عصر روشنگری و آغاز انقلاب صنعتی (1700 – 1800 میلادی)
قهقرائی ترین دوران تاریخ ایران را باید بین سالهای 1694 تا 1722 میلادی دانست.
کشوری را که شاه اسمائیل در سال 1501 میلادی دوباره بنام ایران از قبرستان تاریخ بیرون آورد و زنده کرد و بعد از او شاه عباس کبیر در سالهای 1600 میلادی ثقویت و به سن بلوغ رسانید بالاخره در زمان شاه ساطان حسین بدست این سلطان بی لیاقت و خرافاتی تخم نکبتی در این سرزمین کاشته شد که محصول تلخ آن برای همیشه غذای روحی ملت نجیب ایران شد.
برای درک بهتر میزان سقوط بهتر است مقایسه ای از وضع موجود ایران و اروپا در این سالها بکنیم. مرکز ثقل ادب، هنر، علم، رهبرعقیدتی و یکه تاز دربار علامه محمدباقر مجلسی، فرزند ملا محمدتقی مجلسی معروف به مجلسی ثانی از بزرگترین و معروفترین علمای تشیع عهد صفویه بود.
اگر این مرد هیچ آثاری از علم و فضل و تقوی و فضیلت و کتب سودمند به فارسی و عربی و تعلیم و تربیت شاگردان ناموری، جز آموزش و پرورش فرزندش علامه مجلسی نداشت، در شناخت عظمت او کافی بود.
در حقیقت وجود علامه مجلسی که بیشترین استفاده علمی اش نیز در خدمت پدر بزرگوارش مجلسی اول بودهاست، سند گویای مقام عالی مجلسی اول در علم و عمل و ایمان و اخلاص او نسبت به اسلام و تشیع میباشد. تولد او 1626 میلادی بوده وبیش از یکصد سال عمر کرد. او تاثیر گذار بر تمام اوضاع مملت در سالهای حکومت شاه سلطان حسین بوده است.
قرن هیجدهم به "عصر روشنگری" یا "عصر خرد" مشهور است این قرنی است که متفکرانی مثل مونتسکیو، کانت، جان لاک، ژان ژاک روسو، ولتر، ساد و انقلابی مذهبی، مارتین لوتر و دیگران پا به عرصه وجود نهاده که اساس فکری اروپا و شاید جهان را تغییر دادند. در سده ایکه ایرانیان در جهت فکری مجلسی
غرق میشوند در اروپا کانت مقاله خویش را با این جمله مشهور آغاز می نماید : روشنگری، خروج آدمی است از نا بالغیِ به تفصیرِ خویشتن خود. و نا بالغی، نا توانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری. دلیر باش در بکار گرفتن فهم خویش! این است شعار روشن نگری .
شارل- لوئی دو سکوندا، یا بارون دو مونتسکیو، یکی از متفکران سیاسی فرانسه در عصر روشنگری است. او در سال ۱۶۸۹ در بوردو از شهرهای فرانسه زاده شد. خانواده او همه از نژادگان و اشراف بودند. در رشته حقوق به دانشآموزی پرداخت و در سال ۱۷۰۸ به پیشه دادستانی سرگرم شد و وکیل دادگستری گردید. در سال ۱۷۱۳ پس از مرگ پدرش به عنوان رایزن حقوقی مجلس برگزیده شد.
به پژوهشهای دانشی، تاریخی و حقوقی توجه ویژه داشت و چون از وضع آن زمان کشور خرسند نبود کتابی زیر عنوان نامههای ایرانی بدون نام بردن پدیدآورنده منتشر ساخت و چون مورد توجه واقع گشت به عضویت فرهنگستان فرانسه برگزیده شد (سال ۱۷۲۷). رفته رفته دست از تکاپوی دادستانی کشید و به تدوین اثر نامآور خویش، روان آیینها (روحالقوانین) پرداخت، این کتاب با پذیرش همگانی شگرفی روبرو شد و بعدها نیز از بنمایههای یاد شده در آن برای گرداندن کشورها و دولتها بهره بسیاری گرفته شد. مونتسکیو بر این باور بود که انقلاب و شورش و خونریزی کاری از پیش نمیبرد و آنچه یک جامعه بدان نیازمند است قانون است. میانهروی در سیاست از ویژگیهای برجسته مونتسکیو بود و چون روحانیان «روحالقوانین» او را بیارزش دانستند نوشتاری بر دفاع از کتاب خویش نوشت.
مونتسکیو در سال ۱۷۵۵ پس از مسافرتهای زیاد به کشورهای گوناگون جهان در پاریس درگذشت.
دیدگاه سیاسی منتسکیو حکومت دموکراسی به سبک باستان را مرجح دانسته و اضمحلال حکومتهای خودکامه را آرزو میکند. دیدگاه سیاسی منتسکیو مجذوب مشروطه سلطنتی به سبک بریتانیای کبیر است و در عین حال تشکیل حکومت را بر اساس خصوصیتهای ملی تجویز مینماید. تجزیه قوای سه گانه (مجریه- قضائیه- مقننه)، مبین آگاهی وسیع حقوقی-سیاسی و بینش عدالت خواهی منتسکیو است که در قانون اساسی بسیاری از دولتها به تحقق پیوستهاست. از آنجائی که بریتانیا فاقد یک قانون اساسی مدون بود و مجموعه قوانین موجود در آن کشور به طور پراکنده و ناهمگون وضع شده بود، منتسکیو به عنوان بهترین مرجع برای رده بندی و روشمند نمودن متن قانون اساسی نوین بریتانیا انتخاب شد. افسران جوان فرانسوی که در جنگهای استقلال آمریکا در کنار آمریکائیها مبارزه کرده بودند پس از بازگشت به فرانسه استبدادی ناقل قانون اساسی بودند که منتسکیو در بریتانیا تدوین کرده بود. این قانون اساسی مورد قبول آمریکائیان واقع شد و سرانجام در آستانه انقلاب فرانسه به دست فرانسویان رسید.
معروفیت سریع منتسکیو با نوشتن «نامههای ایرانی»(۱) در سال ۱۷۲۱ میلادی به اوج خود رسید.
