدس. در سال ۱۵۱۴ کوپرنیک دستنوشته کوتاهی را بین دوستان خود توزیع کرد که در آن دیدگاههایش را درباره فرضیه خورشید مرکزی به اختصار بیان کرده بود.
نوشته کوتاه کوپرنیک با استقبال زیادی روبرو شد و او را در جمع دانشمندان اروپایی نامآور گردانید اما کوپرنیک هنوز نظریهاش را قابل عرضه در محافل علمی نمیدانست و سالهای بعد را صرف ارصادات دقیق و جمعآوری شواهد و مدارک کرد تا به آن اعتبار بیشتری بخشد.
در سال ۱۵۳۳ شهرت کوپرنیک به جایی رسیده بود که آلبرت ویدمانشتات منشی پاپ کلمنت هفتم یک رشته سخنرانی درباره نظریه او برای پاپ و گروهی از کاردینالها در واتیکان ترتیب داد. در ۱۵۳۶ که تحقیقات کوپرنیک به اتمام رسید دیگر در اروپا دانشمندی نبود که درباره نظریه انقلابی او چیزی نشنیده باشد و بسیاری در گوشه و کنار قاره خواستار انتشار آن بودند. او حتی در کلیسا نیز حامیان پرنفوذی داشت؛ کاردینال نیکلاس فون شونبرگ در نامهای خطاب به کوپرنیک نوشت: «... ای مرد فاضل امیدوارم که تقاضای مرا بیجا ندانی ولی مؤکداً از تو استدعا میکنم که کشف خود در باب کائنات را در معرض قضاوت دیگر نخبگان جهان قرار دهی و ضمنا در اولین فرصت ممکن شرحی از نظریه خود را همراه با جداول و هرچه که به آن مربوط است برای من ا رسال داری...» این نامه تشویقآمیز اگر چه برای کوپرنیک بسیار ارزشمند بود ولی کافی نبود تا او را به انتشار نظریه انقلابیاش متقاعد کند.
وی همچنان به تکمیل تحقیقات خود ادامه داد تا سال ۱۵۳۹ که با ریاضیدانی به نام گئورگ یواخیم رتیکوس آشنا گردید و او را به شاگردی پذیرفت. این دو با هم نظریه جدید را مطالعه کردند. پس از دو سال رتیکوس با استفاده از اصول تئوری کوپرنیک کتاب ناراتیو پریما را درباره حرکت زمین نوشت و در ۱۵۴۲ به نام کوپرنیک بخشی از پژوهش او در مثلثات را منتشر کرد. در برابر اصرار شدید رتیکوس بالاخره کوپرنیک پذیرفت که شرح کاملی درباره نظریه خود فراهم کند و آن را به نورنبرگ بفرستد تا با نظارت او به چاپ رسد. سرانجام کتاب در ۱۵۴۳ منتشر شد. کوپرنیک اندکی پس از آن در ۲۴ مه همان سال درگذشت. در تصویر بطلمیوس از نظام عالم زمین مرکز عالم است و سیارات هر یک در دایرهای که شعاع آن فاصله سیاره تا زمین است به گرد زمین میچرخند. این نظریه پاکیزه و مرتب بود و میشد از آن برای محاسبات مداری سیارهها نیز استفاده کرد. اما هر چه که بود نظریهای غلط بود و باید 1700 سال میگذشت و مشاهدات نجومی با دقت کافی امکانپذیر و انجام میشد تا زمینه به زیر سؤال رفتن آن فراهم میگردید. آغازگر انقلاب علمیای که سرانجام علم یونان را از تخت به زیر کشید نیکولاس کوپرنیک بود که با کار خود انسان اندیشگر را در مسیر خلاقیت بهتری قرار داد.
واکنش کلیسا در برابر آراء کوپرنیک خشمگینانه بود. نقل است مارتین لوتر – پایهگذار مذهب پروتستان- به محض آگاه شدن از نظریه با آن به مخالفت برخاسته، گفته بود: «فقط احمقها نجوم را وارونه میکنند. طبق نص کتاب مقدس، این خورشید بود نه زمین که یوشع فرمان داد بایستد.» به باور لوتر و همفکرانش، نظریه کوپرنیک نه فقط مخالف عبارات کتاب مقدس بود، بلکه جایگاه رفیع آدمی را – که به عنوان برترین آفریدگان باید در مرکز جهان هستی قرار داشته باشد- از او میگرفت. اگر چه کوپرنیک اثباتکننده نظریه مرکزیت خورشید است ولی سابقه این نظریه به سدهها پیش از وی بازمیگردد؛ فیلولائوس فیلسوف یونانی قرن چهارم پیش از میلاد و یکی از شاگردان فیثاغورث نخستین کسی است که قائل به حرکت وضعی زمین (چرخش زمین به دور خود) شد. پس از او هراکلیدس پونتسی فرضیه حرکت انتقالی زمین (چرخش زمین به دور یک کانون مشخص) را مطرح کرد. آریستارخوس ساموسی فیلسوف و منجم قرن سوم پیش از میلاد با ترکیب نظریههای این دو، اولین نظریه جامع خورشید مرکزی را پیشنهاد کرد. در مدل او خورشید به طور ثابت در مرکز عالم جای میگیرد و زمین و سیارههای دیگر در مسیری کاملاً ً مدور به دور آن میچرخند.
