درفش کاویان پرچم ایرانیان آزادیخواه و جستجوگر رهبری برای مبارزه با ظلم و دیکتاتوری است.
تاریخچه درفش کاویان آنطور که فردوسی گفته، بطور خلاصه از شاهنامه به نثر:
.....................................جمشید دیوان را فرمان داد تا خاک را با آب گل کنند، خشت زنند و با سنگ و گچ دیوار درست کنند. برای اولین بار که انسان در بنا سازی از هندسه بهره گرفت در دوران جمشید بود.
مردمان غار نشین، خانه و گرمابه ساختند و کم کم کاخ های بلند و ایوانهای بی گزند ایجاد کردند.
خداوند جمشید را یاری کرد تا از لابلای سنگ گوهر، سیم و زر استخراج کند و بوی خوش و عطر بسازد. پزشکی و درمان را بمردم آموخت. کشتی ساخت و از کشوری به کشور دیگر از آب گذر کرد.
چون بیاری خدا تمام این کارها را انجام داد و نبود ها را پدید آورد، خودپسندی بر اوچیره شد و به گیتی جز از خویشتن کس ندید.
این بود که پایش را از گلیم خود بالاتر نهاده فرمان داد تختی از زر و گوهر برایش ساختند، هرزمانکه اراده میکرد بر آن می نشست و دیوها تخت او را بدوش گرفته و بر آسمان بلند می شدند.
یکی از همین روزها در بازگشت به زمین مردم به پای او جواهر نثار کردند و جشن گرفتند و آن روز را "نوروز" نام نهادند و پس از آن هرسال آنروز را تا به امروز جشن گرفتند.
از آن نوروز سیصد سال مردم در ناز و نعمت و رفاه بودند. دیوان و بدکاران از راه کج برگشته و به مردم خدمت میکردند. جمشید سراپا نشانه ای از پاکی، خوبی شده بود.
اما اهریمن اورا وسوسه کرد تا آنجا که جمشید خود را خدا دانست.
بیست و سه سال گذشت، بیست و سه سالی که جمشید از پروردگار گسست و خود را "خدایگان"جهان آفرین خواند در آن مدت تمام سپاه از اطراف او پراکنده شدند و کارها درهم ریخت.
بالاخره روز بروز فره ایزدی از او بیشتر کناره میگرفت و همان سپاهیان که از اطراف او پراکنده شده بودند ضحاک تازی (عرب) را کمک کردند که بر او چیره شود.
چوضحاک شد بر جهان شهریار برو سا لیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادوئی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوانگان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز
در سرزمین تازیان مردی بنام مرداس شاه بود. مرداس مرد خیری بود که در سرزمینش گله و رمه فراوان داشت و مرداس فرمان داده بود که هرکس میتواند به رایگان از آن همه گله او شیر بدوشد، از پشم و پوست گوسفندان استفاده کند و بهائی نپردازد. مرداس تازی پسری داشت، درست نقطه مقابل پدر. بی بهره از مهر و محبت، نام او ضحاک بود. ابلیس که ضحاک را خوب میشناخت او را وسوسه کرد که پدرش پیر است و او لیاقت شاهی دارد. بلاخره بکمک ابلیس، ضحاک در باغی که هرشب پدرش بدرگاه خدا نیایش میکرد، اورا در چاه افکند و بدین ترتیب ضحاک بیدادگر بشاهی رسید.
اهریمن بشکل جوانی آراسته وارد ایوان ضحاک میشود و خود را آشپزی ماهر معرفی کرده و برایش غذاهای خوشمزه درست میکند. شبی که غذای خوشمزه ای برایش درست میکند ضحاک میپرسد چه آرزوئی داری و جواب می شنود که بوسه ای بر دوشهای تو. بعد از این بوسه و ناپدید شدن اهریمن، دو مار سیاه بر دوشهای ضحاک می رویند. سالها گذشت و ضحاک در عذاب به دنبال چاره بود که اهریمن بعنوان پزشکی ظاهر شد و دوای معالجه را دادن مغز سر مردان به مارها تجویز کرد.
و اما داستان فلاکت بار آخر عمر جمشید از این قرار است که بعد از محاصره تخت جمشید توسط ضحاک، شاه تخت و کلاه خود را به او سپرده و برای صد سال از چشم مردم ناپدید می شود. در سال صدم، جاسوسان، جمشید را در دریای چین پیدا میکنند و عاقبت ضحاک اورا بچنگ آورده با اره به دونیم میکند. به این ترتیب عمر هفتصد ساله جمشید بزرگ در خواری و خفت به پایان میرسد.
جمشید دو خواهر داشت بنام های شهرناز و ارنواز که اسیر ضحاک شده بودند.