نامههای ایرانی یکی از آثار ادبی شارل دو مونتسکیو است و مضمون آن نامههایی فرضی هستند که در اواخر سلطنت لوئی چهاردهم بین سالهای (۱۷۱۱ - ۱۷۲۰ میلادی)، نگارش یافتهاند. مونتسکیو این نامهها را از زبان دو ایرانی ثروتمند بهنامهای «ازبک» و «ریکا» که در مدت مسافرت خود به اروپا، برای مدت طولانی در فرانسه اقامت گزیدهاند، نوشته است. این کتاب پایه فکری اثر بعدی منتسکیو یعنی روح القوانین است. این کتاب یکی از نمونههای اولیه دیالوگ فرهنگها محسوب میشود. منتسکیو در کتاب «بازنگری علل عظمت و سقوط رم»(۲) که در سال ۱۷۳۴ میلادی منشر کرد، مانند نیکلای ماکیاولی(۳) وسعت مرزهای حکومت را یکی از دلایل سقوط آن بررسی نمودهاست. منتسکیو با انتشار کتاب «روح القوانین»(۴) در سال ۱۷۴۸ میلادی، علوم سیاسی را در ردیف فرهنگ فلسفی قرار داد. علاوه بر نظرات دوران باستان پیرامون اشکال مختلف حکومت (دموکراسی- سلطنتی- تحمیلی)، به تحقیق و تحلیل در ارتباط با اتکای آنها به طبیعت، به ویژه مرزهای جغرافیائی و شرایط آب و هوا، پرداختهاست. هنر وی در تشریح دولت به این مهم باز میگردد که نه تنها به عنوان یک دستگاه سیاسی بلکه در رابطهای تنگاتنگ با خصلتهای اجتماعی، حقوقی، اقتصادی و اخلاقی آن ملت همچنین ارتباط میان مردمی و ساختار عمومی متأثر از عوامل طبیعی، مورد مداقه قرار دادهاست. روح القوانین یکی از مهمترین آثار منتسکیو در جنبش روشنگری فرانسه محسوب میشود. این کتاب در تدوین اساسنامه ایالات متحده آمریکا و اساسنامه شورای انقلاب فرانسه در سال ۱۷۹۱میلادی مؤثر بودهاست.
آثار منتشر شده
از جمله آثار طنز- فلسفی منتسکیو رمان معروف «مقبره گنیده»(۱)، در سال ۱۷۲۵ میلادی و «تاریخ حقیقی»(۲) میباشد. کلمات قصار و جملات برجسته و پندآمیز وی که از نوشتههای پراکنده و دفتری خاطرات گونه باقی ماندهاست، به نام «اندیشههای ناشناخته»(۳) نیز منتشر شدهاست.
پانویس
سالشمار زندگی
سال۱۶۸۹ هجدم ژانویه تولد شارل- لوییدوسگواندا درقصر لابرد نزدیک بوردو.
سال های۱۷۰۵- ۱۷۰۰ تحصیلات متوسطه در نزد پیروان کلسیای اراتو آر، درژویی.
سالهای۱۷۹۰ - ۱۷۰۸ تحصیلات حقوق در بوردو و سپس در پاریس.
سال۱۷۱۴- پذیرفته شدن مونتسکیو به عنوان مشاور در پارلمان بوردو.
سال۱۷۱۵ - ازدواج با ژان دولارتیگ.
سال۱۷۱۶- انتخاب مونتسکیو به عنوان عضو فرهنگستان بوردو: در این تاریخ وی منصب عمویش را که ریاست دادگاه استیناف بود همراه با اموال و لقب «مونتسکیو» از او به ارث میبرد.
سال های۱۷۲۱- ۱۷۱۷ مونتسکیو به مطالعه علوم میپردازد و رسالاتی در باره انعکاس صوت، غدد میانگانی، شفافیت، سنیگینی اجسام و مانند اینها مینویسد.
سال۱۷۲۱- انتشار کتاب نامههای ایرانی بدون ذکر نام نویسنده. این کتاب بیدرنگ مشهور خاص و عام میشود.
سال های۱۷۲۳ - ۱۷۲۲ اقامت در پاریس و معاشرت با طبقه اشراف. مونتسکیو در این تاریخ با اطرافیان دوک دو بو ربون هه نو، مورخ و شاعر فرانسوی و رئیس پارلمان، مارکیزدوپری، و در مجمع ادبی مادام لامبر، و باشگاه آنترسول رفت و آمد دارد و اثر خویش موسوم به گفت و گوی سیلا و اوکرات را در همین باشگاه میخواند.
سال۱۷۲۵ انتشار معبد گنید بدون نام نویسنده. بازگشت مونتسکیو به بوردو و کناره گیری از سمت ریاست دادگاه ومراجعت به پاریس.
وی بعدها در اندیشههایش چنین نوشت: «آنچه باعث شده که من همواره نسبت به خودم عقیده بدی داشته باشم این است که خیلی کم از امور جمهوری وجود دارد که من حقیقتا استعدادی برای آن در خود ببینم. در شغل ریاست دادگاه باید بگویم که قلبم بسیار پاک بود. خود مسائل را به حد کافی میفهمیدم اما از تشریفات دادگاهی سردر نمیآوردم. مع ذلک خودم را با این گونه امور وفق داده بودم ولی آنچه بیش از همه موجب دلزدگی من میگردید این بود که حیواناتی را میدیدم که همان استعدادی را که من فاقد آن بودم به حد کافی دارا بودند».
سال۱۷۲۸ انتخاب مونتسکیو به عضویت فرهنگستان فرانسه. عزیمت او به کشورهای آلمان، اتریش، سوئیس، ایتالیا، و هلند. در طی همین دوره لرد چسترفیلد وی را به بریتانیا میخواند.
سال های۱۷۳۰ - ۱۷۲۹ اقامت در بریتانیا.
سال۱۷۳۱ بازگشت به قصر لابرد و اقامت در آنجا برای نگارش روح القوانین.
سال۱۷۳۴ انتشار ملاحضاتی در بارهٔ علل عظمت و انحطاط رومیان.
سال۱۷۴۸ انتشار روح القوانین که در ژنو و بدون نام نویسنده چاپ شده بود. کتاب با استقبال بزرگ روبرو شد.
سال۱۷۵۰ دفاع مونتسکیو از روح القوانین در پاسخ حملات آباء یسوع و ژانسنیستها.
سال۱۷۵۴ تدوین جستاری در بارهٔ ذوق برای دانشنامه به تقاضای دالامبر (انتشار در ۱۷۵۶).
سال۱۷۵۵ ۱۰فوریه. مرگ مونتسکیو در پاریس.
ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau) (١٧١٢ ـ ۱۷۷۸) متفکر سوئیسی، در سده هجدهم و اوج دوره روشنگری اروپا میزیست.
اندیشههای او در زمینههای سیاسی، ادبی و تربیتی، تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سالها در پاریس عمر سپری کرد، به عنوان یکی از راهگشایان آرمانهای انقلاب کبیر فرانسه قابل انکار نیست.
ولتر فیلسوف فرانسوی (۱۶۹۴ - ۱۷۷۸).
فرانسوا ماری آروئه که بعدها نام ولتر Voltaire را بر خود نهاد به سال ۱۶۹۴ در پاریس دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را در مدرسه لوئی کبیر به اتمام رسانید و بعد به انجمنی به نام (تمپل) پیوست و سپس به شاگردی یکی از قضات دادگستری فرانسه درآمد. پس از چندی جایزه آکادمی فرانسه به وی تعلق گرفت.
توماس هابز (۵ آوریل ۱۵۸۸ - ۴ دسامبر ۱۶۷۹) یکی از فیلسوفان سیاسی برجسته انگلستان بود که بیشتر شهرت او بخاطر کتاب وی به نام لویاتان (Leviathan) است.