گالیلئو گالیله (به ایتالیایی: Galileo Galilei) دانشمند و مخترع سرشناس ایتالیائی در سده های ۱۶ و ۱۷ میلادی بود. گالیله در فیزیک، نجوم، ریاضیات و فلسفه علم تبحر داشت و یکی از پایه گذاران تحول علمی و گذار به دوران دانش نوین بود. بخشی از شهرت وی بخاطر تائید نظریه کوپرنیک مبنی بر مرکزیت نداشتن زمین در جهان است که منجر به محاکمه وی در دادگاه تفتیش عقاید شد. گالیله با تلسکوپی که خود ساخته بود به رصد آسمانها پرداخت و توانست جزئیات سطح ماه را مشاهده کند.
زندگینامه
گالیله در ۱۵ فوریه ۱۵۶۴ در شهر پیزای ایتالیا به دنیا آمد. پدر گالیله، وینچنزو (Vincenzo Galilei) از موسیقیدانان به نام بود. گالیله دارای پنج خواهر و برادر دیگر بود.
ابتدا قرار بود در کلیسا برای کشیش شدن مشغول شود اما پدرش وی را به تحصیل در رشته پزشکی در دانشگاه پیزا فرستاد. گالیله طب را نیاموخت اما به جای آن به مطالعه ریاضیات پرداخت و به آن علاقه مند شد به گونه ای که در سال ۱۵۸۹ توانست به عنوان مدرس ریاضیات در همین دانشگاه به کار مشغول شود.
سه سال بعد به دانشگاه پادوا رفت و به تدریس هندسه، مکانیک و نجوم پرداخت. وی تا سال 1610 آموزش و پژوهش را در این دانشگاه ادامه داد و بیشترین دستاوردهای علمی و تحقیقاتی وی مربوط به همین دوره است.
گالیله پیرو مذهب کاتولیک از دین مسیحیت بود. وی با مارینا گامبا Marina Gamba ازدواج کرد و وی دارای دو دختر و یک پسر شد.
گالیله در ۸ ژانویه ۱۶۴۲ (میلادی)|۱۶۴۲ در سن هفتاد و هفت سالگی درگذشت.

گالیله در دادگاه تفتیش عقاید
در سال ۱۶۱۰ انتشار یافته های علمی وی در تائید نظر کوپرنیک مبنی بر ثابت نبودن زمین و گردش آن به دور خورشید باعث شد تا وی از سوی کلیسا مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گیرد. این نظریه مخالف نص کتاب مقدس بود و از سویی با نظریات ارسطو که کلیسا حامی آن بود همخوانی نداشت. وی مجبور به امضای توبه نامه ای با این مضمون شد:
" در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می کنم توبه می کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می کنم و آنرا منفور و مطرود می نمایم."
وی شش سال بعد رسما از تدریس نظریه کوپرنیک در دانشگاه منع شد و تا سالها بعد مرتب مورد بازخواست کلیسا قرار می گرفت. سرانجام گالیله علیرغم اعتقاد درونی اش، مجبور شد اعتراف کند که نظریه ارسطو درست است و زمین مرکز جهان است.
دستاوردها
گالیله در پیدایش شیوه علمی سنجش و بررسی نقش مهمی داشت. به باور گالیله یكی از برجسته ترین دانشمندان رنسانس در اوایل قرن ١٦ «بدون ابزار شناخت علمی نمیتوان به علم دست یافت.» او می معتقد بود كه: «برای شناخت علمی بجای گمانه زنی ، باید هر چیز را اندازه گیری و سنجش كرد. آنچه را كه نمیتوان اندازه گرفت را نیز باید كوشش كرد كه قابل اندازه گیری كرد.» او همچنین نوشت كه : «قانون طبیعت با زبان مادی نوشته شده است.» روش علمی تازه نخستین گام اساسی بشر بسوی كشف یك دنیای تازه بود و راه را برای انقلاب علمی و فنی و اختراعات تازه و دگرگون ساز گشود. دوران نوزایی در حقیقت دوران آزادی انسان از قید و بند طبیعت و نیز جهل خود خواسته انسان بود. طبیعت دیگر چیزی نبود كه ماورا انسان قرار گرفته باشد و انسان تنها چیزهایی درباره اش میداند، بلكه طبیعت به موضوع كار، تجربه و كاربرد انسان تبدیل شد.