دو مرد پارسا بنام های ارمایل و گرمایل خود را در آشپزخانه ضحاک وارد کرده و هرشب مغز گوسفندی را بجای مغر یکی از دو قربانی برای ضحاک درست کرده و جوان دیگر را به کوهستان میفرستادند و دیری نگذشت که لشکری از این جوانها درست شد.
چهل سال از روزگار ضحاک باقی مانده بود که در خواب دید جوانی با گرزی گاوسر بر سرش کوبیده و جوان دیگر اورا با چرم بسته به سوی دماوند کشان کشان بردند.
از میان تعداد زیادی موبد، بالاخره موبدی بنام زیرک خواب او را چنین تعبیر کرد: "کسی بنام فریدون که هنوز از مادر زاده نشده تخت و تاج ترا زیرورو خواهد کرد و چون تو دایه او را که گاوی مهربان است خواهی کشت، او گزر خود را بشکل سر گاو درست خواهد کرد."
از آن روز ضحاک نشان فریدون را بهمه جا فرستاد.
روزگاری گذشت و فریدون از مادر زاده شد. پدر فریدون آبتین و مادرش فرانک نام داشت. فرانک از ترس جاسوسان ضحاک، فریدون را در مرغزاری پنهان کرد و سه سال تمام گاوی پر شیر و مهربان بنام پرمایه درآن مرغزاری به فریدون شیر میداد که جاسوسان محل فریدون را پیدا کردند. فریدون به کوه فرار کرد و ضحاک مزرعه را سوزاند و پرمایه را کشت. فریدون شانزده سال در کوه البرز بود و بالاخره از کوه بزیر آمد و از فرانک در مورد پدرش سوال کرد. فرانک به او گفت پدرت آبتین از نژاد طهمورث و جوان بود که درگذشت.
چون ضحاک دانست که فریدون به سن رشد رسیده به فکر چاره افتاد. او درباریان را جمع کرد و قرار شد گواه نامه ای بنویسند و همه امضا کنند که ضحاک تازی در ایرانشهر و دیگر سرزمینها جز تخم نیکی نکاشته و آنرا به اژدها بسپارند تا به گمان خودش دلیلی بر کردار نیک خود داشته باشد. در اجتماعی در دربار ضحاک شخصی بنام کاوه آهنگر خطیبه طولانی از ظلم و ستم ضحاک ایراد کرده و از او میخواهد که آخرین فرزندش را ببخشد.
کاوه گواه نامه را امضا نکرد و با فرزندش از کاخ خارج شده و مردم که از این موضوع مطلع میشوند بدنبال کاوه بحرکت در میآیند. کاوه بسوی دکه خود رفت و آن چرم آهنگری را که هنگام کار بر کمر می آویخت بر سر نیزه کرد و در پی او تمام بازار دگرگون شد.
کاوه نیزه بدست پیش میرفت و مردمان بدنبال او روان بودند و بدنبال فریدون می گشتند. آنقدر گشتند تا از شهر به دشت و کوه رسیدند و بالاخره فریدون را یافتند.
از آن روز به بعد هرگروه از مردم چیزی بر آن چرم پاره افزودند، از دیبای روم تا زر و گهر و بعدها بر سر درفش نشانه ماه را نصب کردند.
و پس از آن هرکه صاحب درفش کاویان شد بر آن چرم بی بها گوهری آویخت و آن شد که اختر کاویان نام گرفت
روی جلد نشریه ملی گرایانه کاوه که توسط تقی زاده در زمان جنگ جهانی اول چاپ می گردید
درفش کاویانی نقشی نمادین در بین جنبشهای با تفکرات ملی گرایانه
ایران از آغاز اسلام تاکنون بازی کرده است. یعقوب لیث صفاری در هنگام قیام خود بر
علیه عباسیون در شعری که از طرف او برای خلیفه عباسی ارسال شد، چنین نوشت : «درفش
کاویان (عَلَم الکابیان ) همراه من است و امیدوارم که زیر لوای آن بر ملتها حکومت
کنم.
در دوران مدرن درفش کاویانی نقشی نمادین در جنبشهای ملی گرایانه و سیاسی داشت. این
نماد نه تنها در جنبشهای سیاسی پوپولیست جایگاه خاصی داشت. بلکه نمادی بود که در
ملی گرایی مدرن ایران تواماً داری نقشی عقیدتی، فرهنگی و روشنفکری بوده است.
به هنگام حمله اعراب به ایران، در جنگ قادسیه درفش کاویان به دست آنان افتاد
و چون آن را نزد عمر بن خطاب، خلیفه مسلمانان، بردند، وی از بسیاری گوهرها، درها و
جواهراتی که به درفش آویخته شده بود، دچار شگفتی شد و به نوشته تاریخ بلعمی عمر
خلیفه مسلمین دستور داد تا گوهرهای آنرا بردارند و آنرا بسوزانند