او در ۵ آوریل ۱۵۸۸ متولد شد. هنگامی که ۴ سال داشت به یک مدرسه کلیسایی واقع در وست پورت رفت. در ۱۵ سالگی در اکسفورد شروع به فرا گرفتن فلسفه کرد، ولی مدتی بعد به تحصیل علوم طبیعی و ریاضی پرداخت. او تحقیقات دانشمندانی امثال کپرنیک و گالیله و هاروی را قبول داشت و نظریات مکانیکی فلسفه مادی آنها را میپسندید. او در ۴ دسامبر ۱۶۷۹ مرد.
1727 سال درگذشت نیوتن در انگلستان میباشد که جهان علم را به مرحله نوین خود وارد کرده.
جیمز کوک (به انگلیسی: James Cook)، دریانورد و پویندهای بریتانیایی بود. او سه سفر اکتشافی مهم را فرماندهی کرد که در طی آنها، بسیاری از جزایر اصلی اقیانوس آرام – همچون استرالیا، زلاند نو و هاوایی- شناسایی و نقشهبرداری شدند. شجاعت کوک در پوییدن مناطق پرخطر (مانند مدار جنوبگان و منطقه صخرههای مرجانی بزرگ استرالیا)، توانایی در رهبری کردن افراد در شرایط دشوار و مهارت فراوان در فنون دریانوردی، مساحی و نقشهبرداری او را در شمار موفقترین کاشفان زمان خود قرار میدهد.
1729 سال در گذشت سموئیل کلارک فیلسوف انگلیسی میباشد.
هنری کاوندیش شیمیدان و فیزیکدان انگلیسی در ۱۰ اکتبر ۱۷۳۱ به دنیا آمد. وی شخصی ثروتمند و بسیار خجالتی بود و بیشتر زندگیاش را در تنهایی میگذراند. وی حتی صاحب یک بانک مشترک با ارتش بود. وی با الکتریسیته کار میکرد که به تدریج به کشف هیدروژن توسط وی در سال ۱۷۶۶ منتهی شد.
در بین تحقیقات وی، کشف ترکیب آب در سال ۱۷۸۴ و چگالی زمین در سال ۱۷۸۹ دیده میشود.
آزمایشگاه کاوندیش در دانشگاه کمبریج به نام او است.
سال در گذشت باخ، موسیقیدان مشهور آلمان.
جرج واشنگتن (۱۷۹۹-۱۷۳۲) از رهبران انقلاب امریکا و نخستین رئیسجمهور آمریکا بود که این سمت را از سال ۱۷۸۹ تا سال ۱۷۹۷ در دست داشت.
او از مهمترین چهرههای تاریخ ایالات متحده است. نقش او بهخصوص در کسب استقلال برای مستعمرات آمریکایی و سپس متحد کردن آنها زیر پرچم حکومت فدرال ایالات متحده قابل توجه است.
او از گروهی از مردم مسلح به کمک دولتهای فرانسه و اسپانیا ارتش بزرگی ساخت که نهایتا موفق به شکست نیروهای بریتانیایی در جنگ انقلاب آمریکا (۱۷۸۳-۱۷۷۵) شدند.
سال تولد ژوزف هایدن موسیقیدان اطریشی.
انقلاب آمریکا مجموعه رویدادها و اندیشهها و تغییراتی است که منجر به جدائی سیزده ایالت آمریکای شمالی از بریتانیا و تأسیس ایالات متحده آمریکا شد. زمان آغاز و پایان این انقلاب مورد بحث است ولی عموماً سال ۱۷۵۷ میلادی را سال شروع آن و سال ۱۷۸۹ و ریاست جمهوری جرج واشینگتن را پایان آن میشمارند.
فارنهایت دانشمند آلمانی ابتدا به آمستردام رفت تا شغل معلمی برعهده گیرد اما ذوق و حرفه اصلی وی ساختن وسایل هواشناسی بود. چون در آن زمان برای مطالعه اقیلمها دماسنج ضرورت داشت. او توجه خاصی به ساختن اسباب اندازه گیری دما کرد. در قرن هفدهم نوعی دماسنجهای گازی و الکلی ساخته شدند که دقت کافی نداشتند. فارنهایت جیوه را مورد استفاده قرار داد و در سال ۱۷۱۴ میلادی دماسنج جیوهای ساخت. وی نخست راهی برای پاکسازی جیوه ابداع کرد که به دیواره نچسبد. دماسنج جیوهای توانایی اندازه گیری دماهای پایین تر از نقطه انجماد آب و بالاتر از نقطه جوش آن را دارا بود.
فارنهایت نتایج تحقیقات خود را در سال ۱۷۲۴ میلادی منتشر کرد و در همان سال به عضویت انجمن سلطنتی انگلستان برگزیده شد.
بیمارستان فاوندینک در سال 1739 بنا میشود.

پارلمان انگلستان که در سال 1707 تاسیس شده بعد چهل سال به قدرت اصلی اداره مملکت تبدیل میشود.
دانشگاه اکسفورد که در سال 1263 با کالج بالیول تاسیس شد با تاسیس کالج هارتفورد در سال 1740 به مرحلع تازه علمی وارد میشود.
دانشگاه پنسیلوانیا در سال 1740 تاسیس میشود.
آندرس سلسیوس (ANDRES celsius، ۱۷۴۴ ۱۷۰۱ میلادی) دانشمند سوئدی
او در خانواده تحصیل کردهای به دنیا آمد. پدر و پدربزرگش ریاضیدان بودند. وی به مطالعه نجوم و ستارگان بسیار علاقهمند بود، در سال ۱۷۳۰ میلادی استاد نجوم دانشگاه اوپسالا شد و به سرپرستی رصدخانه بزرگ آن شهر منصوب شد او در این رصدخانه به پارهای از تحقیقات همت گماشت.
او در سال ۱۷۴۲ که دماسنج سلسیوس عرضه شد، ابتدا نقطه جوش آب را صفر و نقطه انجماد آب را ۱۰۰ تعیین کرد، اما سال بعد این روش را معکوس کرد واین همان درجه بندی است که در درجه بندی سلسیوس یا سانتیگراد یا صدبخشی معروف است در سال۱۹۴۸ به طور رسمی این درجه بندی مورد پذیرش جهانی قرار گرفت.
دانشگاه نورنبرگ در سال 1742 تاسیس میشود.
1744 اتحاد بین شیخ وهاب و محمد ابن سعود در دیریه و تشکیل دولت سعودی.
الکساندر ولتا(۱۸ فوریه, ۱۷۴۵ - ۵ مارس, ۱۸۲۷) فیزیکدان ایتالیایی و مخترع باتری است.
آدام اسمیت (۵ ژوئن ۱۷۲۳- ۱۷ ژوئیه ۱۷۹۰) فیلسوفی اسکاتلندی بود که از او به عنوان پیشروی اقتصاد سیاسی یاد میشود.
او با نوشتن دو کتاب به نامهای نظریه عواطف اخلاقی در سال ۱۷۵۹ (میلادی) و بررسی در باره ماهیت و علل ثروت ملل در سال ۱۷۷۶ (میلادی) شناخته شد. کتاب آخر یکی از اولین تلاشها برای مطالعه سیستماتیک پیشرفت تاریخی صنایع و تجارت در اروپا است.