برخی گالیله را مخترع تلسکوپ می دانند. در سال ۱۶۰۹ شایع شد که در سوئیس با ترکیب عدسی ها توانسته اند وسیله ای برای مشاهده اشیای دور دست اختراع کنند. وی در همین سال توانست اولین تلسکوپ خود را با ترکیب کردن چند عدسی بسازد که از قدرت کمی برخوردار بود اما گالیله با آن توانست مشاهدات علمی فراوانی کند.
گالیله نخستین کسی بود که چهار ماه سیاره مریخ را رصد کرد.
با رصد راه شیری گالیله دریافت که تعداد ستارگان این مجموعه بیشتر از آن است که قابل شمارش باشد.
گالیله نخستین کسی بود که جزئیات سطح ماه را با تلسکوپ مشاهده و ثبت کرد. وی همچنین دریافت که نور ماه حاصل انعکاس نور خورشید است و این نور از خودش نیست.
نوسترآداموس nostradamus از افراد مشهور دیگر این دوران است. نام واقعی او میشل دونتردام (Michel de Notrdam) است که به نوسترآداموس معروف می باشد. پدر او پیر دو نتردام در یک خانواده ی یهودی متولد شده است و پس از ازدواج با یک زن کاتولیک به دین مسیحی درآمد. نخستین فرزند آنها پسری بود که او را میشل نامیدند.میشل دو نترادم در روز 14 دسامبر سال 1503 درپروانس فرانسه به دنیا آمد و تحصیل خود را در شهر آوینیون به پایان رسانید میشل هنگام تحصیل به ا نجوم و ریاضیات علاقه بسیاری نشان می داد. با وجود این به خواست پدرش درسال 1521 درآموزشگاه پزشکی موت پلیه نام نوشت و با نویسنده ی نامدار فرانسوی «فرانسوا رابله» آشنا شد و با تشویق او به سرودن شعر و نوشتن تکه های ادبی پرداخت. نوسترآداموس در سال 1550 نخستین سالنما(تقویم)ی ستاره شناختی را که در آن پیش بینی هایی درباره ی رخدادهای سال و اوضاع جوی انجام شده بود، پخش میکند. برای نخستین بار نام میشل دو نتردام در این سالنما نوسترآداموس یاد شده و پیشه و کارشناسی او پزشک و آستروفیل نوشته اند. کلمه آستروفیل هم که برای نخستین بار در این سالنما نوشته شده به معنای دوستدارستاره ها است. نوسترآداموس این کلمه من درآوردی را به آسترولوگ یا ستاره شناس ترجیح داده است. از سال 1554 نوسترآداموس یادداشتهای خود را به صورت دو بیتی (رباعی) می سرایید و صد دو بیتی نخست را با نام سنتری نخست یا نخستین صدگانه در سال 1555 منتشر میکند. نوسترآداموس در سرآغاز این دو بیتی ها که روی سخن به پسرش سزار نوشته است؛ بر این نکته پامیفشارد که سرنوشت مردم (بشر) و آینده جهان را با دانش و خواندن حرکات ستارگان میتوان دریافت وهر دو بیتیِ او گویای رخدادیست که در آینده ی دور یا نزدیک روی خواهد داد. پیشگویی های نوسترآداموس بیشتر به صورت دو بیتی هایی به نظم در آمده و تعداد آنها 965 است. علاوه بر این دوبیتی ها او 56 مسدس هم دارد و در بیش از یک هزار دوبیتی و مسدس رخدادهای برجسته ی گیتی تا پایان سال 1999 میلادی پیش بینی شده است. نوسترآداموس در پیشگویی های خود قید میکند نمون(رمز) و آمارشی(محاسبه ای) دارد که هرکس را توانایی فهمیدنش نیست. این نمون را نوسترآداموس در نامه ای بهعنوان هانری دویم پادشاه فرانسه بیان کرده و کسانی که نوشته های نوسترآداموس را ترجمه وتفسیرمیکنند به استناد همین نامه سالماهانی(تاریخهایی) را که درنوشته های نوسترآداموس آمده است استخراج میکنند. نوسترآداموس افزون بر پیشگویی هایی که بانام صدگانه ارائه کرده،(مجموعه ای) به نام پرزاژ persage هم دارد که به همان معنا پیشگویی واختر افکندن(فال وتفائل) است در این مجموعه 141 پیشگویی به صورت دو بیتی(رباعی) آمده است که در ماههای گوناگون سال تقسیم شده است.