آدام اسمیت پسر یک بازرس گمرک در کیرکالدی در منطقهی فایف در اسکاتلند بود. تاریخ دقیق تولد وی مشخص نیست ولی نامگذاری وی در تاریخ ۵ام ژوئیه سال ۱۷۲۳ میلادی در کیرکالدی انجام گرفته شده بود. پدر او شش ماه قبل از تولد وی از دنیا رفت. او در حدود ۴ سالگی توسط یک گروه از کولیها ربودهشد، ولی خیلی زود توسط عموی خود نجات داده شد و به آغوش مادرش بازگشت.
در سن ۱۵ سالکی، اسمیت وارد دانشگاه گلاسگو شد و در آنجا علم اخلاق را تحت نظر فرانسیس هاچستون که اسمیت آنرا فراموش ناشدنی میدانست فراگرفت. در سال ۱۷۴۰ میلادی او وارد کالج بالیول در دانشگاه آکسفورد شد و در سال ۱۷۴۶ میلادی آنرا ترک کرد. در سال ۱۷۵۱ میلادی به مقام استاد منطق در دانشگاه گلاسگو رسید و سال بعد در همین دانشگاه شروع به تدریس منطق کرد.
گلاسگو مرکزی جدی مطالعه و پژوهش و یکی از کانونهای روشنگری اسکاتلند بود. وی مدتی به پاریس رفت وبا کنه پزشک دربار لویی ۱۵ که بنیانگذار مکتب اقتصادی فیزیوکراسی بود به گفت وگو پرداخت. به رغم عقاید جاری عصر که منبع ثروت را طلا و نقره میانگاشت، کنه زمین را یگانه سرچشمه ثروت میدانست. او عقیده داشت ثروت از تولید سر چشمه میگیرد. او فقط طبقات کشاورز را مولد واقعی ثروت میدانست. آدام اسمیت با دکترین تمایل به کشاورزی کنه و فیزیوکراتها موافق نبود. اسمیت پس از بازگشت کتاب بررسی در باره ماهیت و علل ثروت ملل را در ۱۷۷۶ منتشر کرد.
در نهایت او مأمور عالیرتبه گمرک اسکاتلند و رئیس دانشگاه گلاسگو گردید.
1747 سال مرک برنولی دانشمند سویسی.
اینها چند نمونه از افرادی بودندن که در همان دورانی میزیسته اند که ایران در حقیقت زیر نظر مجلسی اداره میشد.
شاه سلطان حسین هرچند پادشاه بود ولی دربیست و هشت سال سلطنت او، حکومت در در دست مجلسی وآخوندهای دیگر بود.
زمانیکه اروپا دانشمندانی را میپروراند که اصول علوم را پی ریزی میکردند، و آمریکا بیدار شده بود که با اتکاء به آزادی، مستقلاً بزرگترین قدرت جهان بشود و مردم بعد از دویست سال که قدرت مطلقه کلیسا را از آخوندهای مسیحی گرفته بودند، در این دوران، علم و فلسفه و هنر و صنعت و سازندگی و زندگی محدود به دهها جلد کتاب علامه مجلسی میشد که هرصفحه آنرا باز کنید و هر سطر آنرا بخوانید چیزی ارزشمند ترو آموزنده تر از آن پیدا نمیکنید که در موقع ورود به مستراح باید با کدام پا وارد شد.
زمانیکه اروپائیان در طرف دیگر کره زمین به دنبال کشف و تصاحب سرزمینهای دیگر بودند، سپاه کوچک اشرف افغان پشت دروازه های اصفهان در انتظار درگیری با ارتش سلطان و درباریان در حال پختن آش بودند و به نخود و لوبیا ها دانه به دانه دعا میخوانند تا که آش مقدس آنها را حفظ کند.
زمانیکه علم وفلسفه ایران در آثار مجلسی خلاصه میشود، اروپا بعد از هزار سال توانسته بود در جنگهای سی ساله کلیسا را شکست داده و آثار فیلسوفان یونان و رم را که سرداران اسلام نتوانسته بودند نابود کنند تولدی دوباره بخشیده و بسوی عصر روشنگری گام نهد.
فیلسوفان و عصر روشنگری:
واژه فلسفه از واژه یونانی Philosophia برگرفته شدهاست که به معنای خرد دوستی است و در زبان عربی و فارسی رایج گشتهاست. این واژه یونانی از دو بخش تشکیل شده است؛ -Philo به معنی دوستداری و sophia- به معنی دانایی.
اولین کسی که این واژه را به کار برد، فیثاغورس بود. زمانی از او پرسیدند که: "آیا تو فرد دانایی هستی؟" وی پاسخ داد:"نه، اما دوستدار دانایی (Philosopher) هستم."
بنابراین فلسفه از نخستین روز پیدایش به معنی دوستی ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بودهاست.
فلسفه را میتوان در یک واژه مختصر نمود و آن "چرا" است. برای امتحان شروع کنید و به ابتدای هر چه که به ذهنتان میرسد یک "چرا" اضافه نمائید؟ خیلی زود و به راحتی به معجزه این سه حرفی کوچک پی خواهید برد! و آغاز تفکر را لمس خواهید نمود. اصولاً فلاسفه کسانی هستند که جهان را از پس این علامت "؟" مینگرند. در واقع فلسفه دستگاه آفرینش، تفکر است و این کار را براحتی با منطق سوال و پرسش محقق میسازد.
موضوع فلسفه
فلسفه، تفکر است. تفکر درباره کلیترین و اساسیترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آنها روبه رو هستیم. فلسفه هنگامی پدیدار میشود که پرسشهایی بنیادین درباره خود و جهان میپرسیم. سوالاتی مانند:
زیبائی چیست؟
قبل از تولد کجا بوده ایم؟
حقیقت زمان چیست؟
آیا عالم هدفی دارد؟ اگر زندگی معنایی دارد، چگونه آن را بفهمیم؟
آیا ممکن است که چیزی باشد و علتی نداشته باشد؟
ما جهان را واقعیت میدانیم، اما واقعیت به چه معناست؟
سرنوشت انسان به دست خود اوست و یا از بیرون تعیین میشود؟
از کجا معلوم که همه درخواب نیستیم؟
خدا چیست؟
و دهها پرسش مانند این پرسشها.
چنانچه در این سئوالات میبینیم، پرسشها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به چنین موضوعاتی، پرداخته نمیشود. مثلاً هیچ علمی نمیتواند به این پرسش که واقعیت یا حقیقت چیست و یا این که عدالت چیست، پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است.
موضوع فلسفه، یعنی این امر که فلسفه به چه مسائلی نظر دارد و چه حیطهای از شناخت را در بر میگیرد و کدام عرصه را مورد مطالعه قرار میدهد و در نتیجه جای فلسفه در طبقه بندی علوم کدام است؟
موضوع فلسفه در جریان تاریخ تغییر فراوان کردهاست. فلسفه در دوران باستان (علم علوم) بود، جامع کل معارف بشری و گردآوری کلیه دانستیهای انسان در زمینههای مختلف به شمار میرفت. یک فیلسوف کسی بود که به تمام رشتههای علوم آن زمان آشنایی داشت و در همه زمینهها صاحب نظر بود. ولی در جریان تکامل جامعه پراتیک و عمل بشری بیشتر و عمیق تر شد. رازهای جهان پیرامون بیشتر گشوده شد، دانستنیها متنوع تر و ژرف تر، علم غنی تر و پر دامنه تر گردید. از آن علم(جامع کل) جدا شدند. نخست فیزیک و شیمی و طبیعیات و غیره و پس از آن علوم اجتماعی نیز که دیر زمانی همراه جدایی ناپذیر فلسفه شمرده میشود هر یک به مثابه دانش مستقل و جداگانهای (اقتصاد، زبان شناسی، جامعه شناسی) جدا شدند. ولی درست از آنجا که فلسفه جمع ساده ریاضی و گرد آوری این علوم در کنار هم نبود پس از این جدا شدنها و مستقل شدنها به (هیچ) تبدیل نشد. و از بین نرفت. برعکس هرچه این تجزیه عمیق ترصورت میگرفت و علوم مشخصه جدا میشد ـ درست مثل آن که از بند حشو و زوائد رها شود و پیرایهها را به دور افکند ـ جوهر واقعی فلسفه به مثابه علمی قائم به ذات روشن تر و پاک تر جلوه گر میشد. موضوع مشخص فلسفه بدین ترتیب هر چه متبلورتر و برجسته تر گردید که عبارت است از علم مربوط به عامترین قانون مندیهای جهان هستی و شناخت انسانی و رابطه بین آن دو، عامترین روابط و مناسبات بین اشیاء و پدیدهها.
همین واقعیت که فلسفه از دیرترین دورانهای تمدن باستانی و حتی قبل از دانشهایی نظیر فیزیک و زیستشناسی و زمینشناسی پدید شده نشانی از نیاز انسان به آن و اهمیت آن در حیات معنوی بشر است. اگر چه همواره نقش فلسفه در جامعه روشن نبودهاست ولی چه بسا که کردار، پندار و رفتار ما، احساسات ما و سراسر زندگی ما زیر تأثیر اندیشههای معین فلسفی و جهان بینی مربوطه جریان یافتهاست. این تأثیر امروزه تماما پیدا و نیرومند است. هر مسئله جدی را که در نظر آوریم از مسائل سیاسی، دولتها، احزاب، مبارزه طبقات و گروهها گرفته تا مسائلی درباره چگونگی پیدایش سیارات و آنچه در گیتی و در زمین میگذرد یا درباره سرشت و سرنوشت انسان پاسخ بدانها به میزان زیادی وابسته بدان است که جهان را چگونه میبینیم، چه دید عمومی از این دنیا و آنچه در آن میگذرد داریم، از چه پایگاه فلسفی به آنها مینگریم. نه فقط پاسخ به مسائل و راه حل آنها بلکه شیوه برخورد به آنها و نحوه طرح آنها نیز وابستهاست به همین دید معین، به همین پایگاه فلسفی ـ شالوده تئوریک هر جهان بینی.
برخورد با فلسفه به مثابه یک علم نشان میدهد که فلسفه از آنجا که عامترین قانونمندیهای جهان را مطالعه میکند به مثابه مدخل اسلوبی بر علوم یا متدلوژی عام همه علوم اعم از دانشهای طبیعی و اجتماعی جایی بسیار مهم و ضرور دارد.
یک ویژگی عمده موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است. یعنی همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دورهای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخهای جدیدی به این مسائل ارائه میگردد.
فلسفه، مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبهای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداختهاند. به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیستشناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی میپردازد. ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار میگیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح میگردد. به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه میگوید: "فلسفه علم به احوال موجودات است، از آن حیث که وجود دارند".
یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعدادهای عقلی و فکریی است که انسان را قادر میسازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد. فلسفه در این معنا مترادف حکمت است.
فلسفه در پی دستیابی به
بنیادیترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف میکند:
فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است.
فلسفه همواره از روزهای آغازین پیدایش خود، دانشی مقدس و فرابشری تلقی میشد و آن را علمی الهی میدانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی میگوید: "فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی".
مارکس، هگل را پایان فلسفه میداند. سپس میگوید که «فیلسوفان همه در جهت تفسیر جهان گام بر داشتهاند. اما مسئله بر سر تغییر آن است». از یک دیدگاه، به نظر میرسد با این جمله مارکس تکلیف فلسفه معلوم شدهاست. از نظر این دیدگاه در عصر حاضر باید به فکر تغییر جهان بود و نه تفسیر آن.
همان طور که گفته شد، اساساً فلسفه از نخستین روز پیدایش، به معنی عشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق میشد که در جستجوی دستیابی به حقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است (یعنی زندگانی درست)، بود.
فلسفه در آغاز، شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرنها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف را جامع همه دانشها میدانستند. اما به تدریج دانشها و علوم مختلف از آن جدا گشتند.
در قدیم، این فلسفه که جامع تمام دانشها بود، بر دو قسم تقسیم میگشت :فلسفه نظری و فلسفه عملی.
فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیات تقسیم میگشت که به ترتیب، علم اعلی، علم وسط و علم اسفل (پایین تر) نامیده میشد.
فلسفه عملی نیز از سه بخش تشکیل میشد: اخلاق، تدبیر منزل و شهرداری (سیاست مُدُن). اولی در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود، دومی در رابطه با تدبیر امور خانواده و سومی کشورداری (تدبیر امور مملکت) بود.
برای درک موضوع فلسفه اولین گام مهم را ارسطو بیست وچهار قرن پیش برداشت. وی فلسفه را (علم هر آنچه وجود دارد) یا علم درباره (وجود آنچه هست، یعنی جهان در مجموع خود تعریف کرد .
بسیاری از فلاسفه ماتریالیست کوشیدهاند خصلت و سرشت جهان واقعی را دریابند و قوانین شناخت آن را درک کنند و بدین ترتیب به سوی د رک درست موضوع فلسفه گرایش داشتهاند. عمدهای از فلاسفه ایده آلیست نیز سهمی در دقیق کردن موضوع فلسفه و نزدیک شدن به مفهوم درست آن داشتهاند. اما فلسفه قبل از مارکسیسم نتوانست درست و دقیقا تعیین کند که فلسفه چه مسائلی را باید مطالعه کند یعنی نتوانست موضوع فلسفه را به درستی فرموله کند. زیرا تعیین موضوع فلسفه تنها زمانی ممکن میشد که خود فلسفه به یک علم تمام عیار بدل میگشت. فلسفه قبل از مارکس چنین علمی نبود اگر چه گنجینه گرانبهایی از اندیشهها و نظریات فلسفی و طرحها و سیستمهای داهیانه را فراهم آورده بود. در این گنجینه عناصر و نکاتی بود که بعدا در تعریف موضوع فلسفه وارد شد.
برای مکاتب ایده آلیستی به طور کلی فلسفه عبارت بود از مطالعه قوانین شعور(آگاهی) و چگونگی روح و تحولات آن. بعضی از این مکاتب شعور را چیزی ماوراء انسانی میدانستند وچون در جستجوی رابطه خالق و مخلوق بودند از موضوع فلسفه دور میشدند. برای برخی دیگر موضوع فلسفه به مسائل منطق یا اخلاق محدود میشود. در عصر ما که دوران زوال سرمایه داری است اندیشه پردازان بورژوایی که دچار بحران فکری هستند بیش از پیش از تعیین موضوع فلسفه عاجز میمانند. عدهای به بهانه اصالت علوم مثبته (علوم مشخص) فلسفه را نفی میکنند و میگویند با مرزبندیها ومشخص شدن علوم مثبته دیگر جایی و نقشی برای فلسفه باقی نمانده واین چنتا خا لی شدهاست. برخی دیگر میگویند حداکثر کاری که برای فلسفه باقی مانده بحثهای منطقی درباره جملات، زبان و ارزش محتوی آن است. ایده آلیستها ی معاصر گاهی (حالات روحی) و گاه (جوهر شخصی فردی) و گاه ((نیروی اراده انسانی)) و امثال آن را موضوع فلسفه قرار میدهند. بسیاری دیگر هم اصلاً حاضر به بحث پیرامون مسائل هستی جهان خارجی و ماهیت واقعیت مادی و قوانین عام حرکت ومسائلی از این قبیل نیستند.
در حکمت کلاسیک ایران پیرامون موضوع فلسفه به ویژه این عقیده رایج بود که هدف نهایی فلسفه شناخت آن حقیقت ثابت و لایتغری است که تبدل و تکثر در آن راه ندارد. به قول فارابی حکیم معروف فلسفه عبارت است از ((معرفت خالق است و خالق واحد، غیر متحرک و علت فاعله برای تمام اشیاء است)). به نوشته خواجه نصیرالدین طوسی فیلسوف نامدار ((حکمت چیزی جز راه وصول به کمال نیست. حکمت در عرف اهل معرفت عبارت از داستن چیزهاست چنان که باشد، قیام نمودن چنان که باید، بقدر استطاعت، تا نفس به کمالی که متوجه آن است برسد)) در بررسی موضوع فلسفه اندیشه ایرانی قرون وسطایی به ((مسئله ابداع و خلقت و صدور متکثر از واحد)) و مسائل ((علم اخلاق)) و رفتار بشر در برابر پروردگار و در برابر همنوع و مسئله معرفت میپرداختهاست
نگاهی به عمده ترین خطوط تاریخ تحول افکار فلسفی از دوران باستان تا دوران معاصر نشان می دهد که در دوران های مختلف به اشکال مختلف و در سطوح مختلف(در پیوند با سطح تکامل جامعه) و با رشد علم در هر دوران، نظریات ماتریالیستی در نبرد با عقاید ایده آلیستی رشد کرده است. مکاتب فلسفی دو جهت عمده متضاد در سیر تفکر فلسفی ـ یکی ماتریالیسم و دیگری ایده آلیسم هستند و دو گروه اساسی و بزرگ را در تمام طول این تحول چند هزار ساله تشکیل داده اند. محتوی تاریخ فلسفه عبارت است از تاریخ نبرد بین ایده آلیسم و ماتریالیسم. تاریخ تفکر فلسفی را به چندین دوره تقسیم می کنند.
اشکال ابتدایی تفکر فلسفی برای نخستین بار در دوران باستان در جامعه برده داری پدید شد. فلسفه باستان دارای مشخصات بارزی است كه بعدها در فلسفه مدرن غرب بروز می كند از جمله فيلسوفان آن عصر كه تاثير گذاری بيشتری بر فلسفه مدرن داشته اند می توان به افلاطون، ارسطو، سقراط و دمکریت اشاره كرد. نمونه شکل ابتدایی ماتریالیسم، سیستم عقاید دمکریت فیلسوف بزرگ یونان باستان است. در دوران باستان فلسفه بر علم متکی نبود و نارس بود زیرا که بر همان سطح رشدی که جامعه به آن رسیده بود و بر شناسایی های سطحی و ابتدایی آن دوران تکیه داشت و بنابر این نمی توانست علمی باشد.
در فلسفه قدیم یونان باستان ما شاهد نبرد بین ماتریالیسم و ایده آلیسم ـ بین مکتب دمکریت و مکتب افلاطون هستیم.
طرز فكر افلاطون همیشه جنبه سیاسی دارد و هنگامی كه این فكر را به صورت فرضیه ای عرضه می دارد در هیچ جا بهتر از كتاب "جمهوریت" خود آنرا بیان نمی نماید. مسلما این كتاب كتابی نیست كه آئین و روش زمامداری را بیاموزد. سیاست در آنجا فقط وسیله ای است كه با آن می توان به راز وجود بشری بهتر پی برد. نكته ای كه از مشاجرات قلمی افلاطون با سوفسطائیان به دست می آید این است كه نباید فكر را فدای عمل كرد بلكه باید این دو را با هم سازش داد و در كارها جانب فكر و عمل را رها نباید نمود . افلاطون یگانه فیلسوف زمان باستان است كه تالیفات وی به تمامی به دست ما رسیده است.
ارسطو که بزرگترین فیلسوف دوران باستان است کوشید در سیستم فلسفی خود که به مکتب مشاء موسوم شده این دو مکتب (ماتریالیسم و ایده آلیسم) را تلفیق دهد.
در فلسفه ارسطو عناصر ماتریالیستی جدی وجود دارد. این فلسفه دارای عناصر متعدد ایده آلیستی نیز هست. نزد شاگردان او و ادامه دهندگان راهش همین وضع دیده می شود.
طبق نظریه دمکریت اجسام و اجرام محسوس تشکل یافتهاند از مجموعهای از ذرات بسیار ریز غیر محسوس و غیر قابل شکستن. به عقیده دمکریت هر جسمی که به وسیله شکستن یا بریدن و غیره دو تا میشود در واقع به این صورت است که ذراتی که در کنار هم قرار داشتند از یکدیگر دور میشوند ولی بر پایه دیدگاه بیشتر فیلسوفان وقتی که جسمی را دو قسمت میکنیم واقعا یک واحد واقعی را تبدیل به دو واحد میکنیم و نیز طبق نظریه دموکریت خود ذرات تشکیل دهنده اجسام محسوس نشکن و غیر قابل تقسیم میباشند یعنی منقسم شدن و دو پاره شدن آنها محال است بر خلاف نظریه دیگران که واحد جسم هر اندازه ریز و کوچک باشد خاصیت قابلیت انقسام از او سلب نمیشود بنابر نظریه دموکریت هر یک از ذرات تشکیل دهنده جسم خود دارای طول و عرض و عمق است و وحدت اتصالی دارد و در حقیقت جسم واقعی یعنی واحد جسم همان ذرات میباشند و اجسام محسوسه هر کدام مجموعهای از عدهای از اجسام کوچکتر میباشند و در حقیقت ذیمقراطیس از نظر فلسفی یعنی از آن نظر که مربوط است به حقیقت جسم با دیگران اختلافی ندارد و با آنها هماهنگ است که حقیقت جسم عبارت است از جوهر قابل ابعاد سهگانه اختلافش با سایر حکما در باره حقیقت جسم نیست در باره مصداق آن حقیقت ست یعنی از نظر علمی و حسی است که آیا اجسام محسوس هر کدام یک واحد جسم واقعی میباشند یا هر کدام مجموعهای از واحدهای جسم میباشند اختلاف نظر دیگرش در قابلیت بخش شدن ذرات بوده است که به عقیده او ذرات بخش ناپذیر میباشند و به باور سایر فلاسفه واحد جسم هر اندازه کوچک باشد بخش پذیری آن همچنان محفوظ است این اختلاف نظر البته فلسفی است نه علمی.
قرون وسطی، نام دورهای است که برای تقسیم بندی تاریخ و تاریخ فلسفه استفاده میشود. معمولاً قرون وسطی را از پایان امپراتوری روم در قرن پنجم میلادی تا سقوط قسطنطنیه و پایان امپراتوری روم شرقی (یا امپراتوری بیزانس) در ۱۴۵۳در نظر میگیرند.
در دوران قرون وسطی در جامعه فئودالی، اروپا صحنه نبرد فکریِ اندیشه های فلسفی، نومینالیسم و رئالیسم است که در واقع اشکالی از ماتریالیسم و ایده آلیسم هستند. در آن دوران فلسفه سکولاستیک قرون وسطایی پدید شده و رویهم رفته عقاید مذهبی حاکم به زور کلیسا و انکیزیسیون (دستگاه تفتیش عقاید) جایی برای گسترش خلاق اندیشه های فلسفی باقی نمی گذاشت. در آن روزگار بحث اساسی فلسفی بر روی مفاهیم کلی و عام بود. عده ای می گفتند این مفاهیم یا مقولات در جهان معقولات « واقعیت دارند» یعنی صرفنظر از جهان ملموس و محسوس به خودی خود وجود دارند و به این جهت رئالیست ـ از واژه رئل به معنای واقعی ـ یعنی واقع گرا نامیده شدند. عده ای دیگر عقیده داشتند که این مفاهیم در جهان محسوسات واقعیت دارند و تنها نام هایی بیش نیستند لذا عنوان نومینالیست ها یا نام گرایان بر آن ها نهاده شده است. رالیست ها نمایندگان ایده آلیسم بودند زیرا که برای مفاهیم کلی و عام یعنی آن چیزی که ساخته ذهن بشری است و در جهان خارج وجود ندارد واقعیت واصالت وجود قائل بودند. مثلاً درباره درخت. آنچه که به طور مشخص و عینی وجود دارد این یا آن درخت است. « درخت به طور کلی» در جهان عینی وجود ندارد و مفهوم عام و کلی «درخت» به معنای یک مفهوم تجریدی زائیده اندیشه بشری است و اگر کسی آن را واقعی بداند دچاره ایده آلیسم شده است. دسته دوم نومینالیست ها، در واقع نمایندگان ماتریالیسم در آن دوران قرون وسطی بودند زیرا که برای اشیاء و « مفاهیم جزئی» و مشخص واقعیت قائل بودند و می گفتند مفاهیم کلی پس از شیئی به وجود می آید و خود وجود مستقل ندارد.
پیش از قرن های هفدهم و هجدهم افکار و آثار خلاقه دانشمندان و هنرمندان بزرگ دوره رنسانس و نوابغ نامدار قرون پانزدهم و شانزدهم نظیر لئوناردو داوینچی، جوردانو برونو، گالیله، کوپرنیک و همچنین کاردانو، والا، کامپانلا، و توماس مور شالوده های محکمی برای تدارک خردگرایی ریخته بود.
نیکولاس کوپرینک، منجم ایتالیایی، ادعا میکند که خورشید مرکز منظومه شمسی است، نه زمین. لئوناردو داوینچی (۱۵۱۹- ۱۴۵۲م) یکی از هنرمندان، دانشمندان و مخترعین برجسته ایتالیا در عصر رنسانس بود. طرحهای مبتکرانه او برای ساخت سلاحهایی مانند توپهای بخار، ماشینهای پرنده و ادوات زرهی چندین قرن جلوتر از زمان خود بودند. بسیاری از آنها هرگز ساخته نشدند.
فلورانس تحت فرمانروایی لورنتسو مرکز نوزایی گردید. نیکولو ماکیاولی (۱۵۲۷- ۱۴۶۹م) نویسنده سیاسی، لورنتسو را اینگونه توصیف میکند:«بزرگترین حامی ادبیات و هنر که هیچ پادشاهی تاکنون مانند او را ندیده است».
نیکولو ماکیاولی (۱۵۲۷- ۱۴۶۹م) در دوره نوزایی فلورانس رشد کرد. بزرگترین کتابش، شهریار (۱۵۱۳م) پند نامهای به سیاستمداران بود. او عقیده داشت که برای حفظ قدرت، یک شهریار باید بیرحم بوده و برای رسیدن به این مطلوب از ارتکاب هیچ عمل زشتی دریغ نورزد. نظریات ماکیاولی وی را نماد سیاست بدبینانه ساخت، عدهای او را پدر علم سیاست میدانند.
نوزایی یا رنسانس جنبش فرهنگی مهمی بود که آغازگر دورانی از انقلابهای علمی و اصلاحات مذهبی و تغییرات هنری در اروپا شد. عصر نوزایی دوران گذار بین قرون وسطی و دوران نوین است. معمولاً شروع دوره نوزایی را در قرن چهاردهم در شمال ایتالیا میدانند. این جنبش در قرن پانزدهم شمال اروپا را نیز فراگرفت.
دانش و هنر پیشرفتهای عظیمی در ایتالیای سده پانزدهم و شانزدهم بوجود آوردند. این احیای فرهنگی به رِنُسانس مشهور شده است. دانشمندان و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام از میراث اصیل روم و یونان با دیدی تازه تر به جهان مینگریستند.
عصرخرد در تاریخ فلسفه اروپا، اصطلاحی است که در ارتباط با متفکرانِ نخستینِ قرنِ هفدهم میلادی از جمله دکارت، اسپینوزا، و گوتفرید لایبنیتز به کار میرود. جامعه به پیش می رود و همراه با پیشرفت تمدن و ترقی دانش و فن ، اندیشه انسان نیز سیر تکاملی به خود را می پیماید. در قرن های هفدهم و هجدهم فلسفه که گرایش دارد از علم مایه بگیرد و به دست آوردهای آن متکی باشد وارد مرحله تازه ای می شود. جامعه بشری در جهت سرمایه داری و شناخت بشری در جهت بسط علوم طبیعی رشد می کند. این ها پایه های اجتماعی و معرفتی فلسفه را در این دوران تشکیل می دهند. فلسفه بر این پایه مجدداً شکوفا می شود و خردگرایی یا عقلگرایی آشکار می شود. خردگرایی به معنی تکیه بر اصول عقلی و منطق در اندیشه و گفتار است.
واژه خردگرایی (rationalism) هنگامی که در ارتباط با متفکرانِ قرنِ هفدهم از جمله دکارت، اسپینوزا، و گوتفرید لایبنیتز به کار رود به معنایِ باور به عقل به عنوانِ تنها منبعِ معتبرِ شناخت است. آنچه که تجربه و مشاهده به ما میگوید بسیار متزلزل تر از آن است که بشود به آن اعتماد نمود. در هلند، فرانسه، انگلستان، ایتالیا و روسیه مکاتب مختلف فلسفی با درجات گوناگون پی گیری منطقی و درک ماتریالیستی طبیعت پدید می آید.
هومانیست ها (انسان گرایان ) و (فلاسفه طبیعت) قرون هفده و هجده نقش بزرگی در تاریخ فلسفه ایفا کرده اند. کافی است نام های فرانسیس بیکن، هابس، دکارت، اسپینوزا و گوتفرید لایبنیتز، لومونوسف، دیدرو و ولتر را یادآوری کنیم تا اهمیت مکاتب فلسفی این دوران آشکار شود.
نظریات این فلاسفه نیز نمی توانست ماتریالیسم پی گیر و جامع باشد زیرا شرایط اجتماعی و امکانات علمی هنوز آماده نبود و این محدودیت تاریخی ناگزیر نمی گذاشت نظریات مربوطه در چارچوب معینی فراتر رود.
در این دوران فلسفه ایده آلیستی را در وجود سیستم عقاید جرج برکلی اسقف مذهبی و هیوم می یابیم. فلاسفه تجربهگرایی (empiricism) انگلیسی به این نتیجه رسیدند منشا شناخت بشر درواقع تماماً از تجربه حسی و حواسِ پنجگانه است و نه از عقل. همین امر دلیلِ ناکامیِ تلاشهایِ قبلی برایِ اثباتهایِ دقیق و بینقص بوده است. از جمله مهمترین تجربهگرایان جان لاک، جرج برکلی و هیوم هستند. هیوم بویژه بدلیلِ نقدهایش از اعتبارِ شناخت تجربی و نقد علیت مشهور است.
عصر روشنگری در تاریخ فلسفه اروپا، اصطلاحی است که برای فلسفه قرنِ هجدهم میلادی به کار میرود. با الهام ازانقلاب در فیزیک که با قانون حرکت نیوتن آغاز یافت متفکرین روشنگری استدلال داشتند که تفکر روشمند مشابه آن می تواند در همه شکلهای فعالیتهای بشر به کار بسته شود. از اینرو عصر روشنگری به انقلاب علمی در جامعه سرمایه داری پیوند یافته است. برای هردو حرکت تجربهگرایی و خردگرایی اهمیت داشت. در این دوران جامعه بشری در جهت سرمایه داری و شناخت بشری در جهت بسط علوم طبیعی رشد می کند. دیدرو، ولتر، روسو، مونتسکیو، کانتو ساد از فیلسوفان عصر روشنگری اند.
عصر روشنگری به عنوان یک حرکت فقط در آلمان،فرانسه، انگلستان و اسپانیا رویداد اما به زودی به دیگر جاها گسترش یافت. بسیاری از به وجود آورندگان امریکا سخت تحت تآثیر آرمانهای دوره روشنگری به خصوص در مذهب، اقتصاد و حوزهء دولت داری قرار داشتند.
در قرنِ هجدهم فیلسوف معروف آلمانی کانت برایِ سنتز خردگرایی و تجربهگرایی تلاش نمود. کانت بخش هایی از معرفت را که در عقل ریشه داشتند از بخش هایی که ناشی از تجربیات بودند جدا نموده و ادعا کرد که سهمِ هر یک را میتوان بدقت مشخص نمود. تأثیرِ متقابل و مکملِ این دو عنصر را نیز میتوان تشخیص داد. این معرفت شناسی منجر به آن میشود که برایِ شناخت مرزهایی تعیین شود. مرزهایی که فراتر از آنها سخن گفتن بیاساس خواهد بود. کانت می خواست ایده آلیسم را با ماتریالیسم آشتی دهد و از این رو فلسفه او با تمام ساختمان نابغانه و پر ارزشش دارای خصلت ناپی گیر ماتریالیستی و حاوی عناصر فراوان ایده آلیستی است. کانت بنیان گذار فلسفه کلاسیک آلمان و اندیشمند دورانسازی است که تأثیر عمیق و دراز مدتی بر اعقاب خویش نهاده است.
یک مرحله بسیار مهم تکامل تاریخی فلسفه در جامعه سرمایه داری، پیدایش فلسفه کلاسیک آلمان در قرن نوزدهم است. فلاسفه ای چون کانت، فیشته، شلینگ، هگل و فویرباخ نمایندگان برجسته جریانات مختلف این فصل مهم تکامل تفکر فلسفی هستند. در این دوران بورژوازی آلمان راه ویژه رشد خود را می پیمود و علوم تجربی و ریاضی آن عصر تکامل چشمگیری یافته و فلسفه فرانسه و انگلستان عمیقا در افکار تأثیر کرده بود. این عوامل ریشه های اجتماعی و معرفتی تکامل فلسفه را در آلمان تشکیل می دهند.
هگل که بزرگترین نماینده فلسفه کلاسیک آلمان است ایده آلیست عینی است. فلسفه هگل دارای یک هسته معقول است که درک روند دیالکتیکی تغییر و تحول واقعیت است. منتهی هگل این روند را نه سیر تکاملی ماده بلکه سیر ایده مطلق می دانست. ایده ای که از خود خارج شده و پس از یک دوره تحول بار دیگر به خود باز می گردد. شالوده طبیعت و جامعه به عقیده او ایده مطلق و روح جهانی است. بنابر این اسلوب فلسفه هگل دیالکتیکی است ولی محتوی آن ایده آلیستی است. به همین جهت هگل نتوانست یک سیستم فلسفی علمی و حتی در متدولوژی واقعا علمی ایجاد کند. او تنها روح مطلق و مقولات و مفاهیم را در حرکت مداوم می دید و به دیالکتیک طبیعت و جامعه پی نبرد.
لودویک فویرباخ فیلسوف دیگر آلمانی (1827-1804) علیه محتوی ایده آلیستی فلسفه هگل برخواست و یک سیستم ماتریالیستی ایجاد کرد. برای فویر باخ طبیعت شالوده هستی و پایه سیستم فلسفی اوست. طبیعت ، انسان و شعور را می آفریند. او فلسفه تهی از طبیعت را پوچ و توخالی می دانست. ولی فویر باخ در هماوردی با ایده آلیسم هگلی، دیالکتیک ـ یعنی تئوری به غایت ارزمند حرکت دائمی و تکامل بی پایان را هم به همراه ایده آلیسم هگل به دور انداخت و نتوانست این دو را از هم جدا کند.
آموزش فلاسفه روس در قرن نوزدهم نیز از فصول برجسته تکامل فلسفه است. در آثار گرتسن، بلینسکی، چرنیشفسکی، دایرولیوبوف، نه تنها تفکر ماتریالیستی بلکه عناصری از اسلوب دیالکتیک نیز منعکس است. آن ها در مسائل اجتماعی به نوعی سوسیالیسم تخیلی باور داشتند و در زمینه هنر اندیشه های والا عرضه نمودند.